حتماً حکمت خداست

حتماً حکمت خداست
روزگاری پادشاهی بود که وزیری داشت که همیشه
همراه پادشاه بود و هر اتفاق خیر یا شری که برای
پادشاه می افتاد،خطاب به پادشاه می گفت:«حتماً
حکمت خداست!» تا اینکه روزی پادشاه دستش را
با چاقو برید و وزیر مثل همیشه گفت:«بریده
شدن دستت حکمتی دارد!»
پادشاه این بار عصبانی شد و با تندی با وزیر
برخورد کرد و او که به حکمت این اتفاق باور
نداشت،وزیر را به زندان انداخت. فردای آن روز
طبق عادت به شکار رفت،ولی این بار بدون وزیر
بود. مشغول شکار بود که عده ای مردان بومی او
را گرفتند و خواستند پادشاه را برای خدایانشان
قربانی کنند.ولی قبل از قربانی کردن،متوجه
شدند دست پادشاه زخمی است و آنان تنها قربانی
سالم و بدون نقص می خواستند. به خاطر همین
پادشاه را آزاد کردند.پادشاه به قصر برگشت و
پیش وزیر در زندان رفت و قضیه را برای او نقل
کرد و گفت:«حکمت بریده شدن دستم را فهمیدم
ولی حکمت زندان رفتن تو را نفهمیدم!»
وزیر جواب داد:«اگر من زندان نبودم حتماً با تو
به شکار می آمدم و من که سالم بودم به جای شما
حتماً قربانی می شدم.»
دیدگاه ها (۵)

#حکایت_قدیمی یادمان باشد؛ شاید پشت اتفاقات تلخ زندگی، حکمتی...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :خداوند متعال در هیچ یک ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

دکتر جبرائیلی دبیر کل حزب تمدن نوبن اسلامی:حمید رسایی را یکی...

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

رمان تاجی از سوءتفاهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط