{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶
#پشت غرورت
اِما و لیام از اتاق کامپیوتر بیرون اومدن.
هنوز داشتن درباره‌ی پیام‌ها حرف می‌زدن که یه پسر جلوی اِما رو گرفت.
«ببخشید، میشه شماره‌تو داشته باشم؟»
اِما لبخند کوچیکی زد.
«نه، ممنون.»
پسر دوباره گفت:
«فقط یه شماره‌ست.»
«گفتم نه.»
پسر هنوز ول نکرد.
«پس حداقل آیدی‌تو بده.»
لیام که چند قدم عقب‌تر بود، برگشت و بهش نگاه کرد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد جلو اومد.
«گفت نمی‌خواد.»
پسر نگاهش کرد.
«خودش می‌تونه جواب بده.»
لیام سرد گفت:
«جوابش رو داد.»
پسر خندید.
«تو کی هستی؟ دوست‌پسرشی؟»
اِما سریع گفت:
«نه!»
لیام هم گفت:
«نه.»
اما چند ثانیه سکوت شد.
پسر دوباره رو به اِما کرد.
«خب پس شماره‌تو بده.»
لیام ناگهان یقه‌ی پسر رو گرفت.
«گفتم برو.»
پسر هلش داد عقب.
«دستت رو بردار.»
لیام این بار عصبانی‌تر شد و یه ضربه بهش زد.
اِما با شوک گفت:
«لیام!»
پسر عقب رفت و با عصبانیت گفت:
«تو دیوونه‌ای؟!»
بعد بدون حرف دیگه‌ای از اونجا رفت.
اِما سریع برگشت سمت لیام.
«چرا زدی‌ش؟!»
لیام نفس عمیقی کشید.
«چون ممکن بود از آدم‌های همون شخص باشه.»
اِما با تعجب نگاهش کرد.
«برای اینکه شماره خواست؟»
«نه.»
«پس برای چی؟»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
«رفتارش مشکوک بود.»
اِما چشم‌هاش رو ریز کرد.
«یا شاید فقط حسودی کردی.»
لیام سریع گفت:
«حسودی؟ به اون؟»
اِما خندید.
«آره.»
لیام نگاهش رو برگردوند.
«خیلی بامزه‌ای.»
اما لبخند زد.
«پس حسودی نکردی؟»
«نه.»
«باشه.»
ولی گوش‌های لیام کمی سرخ شده بود.
اِما متوجه شد...
اما چیزی نگفت.
چند ساعت بعد، اِما و لیام دوباره مشغول بررسی پیام‌ها شدن.
این بار یک سرنخ واقعی پیدا کردن.
آدرس ارسال پیام‌ها مشخص شده بود.
لیام گفت:
«این پیام‌ها از داخل دانشگاه فرستاده نشده.»
اِما با تعجب گفت:
«پس از کجا؟»
لیام صفحه رو بهش نشون داد.
«یه دستگاه نزدیک دانشگاه.»
اِما گفت:
«یعنی اون شخص ممکنه اصلاً دانشجو نباشه؟»
لیام سرش رو تکون داد.
«دقیقاً.»
اِما نفس راحتی کشید.
«پس حداقل اون پسره ربطی به این قضیه نداشت.»
لیام چیزی نگفت.
اِما با شیطنت نگاهش کرد.
«دیدی الکی زدی‌ش؟»
لیام جواب داد:
«گفتم مشکوک بود.»
«دروغ نگو.»
«دروغ نمی‌گم.»
اِما خندید.
«باشه، آقای حسود.»
لیام نگاهش کرد.
«من حسود نیستم.»
اِما چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
اما وقتی از کنارش رد شد، قلب خودش هم کمی تندتر زد.
چون شاید...
لیام تنها کسی نبود که داشت احساسات جدیدی رو پنهان می‌کرد.
هیچ‌کدوم هنوز حاضر نبودن اعتراف کنن...
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱۷ #پشت غرورتاِما هنوز داشت به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه می‌کر...

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

واقعا من با شماها روحیه میگیرم بمونید برامممممممم فداتون بشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط