پارت ۵۰ رومان _ سناریو _ پارت
بدون کامنت حرام است
(کتابخونه شمالی. همان میز. همان صندلی. همان نور کم.)
(جیمز مینشیند روی صندلی. دستها توی جیب. پاها دراز. انگار که هیچوقت نرفته بود.)
(کلارا نمینشیند. به دیوار تکیه داده. دستهایش را روی سینه قلاب کرده.)
کلارا: "حالا منو از کجا دیدی توی باغ؟"
جیمز: "از پشت دیوار داشتم دنبالت میگشت برای خواسته ی پنجم برنامه داشتم که به لطف کار تو یادم رفت"
کلارا: " به من چه تو کم حافظه ای؟"
جیمز: " اگه تو رو نمیگرفتم یادم میموند."
کلارا: " میخواستی نگیریم !."
جیمز: " اگه نمی گرفتمت الان سرت کوچولوت شکسته بود شایدم پاهات یا یکی از دستات."
(کلارا یک لحظه نگاهش میکند. نمیداند این یه لطف است یا یه طعنه. شاید هر دو.)
کلارا: "پس دیدی من دارم میخواستم اون سیبه رو بگیرم و افتادم؟"
(کلارا نیش خندی میزنه)
کلارا با بی گناهی ساختگی:"پس اومدی منو بگیری !"
جیمز: " میخواستی بمیری. منم نمیتونستم ۵ تا خواسته رو از یه جسد بگیرم واسه این گرفتمت"
کلارا: " بی مزه."
جیمز: " حقیقت تلخه ؟ ."
کلارا: (اخم میکند) " نه ، منطقت جالبه."
جیمز: "میشه فکر کرد پرت شدی از صندلی ؟"
کلارا: "نه. پرنده رو میخواستم بگیرم."
جیمز: "برای چی؟"
کلارا: "نمیدونم. خواستم."
جیمز: "پرنده گرفتن واسه آدمایی که حوصله شون سر رفته."
کلارا: "خب حوصلهام سر رفته بود."
(جیمز نگاهش میکند. چند ثانیه.)
جیمز: "میدونم."
(کلارا نگاهش را میدزدد. به قفسه کتابها خیره میشود.)
کلارا: (زیر لب) "دو هفته غیب شده حالا یه دفه پیداش شده طلب کارم هست مرتیکه ی ...."
جیمز: "شنیدم."
کلارا: " خب به جهنم که شنیدی !."
جیمز: "بلند حرف میزنی به من چه."
کلارا: (نگاهش را برمیگرداند سمت جیمز) "باشه. شنیدی. افرین شنیدی چی بهت جایزه بدم ؟"
(جیمز بلند میشود. چند قدم جلو میآید. کلارا عقب نمیرود. دیوار پشت سرش است.)
جیمز: "هیچی. فقط میخوام بدونم این دو هفته بدون من چطور بودی."
کلارا: "خوب بودم. عالی. بهترین دو هفته زندگیم."
جیمز: "پس چرا رفتی باغ تنها؟"
کلارا: "چون حوصلهام سر رفته بود."
جیمز: "پس خوب نبودی."
کلارا: (دندانهایش را به هم میفشارد) "تو... تو غیرقابل تحملی.میدونی که ؟؟؟"
جیمز: "میدونم."
(برمیگردد سمت صندلی. مینشیند. دستهایش را دوباره میبرد توی جیبش.)
جیمز: "بنشین. حرف دارم."
کلارا: "چی؟"
جیمز: "بشین تا بگم براتون بانو."
(کلارا چند ثانیه نگاهش میکند. بعد آهی میکشد. میآید. مینشیند روی صندلی روبرویش. دستهایش را روی میز میگذارد. صاف نشسته. مثل کلاس درس.)
کلارا: "بگو سریع تر باید برم برای ناهار "
جیمز: "گرسنهای؟"
کلارا: "نه. فقط میخوام برم."
(جیمز نگاهش میکند. چند ثانیه. بعد آرام میگوید)
جیمز: "دلم برات تنگ شده بود."
(کلارا یخ میزند. دستهایش را از روی میز برمیدارد. میگذارد روی پاهایش. نگاهش را میدزدد.)
(سکوت. کوتاه. اما سنگین.)
کلارا: (بدون اینکه نگاه کند) " هه ؟؟؟"
جیمز: "گوشهات قرمز شد."
کلارا: "سرده."
جیمز: "نه. گرمه."
(کلارا بلند میشود. صندلی را عقب میزند. برمیگردد سمت در.)
جیمز: "کجا؟"
کلارا: "برم غذا بخورم."
جیمز: "گفتی گرسنه نیستی."
کلارا: (دستش را میگذارد روی دستگیره) "شدم. الان شدم."
(در را باز میکند. بیرون میرود. در را نمیبندد. نیمهباز میگذارد.)
(جیمز تنها میماند. به در نیمهباز نگاه میکند.)
(لبخند کوچکی میزند. برمیدارد کتش را. از کتابخونه بیرون میرود.)
#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب---
(کتابخونه شمالی. همان میز. همان صندلی. همان نور کم.)
(جیمز مینشیند روی صندلی. دستها توی جیب. پاها دراز. انگار که هیچوقت نرفته بود.)
(کلارا نمینشیند. به دیوار تکیه داده. دستهایش را روی سینه قلاب کرده.)
کلارا: "حالا منو از کجا دیدی توی باغ؟"
جیمز: "از پشت دیوار داشتم دنبالت میگشت برای خواسته ی پنجم برنامه داشتم که به لطف کار تو یادم رفت"
کلارا: " به من چه تو کم حافظه ای؟"
جیمز: " اگه تو رو نمیگرفتم یادم میموند."
کلارا: " میخواستی نگیریم !."
جیمز: " اگه نمی گرفتمت الان سرت کوچولوت شکسته بود شایدم پاهات یا یکی از دستات."
(کلارا یک لحظه نگاهش میکند. نمیداند این یه لطف است یا یه طعنه. شاید هر دو.)
کلارا: "پس دیدی من دارم میخواستم اون سیبه رو بگیرم و افتادم؟"
(کلارا نیش خندی میزنه)
کلارا با بی گناهی ساختگی:"پس اومدی منو بگیری !"
جیمز: " میخواستی بمیری. منم نمیتونستم ۵ تا خواسته رو از یه جسد بگیرم واسه این گرفتمت"
کلارا: " بی مزه."
جیمز: " حقیقت تلخه ؟ ."
کلارا: (اخم میکند) " نه ، منطقت جالبه."
جیمز: "میشه فکر کرد پرت شدی از صندلی ؟"
کلارا: "نه. پرنده رو میخواستم بگیرم."
جیمز: "برای چی؟"
کلارا: "نمیدونم. خواستم."
جیمز: "پرنده گرفتن واسه آدمایی که حوصله شون سر رفته."
کلارا: "خب حوصلهام سر رفته بود."
(جیمز نگاهش میکند. چند ثانیه.)
جیمز: "میدونم."
(کلارا نگاهش را میدزدد. به قفسه کتابها خیره میشود.)
کلارا: (زیر لب) "دو هفته غیب شده حالا یه دفه پیداش شده طلب کارم هست مرتیکه ی ...."
جیمز: "شنیدم."
کلارا: " خب به جهنم که شنیدی !."
جیمز: "بلند حرف میزنی به من چه."
کلارا: (نگاهش را برمیگرداند سمت جیمز) "باشه. شنیدی. افرین شنیدی چی بهت جایزه بدم ؟"
(جیمز بلند میشود. چند قدم جلو میآید. کلارا عقب نمیرود. دیوار پشت سرش است.)
جیمز: "هیچی. فقط میخوام بدونم این دو هفته بدون من چطور بودی."
کلارا: "خوب بودم. عالی. بهترین دو هفته زندگیم."
جیمز: "پس چرا رفتی باغ تنها؟"
کلارا: "چون حوصلهام سر رفته بود."
جیمز: "پس خوب نبودی."
کلارا: (دندانهایش را به هم میفشارد) "تو... تو غیرقابل تحملی.میدونی که ؟؟؟"
جیمز: "میدونم."
(برمیگردد سمت صندلی. مینشیند. دستهایش را دوباره میبرد توی جیبش.)
جیمز: "بنشین. حرف دارم."
کلارا: "چی؟"
جیمز: "بشین تا بگم براتون بانو."
(کلارا چند ثانیه نگاهش میکند. بعد آهی میکشد. میآید. مینشیند روی صندلی روبرویش. دستهایش را روی میز میگذارد. صاف نشسته. مثل کلاس درس.)
کلارا: "بگو سریع تر باید برم برای ناهار "
جیمز: "گرسنهای؟"
کلارا: "نه. فقط میخوام برم."
(جیمز نگاهش میکند. چند ثانیه. بعد آرام میگوید)
جیمز: "دلم برات تنگ شده بود."
(کلارا یخ میزند. دستهایش را از روی میز برمیدارد. میگذارد روی پاهایش. نگاهش را میدزدد.)
(سکوت. کوتاه. اما سنگین.)
کلارا: (بدون اینکه نگاه کند) " هه ؟؟؟"
جیمز: "گوشهات قرمز شد."
کلارا: "سرده."
جیمز: "نه. گرمه."
(کلارا بلند میشود. صندلی را عقب میزند. برمیگردد سمت در.)
جیمز: "کجا؟"
کلارا: "برم غذا بخورم."
جیمز: "گفتی گرسنه نیستی."
کلارا: (دستش را میگذارد روی دستگیره) "شدم. الان شدم."
(در را باز میکند. بیرون میرود. در را نمیبندد. نیمهباز میگذارد.)
(جیمز تنها میماند. به در نیمهباز نگاه میکند.)
(لبخند کوچکی میزند. برمیدارد کتش را. از کتابخونه بیرون میرود.)
#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب---
- ۷.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط