ازدواج اجباری p5
ات: ولم کن مینهو! داری آبروم رو میبری!
مینهو: (با صدایی که از خشم میلرزید) آبروت؟ تو دیگه آبرویی برای من باقی نذاشتی.
مینهو نگاهی تحقیرآمیز به سوجون انداخت و سپس به ات گفت: پاشو، باید بریم.
ات: (با ناباوری به مینهو نگاه کرد) کجا بریم؟
مینهو: (لحنش قاطع بود و هیچ جایی برای بحث باقی نمیگذاشت) همین الان از اینجا میری بیرون. با من.
ات: (این را با صدای بلندی گفت که توجه چند نفر از مشتریان کافه را جلب کرد) نمیام!
ات دستش را با تمام قدرتش از چنگ مینهو بیرون کشید و پشت سوجون پناه گرفت.
ات: تو هیچ حقی نداری به من دستور بدی. من آزادم با هر کس که دلم بخواد بیرون بیام!
سوجون که دیگر نمیتوانست سکوت کند، از جا برخاست و با قدمهایی محکم مقابل مینهو ایستاد.
سوجون: ببخشید آقا، این چه طرز برخوردi؟ شما کی هستید که اینطوری با ایشون حرف میزنید؟
مینهو: (با چشمانی آتشین به سوجون خیره شد) تو؟ کی هستی که دخالت میکنی؟ بهتره بری پی کارت، وگرنه عواقب خوبی نداره.
سوجون: (پوزخندی زد) تهدید میکنید؟ اینجا جای این حرفها نیست. اگه مشکلی دارید، مودبانه صحبت کنید.
ات از پشت سوجون بیرون آمد.
ات: مینهو، دیگه تمومش کن! من با تو برنمیگردم.
مینهو: تو با من برمیگردی، چه بخوای، چه نخوای!
مینهو این را گفت و سعی کرد از کنار سوجون عبور کرده و دست ات را بگیرد.
سوجون: فکر نمیکنم ایشون دلش بخواد با شما بیاد.
درگیری لفظی بالا گرفت. صدایشان بلندتر میشد و توجه همه را جلب کرده بود. مدیر کافه با عجله به سمتشان آمد.
مدیر کافه: ببخشید، مشکلی پیش اومده؟ لطفاً اینجا شلوغ نکنید.
ات، با دیدن نگاههای متعجب و کنجکاو مردم، حسابی دستپاچه شد. آبرویش در خطر بود و نمیخواست صحنهی زشتتری به وجود بیاید. نگاهی به سوجون انداخت که با شهامت مقابل مینهو ایستاده بود و سپس به چهرهی برافروختهی مینهو. میدانست که اگر بیشتر مقاومت کند، اوضاع بدتر خواهد شد و شاید سوجون هم دچار مشکل شود. با اندوه و خشم، اما با تصمیمی ناگزیر، رو به سوجون کرد.
ات: سوجون… ممنونم. ولی… من باید برم. (صدایش از شرم و ناراحتی میلرزید)
سوجون: (با ناباوری به ات نگاه کرد) ولی ات…
مینهو، که از این چرخش ناگهانی ات شگفتزده و در عین حال راضی به نظر میرسید، با غرور خاصی به سوجون نگاه کرد و بدون حرفی، مچ دست ات را محکم گرفت و او را به سمت در کافه کشید. ات نگاهی پشیمانانه به سوجون انداخت که هنوز گیج و ناراحت ایستاده بود. قبل از اینکه از کافه خارج شوند، مینهو صدایی که فقط سوجون میتوانست بشنود، زمزمه کرد
مینهو: این فقط شروعش بود.
و سپس ات را به بیرون کشاند. در طول مسیر برگشت به عمارت، سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود. مینهو با سرعت و خشم رانندگی میکرد و ات، به پنجره خیره شده بود. اشکی نمیریخت، اما در درونش طوفانی برپا بود. حس حقارت، خشم، و ناامیدی. او تسلیم شده بود، اما این به معنای شکست کامل نبود. فقط تاکتیکش را تغییر داده بود.
به محض ورود به عمارت، مینهو ات را به سمت اتاق نشیمن کشید. صورتش از خشم برافروخته بود.
مینهو: (با صدای بلند فریاد زد و ات را رها کرد) چی فکر کردی راجع به خودت؟ فکر کردی میتونی به حرفای من بیتوجهی کنی و من نفهمم؟
ات: (سعی کرد خودش را جمع و جور کند) من… من فقط میخواستم یه قهوه بخورم…
مینهو: قهوه؟ با اون پسرهی لاقید؟ نگران نباش، کاری میکنم که تا آخر عمرت مزهی قهوه رو از یاد ببری.
مینهو جلو آمد و ات را به دیوار چسباند.
مینهو: فکر کردی منو بازیچه خودت قرار دادی؟ تو مال منی ات! و هیچ کس حق نداره حتی نگاهت کنه.
ات چشمانش را بست. بوی عطر مینهو، این بار به جای آرامش، حس خفقان به او میداد.
ات: (با صدایی لرزان، اما مصمم) من مال هیچ کس نیستم!
مینهو خندهی تلخی کرد.
مینهو: او، واقعاً؟ پس کی میخواست با اون پسرهی بی سر و پا فرار کنه؟
ات: (اشک از چشمان ات جاری شد) من نمیخواستم فرار کنم! من فقط میخواستم زندگی کنم! تو داری منو زندانی میکنی مینهو!
مینهو نگاهی سرد به چشمان گریان ات انداخت.
مینهو: زندان؟ این عمارت برای تو بهشته! ولی تو قدر نمیدونی.
مینهو یک قدم عقب رفت.
مینهو: از این به بعد، دیگه حق نداری بدون اجازه و همراهی من از این در بری بیرون. فهمیدی؟
ات چیزی نگفت، فقط اشک میریخت
مینهو: فهمیدی یا نه؟ (این بار با صدای بلندتر پرسید)
ات با سر تکان داد، اما در دلش، شعلهی سرکشی هنوز خاموش نشده بود
منتظر part بعد باشید
مینهو: (با صدایی که از خشم میلرزید) آبروت؟ تو دیگه آبرویی برای من باقی نذاشتی.
مینهو نگاهی تحقیرآمیز به سوجون انداخت و سپس به ات گفت: پاشو، باید بریم.
ات: (با ناباوری به مینهو نگاه کرد) کجا بریم؟
مینهو: (لحنش قاطع بود و هیچ جایی برای بحث باقی نمیگذاشت) همین الان از اینجا میری بیرون. با من.
ات: (این را با صدای بلندی گفت که توجه چند نفر از مشتریان کافه را جلب کرد) نمیام!
ات دستش را با تمام قدرتش از چنگ مینهو بیرون کشید و پشت سوجون پناه گرفت.
ات: تو هیچ حقی نداری به من دستور بدی. من آزادم با هر کس که دلم بخواد بیرون بیام!
سوجون که دیگر نمیتوانست سکوت کند، از جا برخاست و با قدمهایی محکم مقابل مینهو ایستاد.
سوجون: ببخشید آقا، این چه طرز برخوردi؟ شما کی هستید که اینطوری با ایشون حرف میزنید؟
مینهو: (با چشمانی آتشین به سوجون خیره شد) تو؟ کی هستی که دخالت میکنی؟ بهتره بری پی کارت، وگرنه عواقب خوبی نداره.
سوجون: (پوزخندی زد) تهدید میکنید؟ اینجا جای این حرفها نیست. اگه مشکلی دارید، مودبانه صحبت کنید.
ات از پشت سوجون بیرون آمد.
ات: مینهو، دیگه تمومش کن! من با تو برنمیگردم.
مینهو: تو با من برمیگردی، چه بخوای، چه نخوای!
مینهو این را گفت و سعی کرد از کنار سوجون عبور کرده و دست ات را بگیرد.
سوجون: فکر نمیکنم ایشون دلش بخواد با شما بیاد.
درگیری لفظی بالا گرفت. صدایشان بلندتر میشد و توجه همه را جلب کرده بود. مدیر کافه با عجله به سمتشان آمد.
مدیر کافه: ببخشید، مشکلی پیش اومده؟ لطفاً اینجا شلوغ نکنید.
ات، با دیدن نگاههای متعجب و کنجکاو مردم، حسابی دستپاچه شد. آبرویش در خطر بود و نمیخواست صحنهی زشتتری به وجود بیاید. نگاهی به سوجون انداخت که با شهامت مقابل مینهو ایستاده بود و سپس به چهرهی برافروختهی مینهو. میدانست که اگر بیشتر مقاومت کند، اوضاع بدتر خواهد شد و شاید سوجون هم دچار مشکل شود. با اندوه و خشم، اما با تصمیمی ناگزیر، رو به سوجون کرد.
ات: سوجون… ممنونم. ولی… من باید برم. (صدایش از شرم و ناراحتی میلرزید)
سوجون: (با ناباوری به ات نگاه کرد) ولی ات…
مینهو، که از این چرخش ناگهانی ات شگفتزده و در عین حال راضی به نظر میرسید، با غرور خاصی به سوجون نگاه کرد و بدون حرفی، مچ دست ات را محکم گرفت و او را به سمت در کافه کشید. ات نگاهی پشیمانانه به سوجون انداخت که هنوز گیج و ناراحت ایستاده بود. قبل از اینکه از کافه خارج شوند، مینهو صدایی که فقط سوجون میتوانست بشنود، زمزمه کرد
مینهو: این فقط شروعش بود.
و سپس ات را به بیرون کشاند. در طول مسیر برگشت به عمارت، سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود. مینهو با سرعت و خشم رانندگی میکرد و ات، به پنجره خیره شده بود. اشکی نمیریخت، اما در درونش طوفانی برپا بود. حس حقارت، خشم، و ناامیدی. او تسلیم شده بود، اما این به معنای شکست کامل نبود. فقط تاکتیکش را تغییر داده بود.
به محض ورود به عمارت، مینهو ات را به سمت اتاق نشیمن کشید. صورتش از خشم برافروخته بود.
مینهو: (با صدای بلند فریاد زد و ات را رها کرد) چی فکر کردی راجع به خودت؟ فکر کردی میتونی به حرفای من بیتوجهی کنی و من نفهمم؟
ات: (سعی کرد خودش را جمع و جور کند) من… من فقط میخواستم یه قهوه بخورم…
مینهو: قهوه؟ با اون پسرهی لاقید؟ نگران نباش، کاری میکنم که تا آخر عمرت مزهی قهوه رو از یاد ببری.
مینهو جلو آمد و ات را به دیوار چسباند.
مینهو: فکر کردی منو بازیچه خودت قرار دادی؟ تو مال منی ات! و هیچ کس حق نداره حتی نگاهت کنه.
ات چشمانش را بست. بوی عطر مینهو، این بار به جای آرامش، حس خفقان به او میداد.
ات: (با صدایی لرزان، اما مصمم) من مال هیچ کس نیستم!
مینهو خندهی تلخی کرد.
مینهو: او، واقعاً؟ پس کی میخواست با اون پسرهی بی سر و پا فرار کنه؟
ات: (اشک از چشمان ات جاری شد) من نمیخواستم فرار کنم! من فقط میخواستم زندگی کنم! تو داری منو زندانی میکنی مینهو!
مینهو نگاهی سرد به چشمان گریان ات انداخت.
مینهو: زندان؟ این عمارت برای تو بهشته! ولی تو قدر نمیدونی.
مینهو یک قدم عقب رفت.
مینهو: از این به بعد، دیگه حق نداری بدون اجازه و همراهی من از این در بری بیرون. فهمیدی؟
ات چیزی نگفت، فقط اشک میریخت
مینهو: فهمیدی یا نه؟ (این بار با صدای بلندتر پرسید)
ات با سر تکان داد، اما در دلش، شعلهی سرکشی هنوز خاموش نشده بود
منتظر part بعد باشید
- ۷.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط