وقتی توی روز عروسیت......(درخواستی)
پارت پنجم
ویو زمان اجرای جشن
الآن درست پنج ساعت بود که هانا و چانگبین همدیگرو ندیده بودم و شدیداً دلشون برای هم تنگ شده بود اما الان زمان اجرای جشن بود اونا امشب همدیگرو به عنوان دوتا آدم عادی نمیدیدم به عنوان زنو شوهر همدیگرو میدیدم.تمام خانواده های سلطنتی از تمام نقاط جهان اونشب اونجا جمع شده بودن
صلح دو سرزمین و ازدواج دوتا از مهمترین افراد اون سرزمین ها
اما..
مشکلی برای خانواده لی بود.
اونها دشمنانی داشتند که برای نابودی سرزمین خاندان لی هرکاری میکردم و فرزندی هم داشتن به اسم پیتر که به اندازه چانگبین توانایی بالایی توی جنگیدن داشت و اونشب اونها هم اونجا بودن و هانا و چانگبین از این موضوع مطلع بودن اما هانا سعی کرد کاملا نسبت به اون خانواده بی اهمیت باشه به هرحال دلش نمیخواست شب عروسیش خراب بشه هانا توی یکی از اتاق های قصر خانواده سئو بود(قرار بود حسن اونجا برگزار بشه)
و داشت توی آینه خودشو برانداز میکرد و به این فکر میکرد که چانگبین الان کجاست و داره چیکار میکنه که در اتاق زده شد
هانا:بیا تو(لبخند)
هانا اجازه ورود به شخص پشت در داد ولی.. طولی نکشید که از کردش پشیمون شد
پیتر در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد هانا با دیدن پیتر سرجاش خشکش زد
هانا:پی....پیتر؟ تو اینجا چیکار میکنی چطور تونستی از محافظا رد بشی؟
پیتر:سلام هانا شب پس بالاخره تونستی با مرد رویاهای ازدواج کنی.هوممم سئو چانگبین مرد خوبیه درست نمیگم؟
هانا: چی داری میگی؟زودباش از اینجا برو بیرون دلم نمیخواد نگهبان هارو صدا کنم
پیتر:حیله خوب...باشه...باشه ولی میدونی که اگر بخوای هم نمیتونی این کارو بکنی(پوزخند)
هانا عصبانی شد و سمت در اتاق رفت تا نگهبان هارو صدا کنه که با دردی که توی سرش پیچید سرجاش متوقف شد و روی زمین افتاد و بیهوش شد
ویو پیتر
دختره احمق یعنی واقعا نمیدونه که میتونم به نگهبانان رشوه بدم؟بیخیال هانا داشت میرفت سمت در که نگهبانارو صدا کنه ولی قبل از اینکه به در برسه با گلدونی که روی میز بود به سرش ضربه زدم تا بیهوش بشه بعدم نگهبان هوایی که بهشون رشوه داده بودم رو صدا کردم تا بیان و ببرمش و نگهبانا هانا رو از پشت قصر بردن بیرون و روی اسب من انداختنش منم روی اسب نشستم و به سمت قصر خودم حرکت کردم
دوستون دارم کیم لارا✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لبنو-#چانگبین-#هیونحبن-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگبن-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
ویو زمان اجرای جشن
الآن درست پنج ساعت بود که هانا و چانگبین همدیگرو ندیده بودم و شدیداً دلشون برای هم تنگ شده بود اما الان زمان اجرای جشن بود اونا امشب همدیگرو به عنوان دوتا آدم عادی نمیدیدم به عنوان زنو شوهر همدیگرو میدیدم.تمام خانواده های سلطنتی از تمام نقاط جهان اونشب اونجا جمع شده بودن
صلح دو سرزمین و ازدواج دوتا از مهمترین افراد اون سرزمین ها
اما..
مشکلی برای خانواده لی بود.
اونها دشمنانی داشتند که برای نابودی سرزمین خاندان لی هرکاری میکردم و فرزندی هم داشتن به اسم پیتر که به اندازه چانگبین توانایی بالایی توی جنگیدن داشت و اونشب اونها هم اونجا بودن و هانا و چانگبین از این موضوع مطلع بودن اما هانا سعی کرد کاملا نسبت به اون خانواده بی اهمیت باشه به هرحال دلش نمیخواست شب عروسیش خراب بشه هانا توی یکی از اتاق های قصر خانواده سئو بود(قرار بود حسن اونجا برگزار بشه)
و داشت توی آینه خودشو برانداز میکرد و به این فکر میکرد که چانگبین الان کجاست و داره چیکار میکنه که در اتاق زده شد
هانا:بیا تو(لبخند)
هانا اجازه ورود به شخص پشت در داد ولی.. طولی نکشید که از کردش پشیمون شد
پیتر در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد هانا با دیدن پیتر سرجاش خشکش زد
هانا:پی....پیتر؟ تو اینجا چیکار میکنی چطور تونستی از محافظا رد بشی؟
پیتر:سلام هانا شب پس بالاخره تونستی با مرد رویاهای ازدواج کنی.هوممم سئو چانگبین مرد خوبیه درست نمیگم؟
هانا: چی داری میگی؟زودباش از اینجا برو بیرون دلم نمیخواد نگهبان هارو صدا کنم
پیتر:حیله خوب...باشه...باشه ولی میدونی که اگر بخوای هم نمیتونی این کارو بکنی(پوزخند)
هانا عصبانی شد و سمت در اتاق رفت تا نگهبان هارو صدا کنه که با دردی که توی سرش پیچید سرجاش متوقف شد و روی زمین افتاد و بیهوش شد
ویو پیتر
دختره احمق یعنی واقعا نمیدونه که میتونم به نگهبانان رشوه بدم؟بیخیال هانا داشت میرفت سمت در که نگهبانارو صدا کنه ولی قبل از اینکه به در برسه با گلدونی که روی میز بود به سرش ضربه زدم تا بیهوش بشه بعدم نگهبان هوایی که بهشون رشوه داده بودم رو صدا کردم تا بیان و ببرمش و نگهبانا هانا رو از پشت قصر بردن بیرون و روی اسب من انداختنش منم روی اسب نشستم و به سمت قصر خودم حرکت کردم
دوستون دارم کیم لارا✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لبنو-#چانگبین-#هیونحبن-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگبن-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۳۵.۱k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط