{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

j_k

پارت اول

... : اوووو، اینم که بسته است پس از کجا بگیرمش اه!
اگر نتونم بگیرمش خیلی افسرده میشم.

ویژژژژژ، ویژژژژژ( صدای، گوشی) .

... : ات کجایی، چی شد کتابو گرفتی.

ات: نه...! هر جا رفتم یا تموم کرده بودنش یا بسته بودن دارم دیونه میشم.

... : دختر یک کاری بکن دیگه.

ات: باشه. کار نداری. بای.

... : نه بای.

گوشیمو توی کیفم گذاشتم و نفس سرد و نا امیدانه بیرون دادم و به راهم ادامه دادم.

(معرفی.)

من پارک ات هستم. ۱۸ سالمه و خوب به سنی رسیدم که هر کاری به خوام بکنم. من عاشق رمان و داستان های عاشقانم و ماجراجویی هستم. و تا حالا با کسی قرار نذاشتم. تازه دو ماهی هست که از خونه بابام اسباب کشی کردن و الان یک زندگی مستقلانه دارم. و خونمم پر از کتاب های گوناگونه. دختر سردی نیستم ولی خوب با هیچ پسری حرف نمیزنم و خیلی سخت با دیگران ارتباط برقرار میکنم. تا حالا عاشق هیچ پسری جز شخصیت های پسر داستان ها نشدم. و بهترین دوستم کیم یونگ سو هستش . اونم همسن منه و عاشق کتاب خوندن. رابطه ی منو یونگ سو از یک کتاب خونه شروع میشه که ماله چهار ساله پیشه و تا الان به خوبی و خشنی ادامه داره.

(پایان معرفی)

ات : اههه.چقدر دیگه باید ادامه بدم خسته شدم.
باید از کسی بپرسم ببینم اینجا کتابخونه ای داره.
اووو ببخشید خانم.

شخص : بله بفرمایید.

ات: میشه بگید کجا میتونم یک کتابخونه پیدا کنم .

شخص: امممم. من که تازه امدم اینجا و نمیدونم . ولی اگر میخواین میتونید از طریق این برنامه هر جایی رو که میخواید یا هرچی رو که میخواید پیدا کنید.

ات: اووو، ممنون. خیلی ممنونم.

سریع اون برنامه نصب کردم. برنامه خوبی به نظر میاد همه ازش راضی بودن ولی چرا من تا حالا دربارش نشنیدم.
وارد برنامه شدم. مقتصاد رو مشخص کردم و مکان رو که می خواستم جستجو کردم. تنها جایی که کتابخانه داشت مکانی بود که حدود پونصد متر از من فاصله داشت. .

ات: اووو. پارک ات. یا الان راه میوفتی یا هرگز به اون کتاب نمیرسی.

ساعت حدود ۱۱ شب بود و من تصمیم گرفتم که به اونجا برم با سرعت تمام به اونجا رفتم تا یه وقت مغازه بسته نشه.
ساعت ۱۱:۱۵دقیقه بود که به سر کوچه یه مقصد رسیدم. نفس سردی بیرون دادم به دورو برم نگاهی انداختم به نظر جایی متروکه میامد توی کوچه ای تاریک و تنگ که فقط یک مغازه عجیب توش بود. نفسم رو بیرون دادم و وارد کوچه شدم .
مغازه کاملا خالی بود. و فقط یک خانمی با لباس سیاه و قرمز روی صندلی عجیب تر از مغازه نشسته بود.
وارد مغازه شدم. زن از جاش بلند شد و به سمت من اومد و....

.....................................
خوب دوستان اینم پارت اول رمان جدید امیدوارم که خوشتون بیاد و همراهم شید تا به ادامه این رمان بپردازیم.
هروز یک پارت میزارم.
خیلی خیلی ممنون بابت حمایت هاتون 💜
دیدگاه ها (۰)

مربی موتور سوار

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۱۰ | دیگه فقط همسا...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p15ویو هیونجین اونو با ۱...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

......//برده ی زیبا//......

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط