{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاعو پوزخند کجی روی لبهاش نقش بست. به کای خیره شد. کم کم

تاعو پوزخند کجی روی لبهاش نقش بست. به کای خیره شد. کم کم پوزخندش تبدیل به قهقهه شد و گفت: بکشم؟ اشتباه گرفتی رفیق! آدم کش نیستم من.
کای با چهره بر افروخته ترسناکی از جاش بلند شد. مشت هاشو روی میز کوبید و غرید: دو ملیون دلار پول گرفتی. بهت گفته بودم که این پول دستمزد پنج سال افراد ویژه منه. فکر کردی افراد ویژه من پول میگیرن که گربه ناز کنن؟

 

تاعو چشم هاشو بست. شاید بخاطر اینکه کای عصبانی زیادی ترسناک بود! یا شایدم واسه اینکه حرفی برای مخالفت با کای پیدا نمیکرد. دستهاشو روی صورتش کشید و ارنج هاشو به میز تکیه داد. لحظه ای که حاضر شده بود واسه زنده نگه داشتن کریس هر کاری بکنه باید فکر اینجاهاش رو میکرد. حالا دیگه خیلی دیر بود.

 

از جاش بلند شد. عکس رو توی جیبش گذاشت و به سمت در به راه افتاد. لحظه ای که از در خارج شد صدای کای رو پشت سرش شنید که داد زد: یک هفته بیشتر وقت نداری.

 

تاعو باز هم چشم هاشو بست. چند قدمی رو با چشم های بسته طی کرد و بد دوان دوان از در پشتی رستوران خارج شد.

 

تمام مسیر رو تا بیمارستان به خودش فکر میکرد. تمام این سالها حاضر نشده بود که برای کای حتی یه کار ساده انجام بده ولی حالا یهویی مجبور بود که بره برای اون ادم بکشه و این چیزی بود که خودش انتخاب کرده بود. روحش رو به داشتن کریس فروخته بود. خیلی خوب میدونست که بعد از کشتن یک نفر دیگه هیچوقت نمیتونست اون تاعوی قبلی باشه و شاید بعد از کشتن اون یک نفر نفرات دیگه و دیگه ای هم باید به لیستش اضافه میشدند.

 

وارد اتاق کریس شد و با قدم های اروم و با پاهایی که به سختی اونو جلو میبردند به تخت نزدیک شد. خم شد و بوسه ای روی باند های صورت کریس گذاشت. دستش رو بین دستهاش گرفت و بی اختیار قطره اشکی از چشمش روی دست کریس چکید.

 

به بدن نیمه جان روی تخت نگاهی انداخت. بدنی که نصف بیشترش بین باند ها مخفی شده بود. چطور کارشون به اینجا کشیده بود؟

 

- من متاسفم کریس. با همه ی وجودم امیدوارم که چشمهاتو دوباره باز کنی... ولی بهت قول نمیدم که وقتی چشمهاتو باز کردی همون تاعوی همیشگی رو ببینی. متاسفم که بعد از این نمیتونم برات همون تاعو باشم. وقتی که چشمهاتو باز کنی من تبدیل به یه هیولا شدم. یه هیولا که روحش رو فروخت و حالا مجبوره جون دیگران رو بگیره...چند تا؟ تا کی؟ نمیدونم... نمیخوام بگم که به خاطر تو این کار رو کردم... من به خاطر خودم این کار رو کردم. به خاطر خودم که نمیتونم بی تو نفس بکشم...میدونم خیلی خود خواهم. میدونم که بعد از این زندگیم جهنم میشه. ولی حتی اگه قرار باشه تو جهنم زندگی کنم میخوام که تو کنارم نفس بکشی. پس چشمهاتو باز کن کریس....

 

بغض گلوش اونقدر سنگین شد که کلمه های بعدیش هرگز از دهانش بیرون نیومد. با قدمهای بلند اتاق کریس رو ترک کرد. دیگه توان موندن نداشت.

 

………………………………………………………………………………..

 

تازه از کابوسی که میدید بیدار شده بود که گوشیش زنگ خورد. به گوشیش نگاه کرد. لوهان بود.

 

- هنوز هیچ کاری نکردم. بذار روز بزنه بعد شروع کن.

 

تاعو عصبی و تند صحبت کرد.

 

لوهان اهی کشید و گفت: میدونم که هنوز هیچ کاری نکردی. کای گفت بهت ماشین بدم.

 

- ماشین؟ ماشین واسه چی؟

 

- اگه قرار باشه برای کای کار کنی حتما یه ماشین لازم داری. وقتی طرف رو کشتی با چی میخوای در بری؟

 

تاعو چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: میام تحویل میگیرم.

 

- لازم نیست بیای. ماشین یه بنز سفیده تو طبقه اول پارکینگ بیمارستان. سوییچشم زیر لاستیک عقب سمت راستشه.

 

لوهان تماس رو قطع کرد و تاعو به سمت پارکینگ به راه افتاد. نزدیک به ده تا بنز سفید توی پارکینگ پارک شده بود. لوهان دونه دونه پشت لاستیک ها رو چک کرد و بالاخره توی اخرین قسمت یه سوییچ زیر لاستیک یه بنز سفید پیدا کرد.

 

از ماشین پیاده شد و به برج عظیم و مجلل روبروش نگاهی انداخت. برج قصر گانگنام. وارد ساختمان شد و نگاهی به اطرافش انداخت. بدبختی این بود که کای نگفته بود کجای این برج درندشت میتونه اون جناب بچه پولدار بابایی رو پیدا کنه.

 

به سمت پیشخوان ورودی ساختمان رفت تا با گفتن اسم و فامیل خونه طرف رو پیدا کنه ولی یادش اومد که فامیل اونو نمیدونه! و درضمن کار خیلی ناشیانه ای بود که مستقیم بره سراغ طرف رو بگیره. زیادی مشکوک میزد.

 

چرخ بی فایده ای توی ساختمان زد و به سمت در خروجی رفت. اول باید یه برنامه اساسی برای پیدا کردن سوهو میچید. 

 

به خونه ی کریس رفت. جایی که اخیرا اونجا زندگی میکرد. روی کاناپه دراز کشید و فکرش رو روی سوهو متمرکز کرد.

 

اگر میخواست سوهو رو پیدا کند باید زیاد توی برج قصر پرسه میزد که این کار باعث میشد خیلی زود لو بره... ولی اگر توی برج پرسه نمیزد چطور میتونست سوهو رو پیدا کند؟ پرسه زدن اطرا
دیدگاه ها (۶)

تقدیم به زینب826

اوه

علائم حیاتیش روبراه بود . ولی طبق گفته ی پزشکها هنوز معلوم ن...

وقتی به خودش اومد یه سامسونت پر از پول جلوش بود. اب دهنشو قو...

Enemys Embrsce [ part ۱۲ ]

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

Forced MarriagePart 23چند دقیقه فقط به صفحه‌ی گوشیم خیره مون...

داستان عاشقانه جدید

LESSON

Part:42 دوستان چون دیر شرایط رو می‌رسونید من دیر به دیر اینت...

LESSON

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط