کافه ای دنج...👌❤🍀

#خدا را چه دیدی
#شاید یک روز
در #کافه‌‌ای دنج و خلوت
این کلمه‌ ها و نوشته‌ ها #صوت شدند
برای #گوش‌های تو
که روی #صندلی رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده #قهوه تو سرد شد
بس که #خیره ماندی به من...📷📸


#عشقولوژی



💌👒 ⌈ #مستاجرِخدا⌋
دیدگاه ها (۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

☕ عطرِ قهوه، عطرِ توژانر: عاشقانه | کافه‌ای | روزمره | آرام‌...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 2صبح روز بعدآرین روی تخت نشسته بود و با گوشی‌...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

پارت ۱۸

Fabric of Love~P1صدای چرخ ها و اتو توی تولیدی میچرخیدچویا:هو...

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۱ » الان دو سال شده بود که سوکجین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط