(بازی تلخ تکرار)p8

#part_8

کاترین

صبح با دمغی از خواب بیدار شدم
کارم فقط شده بود خوابیدن،در واقع خوابیدن تنها راهی بود که میتونستم آرامش رو توش حس کنم
زندگی یکنواخت!
امروز کلاس داشتم تو دانشگاه
اینروزا زیاد پیچونده بودم کلاسا رو پس دیگه چوب خطام پر بود
آماده شدم و رفتم پایین
سرسری صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون
سوییچ ماشینم دست نگهبان بود،چون پدرم بر این باور بود که ناشیانه رانندگی می‌کنم و بهتره تا سره عقل بیام با نگهبان برم و بیام،اما خب زیره پا گذاشتن این قانونم سخت نبود
–سوییچ لطفا
دستمو جلوش بردم و منتظر خیرش شدم
–اما خانم جناب..
با لبخنده خبیثی گفتم : نمیخوای که از کار بیکار بشی؟میخوای؟
با درموندگی نگام کرد
–لطفا جناب پارک نفهمن
–خیالت تخت
ریموت رو فشار دادمو با باز شدن در نشستم پشت فرمون
بعد از رسیدن به دانشگاه ماشین و گوشه‌ای پارک کردمو پیاده شدم،میشه گفت اینجا دانشگاه معمولی نبود!
همه پول پدرا بود.
طبق معمول یه راست رفتم تو کلاس ،این همه مدت میگذشت و من حتی یدونه دوست هم پیدا نکرده بودم.
همه اکیپای چندتایی تشکیل داده بودن و من هنوز تو همون یکیش مونده بودم!
شاید چون واقعا میترسیدم با ارتباط گرفتنه آدمای جدید .
با حسرت خیره میشدم به دوستایی که دوره هم جمع شده بودنو میگفتن و میخندیدن
بچه تر که بودم پدرم نمیزاشت با کسی دوست بشم!
یکی از بهترین دوستامم سره همین موضوع باهام سرد شد و‌کم کم باهام قطع رابطه کرد
شاید خنده دار باشه اما پدرم متاسفانه هیچکس رو تو سطح دختره یکی یدونش نمیدید
و شاید اجتماع گریز بودنه منم از این چیزا نشات گرفته بود.
بالاخره استاد اومد سره کلاسو منو از افکارم کشید بیرون
دیدگاه ها (۷)

چند پارتی

«آرامش» پارت: 4«داستان: شروع شرط بندی و ماجرا ها»ته. تقصیر ت...

وقتی هم دانشگاهی بودید و Part:⁴حتی فکرشم بهم حالت تهو دست م...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘part 2 سایه و وسوسهم.ل : لیویا چند سال ...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:6 ا/ت:باش رفتم نشستم غذا خوردم پیششون...

منم واست رو دست همه شاعرای شهر میزنم💋🥂✨تا وقتی زمان من یکی ش...

★دوست بچگی...p³(*چند روز بعد*)_"رااون مدیر میخواد ببینتت"در ...

در دنیای من عشق بی معنی ست

#برادر ناتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط