007-پنهان در مه - پارت ۸۲
...
007-پنهان در مه - پارت ۸۲
...
دانا بدونِ هدف و با قدمهایی تند و مضطرب، به سمتِ پشتبام میدوید. در حالی که نفسهایش به شماره افتاده بود، با خود زمزمه میکرد: «چرا دارم اینطوری میدوم؟ چرا اصلاً باید این کار رو بکنم؟»
به محضِ رسیدن به پشتبام، در را با شدتی که نشان از آشفتگیِ درونش داشت، باز کرد و وارد شد. در گوشهای دنج نشست و سعی کرد با باز کردنِ کتابی که در دست داشت، آرامش را به خود بازگرداند. با خود گفت: «اصلا هر چی، بیا یکم کتاب بخونیم تا ذهنم کمی آروم شه...»
اما ناگهان، تندبادی از میانِ ساختمان گذشت و برگی را از میانِ صفحاتِ کتابِ دانا بیرون کشید و به هوا فرستاد. برگ در میانهیِ باد رقصید و به سمتِ پایینِ مدرسه سقوط کرد. دانا با رنگی پریده از جا پرید و با وحشتی که از سرِ ناچاری بود، فریاد زد: «وای نه! اون برگه رو باید امروز به معلم تحویل بدم!»
همزمان، صدای قدمهایی که با سرعت و اضطراب به او نزدیک میشدند، دانا را از پشت سر غافلگیر کرد. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دستی او را از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشید.
دختر، با موهای قهوهایِ در هم ریخته و چشمانی به رنگِ زمرد که از شدتِ نگرانی، خشمی پنهان در آنها موج میزد، به دانا که کاملاً گیج و منگ شده بود، خیره شد. او نفسِ عمیقی کشید و با لحنی تند و عصبی گفت: «هی! داری چیکار میکنی؟! چرا میخوای خودت رو پرت کنی پایین؟!»
دهانِ دانا از شدتِ تعجب باز ماند. او که اصلاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده، با لکنتِ تمام گفت: «ها؟ چی؟ ولی من...»
اما آن دختر، بدون اینکه اجازه دهد کلمهای از دهانِ دانا خارج شود، با قاطعیتی که از سرِ دلسوزی بود، ادامه داد: «هرچی هم که شده باشه، نباید همچین کاری کنی! به من گوش کن، همهچیز درست میشه!»
دانا با کلافگی و درماندگی سعی میکرد توضیح دهد که ماجرا اصلاً آنطور که او فکر میکند نیست، اما آن دختر با جدیتِ تمام، اجازه نمیداد حتی یک جمله از او شنیده شود. آنیا، همچنان با قدرتِ عجیبی دانا را عقب نگه داشته بود و با چشمانی که از شدتِ نگرانی برق میزد، به او خیره شده بود. او با لحنی که سعی میکرد بالغانه و آرام باشد، گفت: «فقط به خاطر مدرسه میخواستی این کار رو بکنی؟ نمرهها فقط یه عددن! ارزشِ تو خیلی بیشتر از این حرفاست... اگه بپری، دوستات و خانوادهات چه احساسی پیدا میکنن؟»
دانا که از شدتِ گیجی و سرعتِ وقایع، نفسنفس میزد، با دستِ آزادش به تکه کاغذِ سفیدی که حالا با وزشِ باد چند متر آنطرفتر روی زمینِ خیسِ پشتبام افتاده بود، اشاره کرد: «دارم... دارم میگم... فقط میخواستم اون برگه رو بگیرم! اون مشقهایِ تاریخمه!»
آنیا برای لحظهای خشکش زد. سرش را چرخاند و نگاهش به برگهیِ بیگناهی افتاد که با وزشِ ملایمِ باد روی پشتبام میرقصید. او بهآرامی دانا را رها کرد و صورتش از شدتِ خجالت، سرخِ سرخ شد.
دانا بلافاصله خودش را جمعوجور کرد، بهسمت کاغذ دوید و آن را برداشت. وقتی مطمئن شد کاغذ سالم است، برگشت و با ناباوری به دخترِ روبهرویش نگاه کرد. آنیا که حالا کاملاً از شدتِ خجالت و "ضایع شدن" مچاش را گرفته بود، دستش را پشتِ سرش گذاشت و با لبخندی عصبی و لرزان گفت: «خب... اوه... من فکر کردم... میدونی، فکر کردم تو میخوای...»
دانا آهی از سرِ درماندگی کشید و روی لبهیِ نیمکتِ پشتبام نشست. او که هنوز از لرزشِ دستهایش کلافه بود، سرش را میانِ دستانش گرفت. آنیا آرام به سمت او رفت و با فاصلهای مناسب کنارش نشست. سکوتِ سنگینی فضا را پر کرد، تا اینکه آنیا برای شکستنِ یخِ این موقعیتِ عجیب، با صدایی که سعی میکرد جدی به نظر برسد، گفت: «متاسفم که اشتباه فهمیدم...»
دانا سرش را از میانِ دستانش در آورد و بار دیگر به آنیا نگاه کرد: «یک لحظه صبر کن... ممکنه که تو...»
آنیا با تعجب به او نگاه کرد. چشمانِ زمردینِ او حالا پر از پرسش بود. دانا لبخندی خشک زد و گفت: «ممکنه که تو آلما چان باشی؟ خواهرِ ناتسو-سان؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۸۲
...
دانا بدونِ هدف و با قدمهایی تند و مضطرب، به سمتِ پشتبام میدوید. در حالی که نفسهایش به شماره افتاده بود، با خود زمزمه میکرد: «چرا دارم اینطوری میدوم؟ چرا اصلاً باید این کار رو بکنم؟»
به محضِ رسیدن به پشتبام، در را با شدتی که نشان از آشفتگیِ درونش داشت، باز کرد و وارد شد. در گوشهای دنج نشست و سعی کرد با باز کردنِ کتابی که در دست داشت، آرامش را به خود بازگرداند. با خود گفت: «اصلا هر چی، بیا یکم کتاب بخونیم تا ذهنم کمی آروم شه...»
اما ناگهان، تندبادی از میانِ ساختمان گذشت و برگی را از میانِ صفحاتِ کتابِ دانا بیرون کشید و به هوا فرستاد. برگ در میانهیِ باد رقصید و به سمتِ پایینِ مدرسه سقوط کرد. دانا با رنگی پریده از جا پرید و با وحشتی که از سرِ ناچاری بود، فریاد زد: «وای نه! اون برگه رو باید امروز به معلم تحویل بدم!»
همزمان، صدای قدمهایی که با سرعت و اضطراب به او نزدیک میشدند، دانا را از پشت سر غافلگیر کرد. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دستی او را از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشید.
دختر، با موهای قهوهایِ در هم ریخته و چشمانی به رنگِ زمرد که از شدتِ نگرانی، خشمی پنهان در آنها موج میزد، به دانا که کاملاً گیج و منگ شده بود، خیره شد. او نفسِ عمیقی کشید و با لحنی تند و عصبی گفت: «هی! داری چیکار میکنی؟! چرا میخوای خودت رو پرت کنی پایین؟!»
دهانِ دانا از شدتِ تعجب باز ماند. او که اصلاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده، با لکنتِ تمام گفت: «ها؟ چی؟ ولی من...»
اما آن دختر، بدون اینکه اجازه دهد کلمهای از دهانِ دانا خارج شود، با قاطعیتی که از سرِ دلسوزی بود، ادامه داد: «هرچی هم که شده باشه، نباید همچین کاری کنی! به من گوش کن، همهچیز درست میشه!»
دانا با کلافگی و درماندگی سعی میکرد توضیح دهد که ماجرا اصلاً آنطور که او فکر میکند نیست، اما آن دختر با جدیتِ تمام، اجازه نمیداد حتی یک جمله از او شنیده شود. آنیا، همچنان با قدرتِ عجیبی دانا را عقب نگه داشته بود و با چشمانی که از شدتِ نگرانی برق میزد، به او خیره شده بود. او با لحنی که سعی میکرد بالغانه و آرام باشد، گفت: «فقط به خاطر مدرسه میخواستی این کار رو بکنی؟ نمرهها فقط یه عددن! ارزشِ تو خیلی بیشتر از این حرفاست... اگه بپری، دوستات و خانوادهات چه احساسی پیدا میکنن؟»
دانا که از شدتِ گیجی و سرعتِ وقایع، نفسنفس میزد، با دستِ آزادش به تکه کاغذِ سفیدی که حالا با وزشِ باد چند متر آنطرفتر روی زمینِ خیسِ پشتبام افتاده بود، اشاره کرد: «دارم... دارم میگم... فقط میخواستم اون برگه رو بگیرم! اون مشقهایِ تاریخمه!»
آنیا برای لحظهای خشکش زد. سرش را چرخاند و نگاهش به برگهیِ بیگناهی افتاد که با وزشِ ملایمِ باد روی پشتبام میرقصید. او بهآرامی دانا را رها کرد و صورتش از شدتِ خجالت، سرخِ سرخ شد.
دانا بلافاصله خودش را جمعوجور کرد، بهسمت کاغذ دوید و آن را برداشت. وقتی مطمئن شد کاغذ سالم است، برگشت و با ناباوری به دخترِ روبهرویش نگاه کرد. آنیا که حالا کاملاً از شدتِ خجالت و "ضایع شدن" مچاش را گرفته بود، دستش را پشتِ سرش گذاشت و با لبخندی عصبی و لرزان گفت: «خب... اوه... من فکر کردم... میدونی، فکر کردم تو میخوای...»
دانا آهی از سرِ درماندگی کشید و روی لبهیِ نیمکتِ پشتبام نشست. او که هنوز از لرزشِ دستهایش کلافه بود، سرش را میانِ دستانش گرفت. آنیا آرام به سمت او رفت و با فاصلهای مناسب کنارش نشست. سکوتِ سنگینی فضا را پر کرد، تا اینکه آنیا برای شکستنِ یخِ این موقعیتِ عجیب، با صدایی که سعی میکرد جدی به نظر برسد، گفت: «متاسفم که اشتباه فهمیدم...»
دانا سرش را از میانِ دستانش در آورد و بار دیگر به آنیا نگاه کرد: «یک لحظه صبر کن... ممکنه که تو...»
آنیا با تعجب به او نگاه کرد. چشمانِ زمردینِ او حالا پر از پرسش بود. دانا لبخندی خشک زد و گفت: «ممکنه که تو آلما چان باشی؟ خواهرِ ناتسو-سان؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۶.۵k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط