{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانان اندکی تفکر

جوانان اندکی تفکر




با چند تا از رفیـقام سوار تاکسی بودیـم که راننـده ی تاکسی برای اینکه ما رو نصیحــت کنه که در این سنین جوانی مواظب خودتون باشید ، گفت : بیست سی سال قبل وقتی که 18 سالم بود ، توی محلمون یک زن خراب زندگی می کــرد که شوهر هم داشـت . یه بار وسوسه شدم که باهاش رابطه داشته باشم . خلاصه وقتی که شوهــرش نبود رفتم خـونش و مشغول شـدیم . اواخر کار بود که در خونشو زدند . زن فوری لباساشو پوشید و رفت دم در ؛ شوهرش اومده بود . زن هم گفت : حاجی امـروز آبگـوشت داریم برو چـند تا نون بخـر و بـیا . شوهرش رفت و من هم لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون .
این بود تا چند سال قبل که بین روز با تاکسی رفتم خونه . همین که در را زدم ، زنم اومــد در خونه و گفت : حاجی آبگوشت داریم ، برو چند تا نون بخر وبیا !
چون جمله اش دقیــقا شبیه جمله ی سی سـال قبل اون زن خــراب بود ، ناگهان خاطره ی اون روز در ذهنم تداعی شد و دلم آشوب شد.
فوری رفتم در تاکسی نشستم و منتظر شدم . بعد از لحظاتی دیدم جوانی از خانه ام بیرون زد.
صداش زدم و گفتم : سوار شو .
گفت : تو کی هستی؟
گفتم : سوار شو تا بهت بگم .
وقتی سوار شد، گفتم : من شوهر همون زنی هستم که الآن باهاش مشغول بودی ! از ترس شروع به لرزیدن کرد.
گفتم : نترس ، حقم بود و خاطره ی دوران جوونیمو واسش تعریف کردم و گفتم : تو هم منتظر چنین روزی باش
دیدگاه ها (۴)

راه روستامون

چشات مال منه روییات مال منه

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کنتو تلخی شراب کهنه ای ...

تو که گفتی نقاشی نیستم بس چرا به تو فکر میکنم دنیایم رنگی می...

Multi-Part: 5When you were pregnant, you went to the gym wit...

ترکم نکن

رمان عشق مافیا پارت 12از زبان ا/ترفتم داخل نگهبان هم بیرون م...

رمان دخت من

My idol

استادجئون part 2ساعت 10:59ویو رینا: از خواب بلند شدم جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط