اجبار به بدبختی پارت ۲۰
وختی بیدار شدم تخت خالی بود نمیدونستم کجاست ملافرو روخودم کشیدمو نشستم که با درده خیلی بدی مواجه شدم
دیار... اههه شکمم
بادستام شکمم و گرفتم و دوباره روتخت دراز کشیدم که همون موقع دره حموم باز شد جونگ کوک بایه حوله که دوره کمرش بسته بود از حموم اومد بیرون
منم زودی سرمو به طرفه دیگی برگردونم و چشمامو بستم چون اصلا نمی تونستم بهش نگاه کنم چند دقیقه گزشت لباس هاشو پوشیدو سشوار و روشن کرد وقتی آماده شد میخواست از اتاق بره بیرون که جلوی در وایستادو گفت
سرد کوک... میدونم بیداری بلند شو برو حموم
این حرفو زدو از اتاق رفت بیرون با تمامه طوانم خودمو به حموم رسوندم وختی داشتم بدنمو میشستم شامپو زخمای کمرمو خیلی میسوخت
از حموم اومدم بیرون که با جونگ کوک مواجه شدم یه روتختی تمیز آورده بود داشت ملافه هارو با روتختیو اوز میکرد
منم سرمو آوردم پایین و رفتم جولیه اینه که مو هامو خشک کنم
کوک... صبهونه درست کردم بیا پایین
ولی من آتا بهش نگاهم نکردم و خودمو زدم به نادیده گرفتن چون نه میتونستم بهش نگاه کنم نه حرف بزنم اونم ملافه های دیشبو تو سبد کردو رفت پایین
با رفتنه جونگ کوک یهو گریم گرفت و خیلی بیصدا اشک میریختم
دیار... هق خوبه الا که خودت ازم دختر بودنو گرفتی هق دیگه با آبروم تهدیدم نمیکنی
تا خوده شب از اتاق نرفتم بیرون جونگ کوک چند باری اومدو رفت ولی یک بارم نگفت حالت خوبه یانه آتا یه قرس برام نیاورد تا این درد کوفتی کم تربشه خیلی گرسنم بود و گلوم خشک بود چون تشنم بود بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون وختی رفتم پایین اونجا نبود رفتمو یه لیوان برداشتمو از تو یخجال یه کم آب برداشتم و خوردم که صدای در اومد جونگ کوک بود میخاستم زودی برم تو اتاق که جلوی دره آشپز خونه وایستاد
بهش یه نگاه خیلی زری کردمو سرمو پایین نگه داشتم و میخاستم از کنارش رد شم که گفت
کوک... کجا
جواب ندادم و خیلی سری رفتم سمته راه پله
کوک... کجا میری شام گرفتم
داشتم به رام ادامه می دادم که گفت
کوک... تا کیه میخوای فرارکنی میخوای خودتو از گرسنگی بکشی
وختی به اتاق رسیدم تمامه تنم داشت از ترس استرس میلرزی رو تخت نشستمو پاهامو بغل گرفتم و بغضی که داشتم ترکید
دیار... راست میگی من دارم ازت فرار هقهق میکنم
دیار... اههه شکمم
بادستام شکمم و گرفتم و دوباره روتخت دراز کشیدم که همون موقع دره حموم باز شد جونگ کوک بایه حوله که دوره کمرش بسته بود از حموم اومد بیرون
منم زودی سرمو به طرفه دیگی برگردونم و چشمامو بستم چون اصلا نمی تونستم بهش نگاه کنم چند دقیقه گزشت لباس هاشو پوشیدو سشوار و روشن کرد وقتی آماده شد میخواست از اتاق بره بیرون که جلوی در وایستادو گفت
سرد کوک... میدونم بیداری بلند شو برو حموم
این حرفو زدو از اتاق رفت بیرون با تمامه طوانم خودمو به حموم رسوندم وختی داشتم بدنمو میشستم شامپو زخمای کمرمو خیلی میسوخت
از حموم اومدم بیرون که با جونگ کوک مواجه شدم یه روتختی تمیز آورده بود داشت ملافه هارو با روتختیو اوز میکرد
منم سرمو آوردم پایین و رفتم جولیه اینه که مو هامو خشک کنم
کوک... صبهونه درست کردم بیا پایین
ولی من آتا بهش نگاهم نکردم و خودمو زدم به نادیده گرفتن چون نه میتونستم بهش نگاه کنم نه حرف بزنم اونم ملافه های دیشبو تو سبد کردو رفت پایین
با رفتنه جونگ کوک یهو گریم گرفت و خیلی بیصدا اشک میریختم
دیار... هق خوبه الا که خودت ازم دختر بودنو گرفتی هق دیگه با آبروم تهدیدم نمیکنی
تا خوده شب از اتاق نرفتم بیرون جونگ کوک چند باری اومدو رفت ولی یک بارم نگفت حالت خوبه یانه آتا یه قرس برام نیاورد تا این درد کوفتی کم تربشه خیلی گرسنم بود و گلوم خشک بود چون تشنم بود بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون وختی رفتم پایین اونجا نبود رفتمو یه لیوان برداشتمو از تو یخجال یه کم آب برداشتم و خوردم که صدای در اومد جونگ کوک بود میخاستم زودی برم تو اتاق که جلوی دره آشپز خونه وایستاد
بهش یه نگاه خیلی زری کردمو سرمو پایین نگه داشتم و میخاستم از کنارش رد شم که گفت
کوک... کجا
جواب ندادم و خیلی سری رفتم سمته راه پله
کوک... کجا میری شام گرفتم
داشتم به رام ادامه می دادم که گفت
کوک... تا کیه میخوای فرارکنی میخوای خودتو از گرسنگی بکشی
وختی به اتاق رسیدم تمامه تنم داشت از ترس استرس میلرزی رو تخت نشستمو پاهامو بغل گرفتم و بغضی که داشتم ترکید
دیار... راست میگی من دارم ازت فرار هقهق میکنم
- ۱.۶k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط