رمان گناهکار قسمت هشتم (617 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
چشمام کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون باورش برام سخته چرا انکار می کرد؟ هنوز اون نگاه نگران و در عین حال گرم و آشنا جلوی چشمامه وقتی داشتم میفتادم منو گرفت دستاش گرم بود نگاهش به من به خدایا غریبه نبود. پس چرا حالا ....
تا به خودم بیام دیدم از اتاق رفته بیرون امیر هم پشت سرش رفت و در رو بست با بسته شدن در تنم لرزید و چشمامو روی هم گذاشتم.
جوشش اشک رو از لا به لای مژه های بلندم حس کردم و در کسری از ثانیه صورتم خیس شد. چشمامو باز کردم همه رفته بودن بیرون جز پری و بی بی پری سرشو انداخته بود پایین بی بی بی صدا گریه می کرد.
بی بی اون آرشامه به آرتام تو که آرشام رو دیده بودی بی بی مگه میشه دو نفر تا این حد بهم شبیه باشن؟ بی بی دارم دق میکنم تو رو خدا تو بهم بگو که اینا تمومش به کابوسه
بی بی هق هق کنان سرشو گذاشت لب تحت پری در حالی که با پشت دست اشکاشو پاک میکرد. از اتاق زد بیرون.
دستمو گذاشتم روی سر بی بی خودمم داشتم گریه می کردم.
بی بی این اشکا واسه چیه؟
سرشو بلند کرد. دستمو توی دستش گرفت و با هق هق خفه ای گفت: آروم باش دخترم
چطور آروم باشم بی بی؟ چطور؟ چرا آرشام با من این کار رو میکنه؟ نمی بینه توی این همه سال چطور از داغ دوریش شکستم و نابود
شدم؟ گناهه من چیه بی بی؟ اون آرشامه حاضرم قسم
بخورم که خودشه. Am
زل زدم توی چشمای غمگین و خیس از اشکش
W w9 یادش نمی
بی بی تو که حرفشو باور نمی کنی؟
سکوت کرد.
بلندتر گفتم بی بی چرا ساکتی؟ گفتم حرفشو که باور نکردی؟
سرمو توی دست گرفتم و با گریه نالیدم حتما به چیزی شده اون منو نبودم. من مطمئنم وگرنه با نگاهش تا این حد غریبه
همه چیز رو به زمان بسپر مادر آروم باش
خودمو تکون میدادم و توی همون حال اشک می ریختم
چی میگی بی بی؟ دیگه چقدر صبر کنم؟ پنج سال از عمرمو دادم تا به روز بتونم توی چشماش زل بزنم و همه ی غم ها مو فراموش کنم ولی حالا که پیداش کردم میگه با من غریبه است. دیگه کشش ندارم بی بی به خدا طاقتم تموم شده.
نشست کنارم و سرمو توی بغلش گرفت.
توی همون حالت که نوازشم میکرد آروم آروم زیر گوشم زمزمه کرد بازم صبوری کن دخترم میدونم داری چی می کشی کاری از دستم بر نمیاد مادر فقط از خدا خیر و خوشبختیت رو میخوام عزیز دلم بالاخره یه روز پاداش سالهایی که به انتظار نشستی رو می بینی اون روز خیلی دور نیست گلکم توکل کن به خدا
دیگه چکار باید میکردم؟ تموم این مدت نگاههای بد و سنگین مردم رو روی خودم دیدم و دم نزدم گفتن بیوه ای گفتم شوهرم زنده است. گفتن انتظار چی رو میکشی؟ گفتم کسی که نفسم به نفسش بسته است گفتن اون هیچ وقت نمیاد گفتم قلبم هیچ وقت بهم دروغ
دیدگاه ها (۰)

پارت بیستم《Custom kiss》 ویو تهیونگ:+توی ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

شب شده بود و پری بعد از یک روز طولانی، تنها توی خونه استراحت...

به اصرار مامانم این کار رو اجرا کردم… 🥺❤️هرچی گفتم مامان، تو...

dark life = 33

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁴....

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط