شده تا به حال با عجله بخواهید چیزی بنویسید به دنبال قلمی
شده تا به حال با عجله بخواهید چیزی بنویسید به دنبال قلمی میزتان را زیر و رو کنید، و وقتی کشوی میز را میکشید نگاهتان به چیزی خیره بماند که نوشتن از یادتان برود؟
اینجاست که عجله را با آرامشی همراه با حسرت عوض خواهید کرد.
دقیقه ها نگاهتان خیره میماند، افکارتان پر میکشد و غرق میشوید در مرور خاطرات.
کسی نمیداند و هرگز هم نخواهند فهمید چه چیزی شما را منقلب ساخت،
اما حدس زدنش خیلی هم سخت نیست، شاید یک چیز خیلی معمولی به اسم یادگاری
یک چنین چیزی را خیلی از ما جلوی چشممان اما دور از چشم دیگران داریم، که پنهانی بیشتر از خیلی چیزها دوستش داریم.
یا شده،
شده تا به حال به مغازه ای برسید که هیچگاه از مقابلش به تنهایی نگذشته بودید؟
همان بستنی ای را بخرید که طعمش را خیلی دوست داشت.
و اینبار بجای دوتا فقط یکی.
به سمت مکانی بروید که بارها رفته اید و حتی اسمش را نمیدانید، البته حق هم دارید، بعضی مکان ها برای ما فقط یک اسم دارند
"همان جای همیشگی"
هر چه به همان جای همیشگی نزدیک و نزدیکتر میشوید بغض بیشتر گلویتان را فشار میدهد در مرور خاطرات تلخ و شیرینِ ذهن پریشانتان به دنبال مقصر میگردید
ناگهان قلبتان تندتر میزند، با هر گامی که نزدیک میشوید بیشتر حسش میکنید، بستنی آب شده در دستتان را رها میکنید و نگاهتان را تیزتر، نیمکت خاطره ها هنوز از پشت شمشادهای بلند پیدا نیست، اما قلبتان میگوید که او آنجا به انتظارتان نشسته است و شمایی که به قلبتان ایمان دارید در تدارک چیدن کلمات زیبا در کنار هم هستید که مطمئنید با دیدن زیبایی هایش همه را فراموش خواهید کرد، حتی سلام ساده را، شمشادها کنار میروند و نیمکت کم کم پیدا میشود، صحنه ای که میبینید چیزی شبیه به مرگ، سکته، تیری به قلب، نمیدانم چه طور توصیفش کنم، باور کنید برای چند ثانیه روح از تنتان جدا میشود.
وقتی میبینید
روی نیمکت خاطره ها
واقع در همان جای همیشگی
دو نفر دیگر نشسته اند
که از قضا یکی از آنها بسیار شبیه خاطرات شماست.
اینجاست که عجله را با آرامشی همراه با حسرت عوض خواهید کرد.
دقیقه ها نگاهتان خیره میماند، افکارتان پر میکشد و غرق میشوید در مرور خاطرات.
کسی نمیداند و هرگز هم نخواهند فهمید چه چیزی شما را منقلب ساخت،
اما حدس زدنش خیلی هم سخت نیست، شاید یک چیز خیلی معمولی به اسم یادگاری
یک چنین چیزی را خیلی از ما جلوی چشممان اما دور از چشم دیگران داریم، که پنهانی بیشتر از خیلی چیزها دوستش داریم.
یا شده،
شده تا به حال به مغازه ای برسید که هیچگاه از مقابلش به تنهایی نگذشته بودید؟
همان بستنی ای را بخرید که طعمش را خیلی دوست داشت.
و اینبار بجای دوتا فقط یکی.
به سمت مکانی بروید که بارها رفته اید و حتی اسمش را نمیدانید، البته حق هم دارید، بعضی مکان ها برای ما فقط یک اسم دارند
"همان جای همیشگی"
هر چه به همان جای همیشگی نزدیک و نزدیکتر میشوید بغض بیشتر گلویتان را فشار میدهد در مرور خاطرات تلخ و شیرینِ ذهن پریشانتان به دنبال مقصر میگردید
ناگهان قلبتان تندتر میزند، با هر گامی که نزدیک میشوید بیشتر حسش میکنید، بستنی آب شده در دستتان را رها میکنید و نگاهتان را تیزتر، نیمکت خاطره ها هنوز از پشت شمشادهای بلند پیدا نیست، اما قلبتان میگوید که او آنجا به انتظارتان نشسته است و شمایی که به قلبتان ایمان دارید در تدارک چیدن کلمات زیبا در کنار هم هستید که مطمئنید با دیدن زیبایی هایش همه را فراموش خواهید کرد، حتی سلام ساده را، شمشادها کنار میروند و نیمکت کم کم پیدا میشود، صحنه ای که میبینید چیزی شبیه به مرگ، سکته، تیری به قلب، نمیدانم چه طور توصیفش کنم، باور کنید برای چند ثانیه روح از تنتان جدا میشود.
وقتی میبینید
روی نیمکت خاطره ها
واقع در همان جای همیشگی
دو نفر دیگر نشسته اند
که از قضا یکی از آنها بسیار شبیه خاطرات شماست.
- ۱.۱k
- ۲۱ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط