وقتی توی بار......(درخواستی)
توی بار همه اعضا تا خرخره سوجو و وودکا خورده بودن و مست مست بودن به جز چان که اونم خورده بود ولی کمتر از بقیه
چان:هی هان جیسونگ روبه راهی.؟
هان:آره.....شاید(با حالت مستی)
چان:حیله خب. عالیه همونطور که میبینی دیگه باید بریم خونه من بقیه رو میارم و تو ام با ا/تو جونگین بیا
هان:باشه....بعدا....هرچی تو بگی(مست)
چان رفت و هان نگاهی به دور و برش انداخت که چشمش به تو خورد که روی مبل کنارش خوابت برده بود و چشمش به بدن سفیدتر که با اون لباس باز به نمایش گذاشته شده بود خورد و حس کرد که خیلی تحریک شده و چون مست بود کنترلی از خودش نداشت و بلندت کرد و سمت یکی از اتاق های بار برد و توجهی به جونگین که مثل تو روی یکی از مبل ها خوابش برده بود نکرد (الهی بمیرم برا دلت جونگین🤣✨)
وقتی به اتاق رسیدیم هان درو با پاش هول داد و بست و روی تخت انداختن و خودشم انداخت روت و شروع کرد به بوسیدن و کیس مارک گذاشتن گردن و ترقوه هات تا اینکه تو بیدار شدی و اول سعی کردی پیش بزنی آماد نتونستی که هان کم کم از ترقوه هات دل کند و رفت سراغ لباسات و درشون آورد
ا/ت:هان...چیکار میکنی؟
هان بعد از شنیدن صدات فورا مارشو شروع کرد و وقتی واردات کرد تو از درد جیغ زدی و چشمات رو روی هم فشار دادی اما این کارت مانع هان نشد و داشت به تلمبه زدن ادامه میداد و صدای تو کل فضای اتاق رو پر کرده بود(به خدا خجالت میکشم از این واضح تر بگم🤣)
هان بعد از دو ساعت بیخیالش شد و لباساشو رو پوشید و به توام کمک کرد لباسات رو بپوشید و خواستیم در اتاقش باز کنین که دیدین جونگین جلوی در وایساده و داره از گوشه در نگاهتون میکنه
هان:جو....جونگین..تو مگه...خواب نبودی؟
جونگین:وای خدای من....احساس میکنم برای دیدن این صحنه زیادی بچه بودم.....ولی مارت خوبه هیونگ(لبخند شیطانی)
توام همینطوری با خجالت وایستادن بودی و سرتو انداخته بودی پایین چون تمام این مدت فکر میکردی هان در اتاق رو قفل کرده
هان:عام...جونکین....تو به چان هیونگ چیزی نمیگی دیگه...درسته؟
جونگین:نه هیونگ پیش خودم میمونه
که یهویی جونگین دوید سمت در بار و تلفن رو به شوخی روی گوشش گذاشت
جونگین:الووو..چان هیونگگگگگ
توام برگشتی و با عصبانیت به هان نگاه کردی
هان:اوم....چیه؟
ا/ت:وایییی هان تازه داری میگی چیههه اگه کسی جز جونگین مارو دیده باشه چیییی؟
هان:خب..خوشگل خانوم میخواستی انقد به خودت نرسی.....به هرحال فک کنم علاقمو بهت اینجوری نشون دادم(لبخند)
ا/ت:عااا...منظورت اینه که....توام؟
هان:خیلی وقته که دنبالم پرنسس(لبخند)
بین این صحنه های کیدراماییتون تلفن هان یهویی زنگ خورد و بنگچان بود
هان:ا...الو..چان هیونگ
چان:هیییی شماها کجاییننننن میدونین ساعت چندههه؟
هان:ببخشید چان هیونگ طول کشید تا خودمو جمع کنیم الان داریم میایم اومدیم
هان تلفن رو قطع کرد و به تو نگاه کرد
هان:بریم؟(لبخند)
ا/ت:دستاتو دور بازوی هان حلقه کردی و سرتو تکون دادی و باهم به سمت خوابگاه راه افتادیم(البته جونگینم بردین)
و خب اشاره ای نمیکنم به اینکه بعدش چان چقد به خاطر اینکه دیر کردین دعواتون کرد
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
چان:هی هان جیسونگ روبه راهی.؟
هان:آره.....شاید(با حالت مستی)
چان:حیله خب. عالیه همونطور که میبینی دیگه باید بریم خونه من بقیه رو میارم و تو ام با ا/تو جونگین بیا
هان:باشه....بعدا....هرچی تو بگی(مست)
چان رفت و هان نگاهی به دور و برش انداخت که چشمش به تو خورد که روی مبل کنارش خوابت برده بود و چشمش به بدن سفیدتر که با اون لباس باز به نمایش گذاشته شده بود خورد و حس کرد که خیلی تحریک شده و چون مست بود کنترلی از خودش نداشت و بلندت کرد و سمت یکی از اتاق های بار برد و توجهی به جونگین که مثل تو روی یکی از مبل ها خوابش برده بود نکرد (الهی بمیرم برا دلت جونگین🤣✨)
وقتی به اتاق رسیدیم هان درو با پاش هول داد و بست و روی تخت انداختن و خودشم انداخت روت و شروع کرد به بوسیدن و کیس مارک گذاشتن گردن و ترقوه هات تا اینکه تو بیدار شدی و اول سعی کردی پیش بزنی آماد نتونستی که هان کم کم از ترقوه هات دل کند و رفت سراغ لباسات و درشون آورد
ا/ت:هان...چیکار میکنی؟
هان بعد از شنیدن صدات فورا مارشو شروع کرد و وقتی واردات کرد تو از درد جیغ زدی و چشمات رو روی هم فشار دادی اما این کارت مانع هان نشد و داشت به تلمبه زدن ادامه میداد و صدای تو کل فضای اتاق رو پر کرده بود(به خدا خجالت میکشم از این واضح تر بگم🤣)
هان بعد از دو ساعت بیخیالش شد و لباساشو رو پوشید و به توام کمک کرد لباسات رو بپوشید و خواستیم در اتاقش باز کنین که دیدین جونگین جلوی در وایساده و داره از گوشه در نگاهتون میکنه
هان:جو....جونگین..تو مگه...خواب نبودی؟
جونگین:وای خدای من....احساس میکنم برای دیدن این صحنه زیادی بچه بودم.....ولی مارت خوبه هیونگ(لبخند شیطانی)
توام همینطوری با خجالت وایستادن بودی و سرتو انداخته بودی پایین چون تمام این مدت فکر میکردی هان در اتاق رو قفل کرده
هان:عام...جونکین....تو به چان هیونگ چیزی نمیگی دیگه...درسته؟
جونگین:نه هیونگ پیش خودم میمونه
که یهویی جونگین دوید سمت در بار و تلفن رو به شوخی روی گوشش گذاشت
جونگین:الووو..چان هیونگگگگگ
توام برگشتی و با عصبانیت به هان نگاه کردی
هان:اوم....چیه؟
ا/ت:وایییی هان تازه داری میگی چیههه اگه کسی جز جونگین مارو دیده باشه چیییی؟
هان:خب..خوشگل خانوم میخواستی انقد به خودت نرسی.....به هرحال فک کنم علاقمو بهت اینجوری نشون دادم(لبخند)
ا/ت:عااا...منظورت اینه که....توام؟
هان:خیلی وقته که دنبالم پرنسس(لبخند)
بین این صحنه های کیدراماییتون تلفن هان یهویی زنگ خورد و بنگچان بود
هان:ا...الو..چان هیونگ
چان:هیییی شماها کجاییننننن میدونین ساعت چندههه؟
هان:ببخشید چان هیونگ طول کشید تا خودمو جمع کنیم الان داریم میایم اومدیم
هان تلفن رو قطع کرد و به تو نگاه کرد
هان:بریم؟(لبخند)
ا/ت:دستاتو دور بازوی هان حلقه کردی و سرتو تکون دادی و باهم به سمت خوابگاه راه افتادیم(البته جونگینم بردین)
و خب اشاره ای نمیکنم به اینکه بعدش چان چقد به خاطر اینکه دیر کردین دعواتون کرد
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۷۰.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط