داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی
پارت چهارده
لبخند نامحسوسی روی لبان کمجانش نقش بست و دلنشین گفت:
- کمی بهترم، راستی شنیدم موقع تصادفم اونجا بودی.
این را گفت و من خجالتزدهتر شدم چرا که من به جای همراهیاش از حال رفته بودم.
همین را به زبان آوردم که گفت:
- ای بابا این چه حرفیه اشکال نداره سوده .
قربان آن سوده گفتنهایت، دورت بگردم.
چه دلچسب اسمم را به زبان میآورد. همه دور هم نشستیم و من تا آخر شب فقط او را دید میزدم و هر از گاهی با نگاه کوتاه او مواجه میشدم. تا اینکه عزم رفتن کردیم و به خانه بازگشتیم. )
...
صدای مادر را میشنوم که میگوید :
- اهل خونه؟ حاضرید؟
صد البته که حاضرم برای رفتن به شمال و بودن چند روزه در کنار عشقم مگر میشود آماده نبود؟
به تندی دفتر خاطراتم را داخل کیفم قرار داده و از اتاق خارج میشوم.
پس از گذاردن چمدانها داخل ماشین هم قدم مادر و خواهر کوچکم سوار اتومبیل پدر شده و خانه را به مقصد شمال ترک میکنیم.
از بدو خروج برگهای در دست گرفته و همانند روزهای کودکی مشغول طراحی هستم. با این تفاوت که در عالم کودکانه درخت و گل و سبزه میکشیدم اما اینک تصمیم به کشیدن چهره دارم.
در برگهای دیگر چهرهی سُها را طراحی کردهام و قصدم از طراحی الان، کشیدن چهره.ی دلانگیز و زیبای یار است. البته اگر تکانهای ماشین امان دهد.
مداد طراحی را روی کاغذ به حرکت در میآورم و تمام احساسم را روی کاغذ سفید میریزم. اما خدایی چه عکسی شده، همان چیزی شده که انتظارش را داشتم.
کم-کم احساس خستگی و خوابآلودگی میکنم تکان های ماشین و موسیقی ملایم پدر هم مرا همراهی میکنند و بعد از قایم کردن برگه در داخل کیفم به خواب میروم. آن قدر آسوده میخوابم که گذشتن از آن راه های سرسبز و زیبای شمالی و تماشای درختان زیبا و آن فضاهای دلفریب را از دست میدهم. و زمانی چشم باز میکنم که دیگر وارد باغ ویلایی آقاجان شده ماشین را پارک کرده و پدر و مادر مشغول بردن وسایل هستند.
از فرط خواب آلودگی خمیازهای کشیده و با ذوق از ماشین پیاده میشوم. خوشحال از بودن در این جمع بزرگ وارد ویلا شده و یکی-یکی با آقاجان و خانومجان روبوسی کرده و منتظر مینشینم.
رفته-رفته عموها و عمهها میرسند و من هنوز بیتاب اویم.
اما تازه میفهمم که به گفتهی سارا ساعد فردا میآید ، تمام انرژی که برای دیدنش داشتم تخلیه شده و سوده ای خالی از انرژی میماند که به باغ پناه میبرد.
با دیدن این باغ خاطرات بودن با او را مرور میکنم و با قدمهای آهسته به باغچههای مادربزرگ چشم میدوزم، به شمعدانیهای رنگی که هر گل به زیبایی خودنمایی کرده و رنگشان را به نمایش گذاشتهاند چشم میدوزم.
کمی که قدم میزنم تاریکی هوا حواسم را جمع میکند و با نشستن روی این تخت زیبا که حتی با نشستن بر روی این تخت هم یاد ساعد می افتم به آسمان خیره میشوم.
آسمانی به تاریکی چشم بسته.
آسمانی که ابر جلوی تمام روشنیهایش را گرفته و تاریکیای بیش نمانده است. چه حیف که ستارههای دوست داشتنی من در پس این آسمان تاریک و پشت ابرهای تیره و تار گم شدهاند. من تازه خود را برای صحبت با آن دو روشنای براق آماده کرده بودم.
کیفم را که هنوز روی دوش دارم بر روی تخت گذاشته و به سمت آسمان دراز میکشم و هوهوی باد را تماشا میکنم که بسیار لذت بخش است.
لبخند نامحسوسی روی لبان کمجانش نقش بست و دلنشین گفت:
- کمی بهترم، راستی شنیدم موقع تصادفم اونجا بودی.
این را گفت و من خجالتزدهتر شدم چرا که من به جای همراهیاش از حال رفته بودم.
همین را به زبان آوردم که گفت:
- ای بابا این چه حرفیه اشکال نداره سوده .
قربان آن سوده گفتنهایت، دورت بگردم.
چه دلچسب اسمم را به زبان میآورد. همه دور هم نشستیم و من تا آخر شب فقط او را دید میزدم و هر از گاهی با نگاه کوتاه او مواجه میشدم. تا اینکه عزم رفتن کردیم و به خانه بازگشتیم. )
...
صدای مادر را میشنوم که میگوید :
- اهل خونه؟ حاضرید؟
صد البته که حاضرم برای رفتن به شمال و بودن چند روزه در کنار عشقم مگر میشود آماده نبود؟
به تندی دفتر خاطراتم را داخل کیفم قرار داده و از اتاق خارج میشوم.
پس از گذاردن چمدانها داخل ماشین هم قدم مادر و خواهر کوچکم سوار اتومبیل پدر شده و خانه را به مقصد شمال ترک میکنیم.
از بدو خروج برگهای در دست گرفته و همانند روزهای کودکی مشغول طراحی هستم. با این تفاوت که در عالم کودکانه درخت و گل و سبزه میکشیدم اما اینک تصمیم به کشیدن چهره دارم.
در برگهای دیگر چهرهی سُها را طراحی کردهام و قصدم از طراحی الان، کشیدن چهره.ی دلانگیز و زیبای یار است. البته اگر تکانهای ماشین امان دهد.
مداد طراحی را روی کاغذ به حرکت در میآورم و تمام احساسم را روی کاغذ سفید میریزم. اما خدایی چه عکسی شده، همان چیزی شده که انتظارش را داشتم.
کم-کم احساس خستگی و خوابآلودگی میکنم تکان های ماشین و موسیقی ملایم پدر هم مرا همراهی میکنند و بعد از قایم کردن برگه در داخل کیفم به خواب میروم. آن قدر آسوده میخوابم که گذشتن از آن راه های سرسبز و زیبای شمالی و تماشای درختان زیبا و آن فضاهای دلفریب را از دست میدهم. و زمانی چشم باز میکنم که دیگر وارد باغ ویلایی آقاجان شده ماشین را پارک کرده و پدر و مادر مشغول بردن وسایل هستند.
از فرط خواب آلودگی خمیازهای کشیده و با ذوق از ماشین پیاده میشوم. خوشحال از بودن در این جمع بزرگ وارد ویلا شده و یکی-یکی با آقاجان و خانومجان روبوسی کرده و منتظر مینشینم.
رفته-رفته عموها و عمهها میرسند و من هنوز بیتاب اویم.
اما تازه میفهمم که به گفتهی سارا ساعد فردا میآید ، تمام انرژی که برای دیدنش داشتم تخلیه شده و سوده ای خالی از انرژی میماند که به باغ پناه میبرد.
با دیدن این باغ خاطرات بودن با او را مرور میکنم و با قدمهای آهسته به باغچههای مادربزرگ چشم میدوزم، به شمعدانیهای رنگی که هر گل به زیبایی خودنمایی کرده و رنگشان را به نمایش گذاشتهاند چشم میدوزم.
کمی که قدم میزنم تاریکی هوا حواسم را جمع میکند و با نشستن روی این تخت زیبا که حتی با نشستن بر روی این تخت هم یاد ساعد می افتم به آسمان خیره میشوم.
آسمانی به تاریکی چشم بسته.
آسمانی که ابر جلوی تمام روشنیهایش را گرفته و تاریکیای بیش نمانده است. چه حیف که ستارههای دوست داشتنی من در پس این آسمان تاریک و پشت ابرهای تیره و تار گم شدهاند. من تازه خود را برای صحبت با آن دو روشنای براق آماده کرده بودم.
کیفم را که هنوز روی دوش دارم بر روی تخت گذاشته و به سمت آسمان دراز میکشم و هوهوی باد را تماشا میکنم که بسیار لذت بخش است.
- ۲.۹k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط