در نیمه های شب پارت ششم.
✨سیلااام، امیدوارم حالتون عالی باشه ، این اول بند که از داستان میخونید عشقای من، توضیحات یا میشه گفت برداشت های هلنه که موقعیت رو شرح میده . دوستون دارم امیدوارم لذت ببرینننننن✨
گمونم این بار فرق داشت بیش از آنچه فکرشو میکردم.
جشن خیریه ساعت شش برگذار میشه!
طبق روتین سالیانه قرار بود یه سر به خیریه معتبره «Charity Intelligence» بزنم آخه جشن برای بچه ها بود ! این یک بار در ساله پس باید خیلی خوب میبودم.
حاضر شدم .
لباسم سفید بودو آستین های حلقه ای داشت با یه دامن کرمی که تقریبا تا زیر زانوم افتاده بود و دورش یک کمربند ظریف زنونه مشکی هم بود. کت کرمیم هم که امضای کار بود پوشیده بودم. موهامو فر کردم و کفش سفید پاشنه دارمو برداشتم
که تلفنم زنگ خورد
خانوم کلوآنچولی سرمربی مسابقات خیریه تماس گرفتن و گفتن این بار مراسم جشن در ونکوور برگزار میشه و بچه ها مشتاق دیدن من هستن.
هلن : آخه ونکوور؟
کلوانچولی: بله ونکوور ، خانوم هلن نگید که نمیتونین بیاین بچه ها منتظرتونن خواهشاً یجوری خودتون رو برسونید خودتون که میدونید یک بار در ساله
هلن : بله متوجهم سعی میکنم بیام.
از ماشین پیاده شدم صدای خنده ی بچه ها دور و ورم پر شده ،از قهقهه های بامزشون گرفته تا شیطنتشون
وارد سالن که شدم بچه ها دورم بودن و حسابی سرگرمه بچه ها شده بودم.
✨از اینجا به بعد به زاندر مربوطه ✨
بالاخره اومد ! با .... با ... اون لباس زیباش.......
خم شده تا هم قد بچه ها باشه ،چقدر..... چقدر بهش مادر بودن میاد
با قدم هایی مطمئن به سمت هلن میرود و آروم بر روی شونه اش میزد
هلن با لبخندی که به لب داشت برمیگردد
هلن: تو! اینجا دقیقا چیکار میکنی!؟
ـ میخوام باهات صحبت کنم
ـ برو
ـ یعنی چی؟
ـ برو انقدر دنبال شر نباش بچه
زاندر با خودش میگه«این فسقلی فکر میکنه کیه که انقدررر منو دست کم میگیره»
خم میشه و با صدای بمش در گوش هلن آروم زمزمه میکنه
ـ هلن کارت دارم همین حالا!
مچ دست هلن رو محکم میگیره و فشار میده و با سرعت به ایوانی که رو به روی سالن بود میبره
ـ ولم کن چه غلطی داری میکنی
ـ گوش کن هلن! من قبلاً چطور بگم .....
قبلا.....
صدای بچه ای که گوشه یک ایوان در نقطه ی کور دید ایستاده بود با حالتی جیغ اما معصوم به گوش رسید « نکن!»
هردو برگشتند
دختر بچه ای بود با موهای خرگوشی و کش صورتی دامن و لباسش هم صورتی و طرح خرگوش دار بود، انگار تمام ذکر و فکر این بچه خرگوشه!
زاندر با عصبانیت گفت : هی تو! ای بچه ی بی.....
هلن حرف زاندر رو قطع میکنه و ادامه میده: اِما؟ چقدر بزرگ شدی !
خم میشه و یک دونه آبنبات از کیفش به اِما میده
ـ اِما نگاه کن اونجا دارن به خرگوش ها غذا میدن میخوای بری پیش اونا؟ اره؟ پس بدو برو خرگوش کوچولو😙
اِما با سرعت به سمت بچه ها میره و حالا زاندر و هلن تنها میشن تنهای تنها....
نسیمی ملایم صورت و موهای هلن را نوازش میکند به قدری ملایم که انگار برنامه ریزی شده بوده....
ـ ببین هلن.....
ـ هیس! این چه طرز رفتار با بچه بو....
زاندر دستش را بر دهان هلن گذاشت و گفت: بیخیال این شو هلن مطلب مهم تری هست که میخوام بهت بگم.
ـ چیه ها ؟ بازم پیشنهاد پوله؟ خجالت نمی..
ـ نه این بار بحث پول نیست ...... من... هلن راستش بعد از مهمونی اون شب و رقص بی نقص تو زندگی من مثل قبل نشد....
ـ آهاااا باباااا بگو پس ... (با کمی مکث و لحن تعجب ادامه داد) جدی مردونگیت از بین رفت ؟ ای وای خیلی متاسفم برای جای مردونگیت وضعیتت خو....
ـ نه هلن بحث مردونگیم نی 🤦🏻♀️ گر چه که باید یه چکاب برم اما خب راست....
ـ ای وای لابد دیگه بچه دار نمیشی منم باید دیه این رو بدم و حتما هم واسه همین اومدی
در کیفش را باز کرد و دسته چکی همراه با تلفنش در آورد
زاندر گفت: الان دقیقا داری چیکار میکنی؟
ـ میخوام تو گوگل سرچ کنم دیه ی گرفتن مردونگی ی یه نفر چیه
ـ ناموصا؟
ـ وا اره دیگه بزار الان سرچ میک.....
ـ هلن میشه جدی یک لحظه گوش کنی
بعد از اون مهمونی و اون شبی که اومدم در خونت هیچ چیزی مثل قبل نشد برام
تو رو که میبینم قلبم میاد تو دهنم راستش... این خیلی خجالت اوره ولی این احساس برای اولین بار تو زندگیم اتفاق افتاده....
ـ خب؟
ـ خب ... من... من.... دوست دارم
ـ ولی من ندارم!
سکوتی عمیق ایوان را فرا گرفت به قدری سکوت بود که صدای باد و جیک جیک عصر گنجشک ها رو میشد شنید
ـ چی؟
ـ
گمونم این بار فرق داشت بیش از آنچه فکرشو میکردم.
جشن خیریه ساعت شش برگذار میشه!
طبق روتین سالیانه قرار بود یه سر به خیریه معتبره «Charity Intelligence» بزنم آخه جشن برای بچه ها بود ! این یک بار در ساله پس باید خیلی خوب میبودم.
حاضر شدم .
لباسم سفید بودو آستین های حلقه ای داشت با یه دامن کرمی که تقریبا تا زیر زانوم افتاده بود و دورش یک کمربند ظریف زنونه مشکی هم بود. کت کرمیم هم که امضای کار بود پوشیده بودم. موهامو فر کردم و کفش سفید پاشنه دارمو برداشتم
که تلفنم زنگ خورد
خانوم کلوآنچولی سرمربی مسابقات خیریه تماس گرفتن و گفتن این بار مراسم جشن در ونکوور برگزار میشه و بچه ها مشتاق دیدن من هستن.
هلن : آخه ونکوور؟
کلوانچولی: بله ونکوور ، خانوم هلن نگید که نمیتونین بیاین بچه ها منتظرتونن خواهشاً یجوری خودتون رو برسونید خودتون که میدونید یک بار در ساله
هلن : بله متوجهم سعی میکنم بیام.
از ماشین پیاده شدم صدای خنده ی بچه ها دور و ورم پر شده ،از قهقهه های بامزشون گرفته تا شیطنتشون
وارد سالن که شدم بچه ها دورم بودن و حسابی سرگرمه بچه ها شده بودم.
✨از اینجا به بعد به زاندر مربوطه ✨
بالاخره اومد ! با .... با ... اون لباس زیباش.......
خم شده تا هم قد بچه ها باشه ،چقدر..... چقدر بهش مادر بودن میاد
با قدم هایی مطمئن به سمت هلن میرود و آروم بر روی شونه اش میزد
هلن با لبخندی که به لب داشت برمیگردد
هلن: تو! اینجا دقیقا چیکار میکنی!؟
ـ میخوام باهات صحبت کنم
ـ برو
ـ یعنی چی؟
ـ برو انقدر دنبال شر نباش بچه
زاندر با خودش میگه«این فسقلی فکر میکنه کیه که انقدررر منو دست کم میگیره»
خم میشه و با صدای بمش در گوش هلن آروم زمزمه میکنه
ـ هلن کارت دارم همین حالا!
مچ دست هلن رو محکم میگیره و فشار میده و با سرعت به ایوانی که رو به روی سالن بود میبره
ـ ولم کن چه غلطی داری میکنی
ـ گوش کن هلن! من قبلاً چطور بگم .....
قبلا.....
صدای بچه ای که گوشه یک ایوان در نقطه ی کور دید ایستاده بود با حالتی جیغ اما معصوم به گوش رسید « نکن!»
هردو برگشتند
دختر بچه ای بود با موهای خرگوشی و کش صورتی دامن و لباسش هم صورتی و طرح خرگوش دار بود، انگار تمام ذکر و فکر این بچه خرگوشه!
زاندر با عصبانیت گفت : هی تو! ای بچه ی بی.....
هلن حرف زاندر رو قطع میکنه و ادامه میده: اِما؟ چقدر بزرگ شدی !
خم میشه و یک دونه آبنبات از کیفش به اِما میده
ـ اِما نگاه کن اونجا دارن به خرگوش ها غذا میدن میخوای بری پیش اونا؟ اره؟ پس بدو برو خرگوش کوچولو😙
اِما با سرعت به سمت بچه ها میره و حالا زاندر و هلن تنها میشن تنهای تنها....
نسیمی ملایم صورت و موهای هلن را نوازش میکند به قدری ملایم که انگار برنامه ریزی شده بوده....
ـ ببین هلن.....
ـ هیس! این چه طرز رفتار با بچه بو....
زاندر دستش را بر دهان هلن گذاشت و گفت: بیخیال این شو هلن مطلب مهم تری هست که میخوام بهت بگم.
ـ چیه ها ؟ بازم پیشنهاد پوله؟ خجالت نمی..
ـ نه این بار بحث پول نیست ...... من... هلن راستش بعد از مهمونی اون شب و رقص بی نقص تو زندگی من مثل قبل نشد....
ـ آهاااا باباااا بگو پس ... (با کمی مکث و لحن تعجب ادامه داد) جدی مردونگیت از بین رفت ؟ ای وای خیلی متاسفم برای جای مردونگیت وضعیتت خو....
ـ نه هلن بحث مردونگیم نی 🤦🏻♀️ گر چه که باید یه چکاب برم اما خب راست....
ـ ای وای لابد دیگه بچه دار نمیشی منم باید دیه این رو بدم و حتما هم واسه همین اومدی
در کیفش را باز کرد و دسته چکی همراه با تلفنش در آورد
زاندر گفت: الان دقیقا داری چیکار میکنی؟
ـ میخوام تو گوگل سرچ کنم دیه ی گرفتن مردونگی ی یه نفر چیه
ـ ناموصا؟
ـ وا اره دیگه بزار الان سرچ میک.....
ـ هلن میشه جدی یک لحظه گوش کنی
بعد از اون مهمونی و اون شبی که اومدم در خونت هیچ چیزی مثل قبل نشد برام
تو رو که میبینم قلبم میاد تو دهنم راستش... این خیلی خجالت اوره ولی این احساس برای اولین بار تو زندگیم اتفاق افتاده....
ـ خب؟
ـ خب ... من... من.... دوست دارم
ـ ولی من ندارم!
سکوتی عمیق ایوان را فرا گرفت به قدری سکوت بود که صدای باد و جیک جیک عصر گنجشک ها رو میشد شنید
ـ چی؟
ـ
- ۳۷.۲k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط