{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P⁴

چند دقیقه بعد از صبحانه، سورا شروع کرد به نق‌زدن و بی‌قراری کردن. دستای کوچولوش رو می‌زد به سینه‌م و مشخص بود گرسنه‌شه و وقت شیر خوردنشه. رو کردم به مامان و گفتم: «مامان، من برم تو اتاق به سورا شیر بدم، انگار خیلی خسته‌ست و گرسنه‌شه.»
تا بلند شدم، تهیونگ هم که طبق عادت همیشگی‌مون تو خونه‌ی خودمون سئول، همیشه موقع شیر خوردن سورا کنارم می‌نشست و بغلمون می‌کرد، سریع از جاش بلند شد که پابه پای من بیاد سمت اتاق.
رو کردم بهش و آروم به کره‌ای گفتم: «تهیونگ‌اه… تو نیا، همین‌جا پیش مامان و بابا بمون.»
تهیونگ چشماشو گرد کرد، قیافه‌ی متعجب و مظلومی به خودش گرفت و به کره‌ای گفت: «چرا؟ خب منم میام کمکت دیگه! مگه همیشه وقتی به سورا شیر میدی من کنارت نمی‌شینم تا کمرتو ماساژ بدم یا سرشو نگه دارم؟»
یکم خنده‌م گرفت ولی خجالت کشیدم. تو فرهنگ ما ایرانی‌ها جلو پدر و مادر یکم این رفتارها حیا داره و زشته. دستمو آروم گذاشتم روی بازوش و آروم زمزمه کردم: «فدات بشم، میدونم! ولی اینجا ایرانِ... جلوی مامان و بابام یکم زشته که تا من میرم تو اتاق شیر بدم، تو هم سریع راه بیفتی بیای پشت سرم! فرهنگ اینجا فرق داره، یکم حس حساسیت یا بی‌احترامی میده. تو پیش بابا بشین، با هم چای بخورید تا من برگردم.»
تهیونگ یه لحظه کلا گیج شد، پلک زد و با اون لحن بامزه و کلافه‌ش گفت: «یعنی چی؟ مگه دارم چیکار می‌کنم؟ من فقط می‌خوام پیش زن و دخترم باشم! بابا و مامانت فکر بد می‌کنن اگه بیام؟»
خندیدم و آروم زدم روی شونه‌ش: «نه قربونت بشم، فکر بد نمی‌کنن! فقط تو فرهنگ ما بهتره الان پیش اونا بشینی تا احساس غریبگی نکنن. بگو چای بریزن برات، من ده دقیقه دیگه میام.»
تهیونگ آهی کشید، لب پایینشو داد جلو و جوری خنده‌دار نگاه کرد که انگار سخت‌ترین ماموریت دنیا رو بهش دادم. بعد آروم سرشو اورد نزدیک گوشم و به کره‌ای زمزمه کرد: «باشه پرنسس… به خاطر تو و احترام به پدر و مادرت می‌مونم. ولی بدون اونا هیچی از زبان من می‌فهمن، نه من از اونا! اگه منو اینجا تنها بذاری و بابا باز بهم املت بده چیکار کنم؟!»
زدیم زیر خنده. تهیونگ دوباره رفت سر سفره نشست. بابا با دیدن تهیونگ خوشحال شد و بلافاصله استکان چای داغ و تازه دم رو گرفت سمتش و گفت: «بیا داماد گل، چای هل‌دار بخور خستگی پروازت در بره!»
تهیونگ با دو تا دستش استکان چای رو گرفت، تعظیم کوتاهی کرد و با لحنی که سعی می‌کرد خیلی مودبانه باشه گفت: «کامسامنیدا…» بعد از دور یه نگاه مظلومانه به من که داشتم میرفتم تو اتاق انداخت، انگار می‌خواست بگه: «زود برگرد که نجاتم بدی!»
دیدگاه ها (۰)

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

پارت ۲۸

.....پارت پنجم.....

سرنوشت(ویو رایا)داشتم از پله‌ها میرفتم بالا که یهو یادم افتا...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

ادامه ی قسمت دوم رمان هفتمین سایه

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_54+بیخیال پسر!هر دوتامون می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط