*از دست رفته.....پارت/part 12
ویو چویا * ( هیهیههیی : نویسنده کرم ریز )
وقتی پیاده شدم در ازای تشکرم سری تکون داد و منم وارد پارک شدم ؛سیله خیلی بدیه و حالا این همه روز امروز باید موری از مافیا پرتم میکرد بیرون هر سال ۵ یا ۶ بار این کار رو میکنه و واقعا تنبیه رو مخیه انگار به جز مافیا جایی رو دارم بعد حالا بعد یک هفته زنده برمیگردم میگه چرا این طوری برگشتی نه اقا ببخشید با لیموزین برنگشتم....اهههه رو مخ
رفتم زیر سقف و تازه از شدت خیس بودن لباسام خبردار شدم ژاکتم رو در اوردم سعی کردم آبش رو بگیرم کمی فشردمش و اندازه یه سطل ازش آب چکید من نمیفهمم این وقت صبح این سیل دیگه کجا بود ژاکت رو دوباره تنم کردم گوشه ای نشستم
تو خودم جمع شده بودم تو این فکر بودم که این هفته رو چطوری بگذرونم که یاده گوشیم افتاد سریع از جیبم در ارودم که زپلشک با گوشی که خاموش بود و خیس بود مواجه شدم حتما سوکتش سوخته دوباره برگردوندمش تو جیبم و به جلو روم نگاه کردم و لب زدم
★ چقدر قرار این هفته عذاب بکشم...هعیی
توی افکار خودم بودم که چشام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم....
ویو دازای * ماشین
اگر این بیرون بزارمش سرما میخوره ولی آدرس خونش رو بلد نیستم پس ناچارن مجبورم ببرمش خونه خودم وگرنه تا هزار روز عذب وجدانش دیوونم میکنه
کلاه ژاکتش رو از رو سرش برداشتم که با موهای نارنجی خیسش که کل صورتش رو پوشونده بود مواجه شدم
★ ای گاد این چرا اینقدر....
زبونم بعد از کنار دادن موهاش و دیدن صورتش بند اومد نتونستم ادامه حرفم رو بزنم این پسر یعنی اینن خیلی زیبا بود از این که تا الان به خاطر زیباییه بیش از اندازش ترور نشده باید خداروشکر کنه کمی چرخیدم و اجزای صورتش رو آنالیز کردم بینی کشیده و کوچولو با لب صورتی و خوردنی ( یاه یاه یاه یاه کرمممم) با موهای به رنگ پرتغالی وایی کاشکی این گنج واس خودم میبود
کمی به پنجره خیره شدم از حرفی که خودم زدم و فکرام چشام گرد شد ! ودففف دازای ریدییی ببرش خونه الان نمیخواد انالیزش کنییی
استارت ماشین رو زدم و سمت خونه حرکت کردم....
بعد ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت به خونه رسیدم و ماشین رو پارک کردم ، بلندش کردم و بردمش تو اتاق ، اومدم بزارمش رو تخت که با لباسای خیسش مواجه شدم....بردمش توی حموم توی وان گذاشتمش ولی اگر بشورمش ممکنه بیدار شه ولی نمیشه با همین لباسا بره رو تخت...( بچه وسواس داره....بابا خب بزار بره 😭💔 فوقش میخوای ملافه ها رو بشوری دیگه )
رفتم بیرون لباسای راحتی خودم رو پوشیدم و دست به کار شدم ،اول لباساش رو بدون این که به جاییش نگاه کنم در اوردم گذاشتم وان پر بشه بعد به صورت نشسته گذاشتمش تو وان اومدم لباساش رو بندازم ماشین لباسشویی که موبایلش ، کمی پول و یه چاقو تو جیبم ژاکتش پیدا کردم این پیر چرا باید با خودش چاقو حمل کنه وسایل گذاشتن رو میز کاریم و برگشتم حموم بعد از پر شدن وان سعی کردم بدون این که روی صورتش آب بریزم موهاش رو آب بزنم از اونجایی که شامپویی جز شامپو های خودم نداشتم از شامپوی سر خودم رو سرش ریختم و موهاش رو شستم.....
با هزار راه کلنجار رفتن با خودم بدنش رو شستم بدون این که نگاهی کنم یا لمسه بی جایی کنم بعد از شستشوی کامل دورش حوله کشیدم و از حموم بیرون آوردمش....
اومدم لباس تنش کنم که دیدم تمام لباسا یه ۱۰ سایزی براش بزرگه ای خدایاااا این همه مرحله رو رد کردم تو این مرحله موندم یه تیشرت کوچیک تنش کردم و کوچیک ترین سایزه شلوارکی که داشتم رو تنش کردم و بهش نگاه کردم....این چرا تیشرت تا سر زانو براش اومده.....ولی خب باورم نمیشه هنوز خوابه....روتخت نشستم و برای اینکه نیوفته تو بغلم گرفتمش همونطوری هم موهاش رو خشک کردم وایی این پسر چرا اینقدر کوچولو عه آدم دوست داره با یک لقمه چرب بخورتشش، با این فکرم یه بار دیگه از خودم ناامید شدم...وایی دازای این چه فکرای سمیهههه
۲۰ دقیقه ای گذشت و دیگه رو تخت خوابونده بودمش و داشت خوابه هفت پادشاه میدید وقتی داشتم موهاش رو خشک میکردم متوجه شدم تب داره پس بیدار شه یه غذایی باید بخوره پس پتو رو روش کشیدم و خیلی آروم از اتاق خارج شدم....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
حس میکنم ریدم 😔💔 حاجی این پارت رو خیلی بد نوشتم 🗿💔 دیگه به خودی خود ببخشید پارت های بعد جبران میکنم آقا از خداتون باشههه اصلا دیشب پارت دادم الانم پارت دادم
وجدانم : خیلی کار سختی کردی 😟💔
وقتی پیاده شدم در ازای تشکرم سری تکون داد و منم وارد پارک شدم ؛سیله خیلی بدیه و حالا این همه روز امروز باید موری از مافیا پرتم میکرد بیرون هر سال ۵ یا ۶ بار این کار رو میکنه و واقعا تنبیه رو مخیه انگار به جز مافیا جایی رو دارم بعد حالا بعد یک هفته زنده برمیگردم میگه چرا این طوری برگشتی نه اقا ببخشید با لیموزین برنگشتم....اهههه رو مخ
رفتم زیر سقف و تازه از شدت خیس بودن لباسام خبردار شدم ژاکتم رو در اوردم سعی کردم آبش رو بگیرم کمی فشردمش و اندازه یه سطل ازش آب چکید من نمیفهمم این وقت صبح این سیل دیگه کجا بود ژاکت رو دوباره تنم کردم گوشه ای نشستم
تو خودم جمع شده بودم تو این فکر بودم که این هفته رو چطوری بگذرونم که یاده گوشیم افتاد سریع از جیبم در ارودم که زپلشک با گوشی که خاموش بود و خیس بود مواجه شدم حتما سوکتش سوخته دوباره برگردوندمش تو جیبم و به جلو روم نگاه کردم و لب زدم
★ چقدر قرار این هفته عذاب بکشم...هعیی
توی افکار خودم بودم که چشام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم....
ویو دازای * ماشین
اگر این بیرون بزارمش سرما میخوره ولی آدرس خونش رو بلد نیستم پس ناچارن مجبورم ببرمش خونه خودم وگرنه تا هزار روز عذب وجدانش دیوونم میکنه
کلاه ژاکتش رو از رو سرش برداشتم که با موهای نارنجی خیسش که کل صورتش رو پوشونده بود مواجه شدم
★ ای گاد این چرا اینقدر....
زبونم بعد از کنار دادن موهاش و دیدن صورتش بند اومد نتونستم ادامه حرفم رو بزنم این پسر یعنی اینن خیلی زیبا بود از این که تا الان به خاطر زیباییه بیش از اندازش ترور نشده باید خداروشکر کنه کمی چرخیدم و اجزای صورتش رو آنالیز کردم بینی کشیده و کوچولو با لب صورتی و خوردنی ( یاه یاه یاه یاه کرمممم) با موهای به رنگ پرتغالی وایی کاشکی این گنج واس خودم میبود
کمی به پنجره خیره شدم از حرفی که خودم زدم و فکرام چشام گرد شد ! ودففف دازای ریدییی ببرش خونه الان نمیخواد انالیزش کنییی
استارت ماشین رو زدم و سمت خونه حرکت کردم....
بعد ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت به خونه رسیدم و ماشین رو پارک کردم ، بلندش کردم و بردمش تو اتاق ، اومدم بزارمش رو تخت که با لباسای خیسش مواجه شدم....بردمش توی حموم توی وان گذاشتمش ولی اگر بشورمش ممکنه بیدار شه ولی نمیشه با همین لباسا بره رو تخت...( بچه وسواس داره....بابا خب بزار بره 😭💔 فوقش میخوای ملافه ها رو بشوری دیگه )
رفتم بیرون لباسای راحتی خودم رو پوشیدم و دست به کار شدم ،اول لباساش رو بدون این که به جاییش نگاه کنم در اوردم گذاشتم وان پر بشه بعد به صورت نشسته گذاشتمش تو وان اومدم لباساش رو بندازم ماشین لباسشویی که موبایلش ، کمی پول و یه چاقو تو جیبم ژاکتش پیدا کردم این پیر چرا باید با خودش چاقو حمل کنه وسایل گذاشتن رو میز کاریم و برگشتم حموم بعد از پر شدن وان سعی کردم بدون این که روی صورتش آب بریزم موهاش رو آب بزنم از اونجایی که شامپویی جز شامپو های خودم نداشتم از شامپوی سر خودم رو سرش ریختم و موهاش رو شستم.....
با هزار راه کلنجار رفتن با خودم بدنش رو شستم بدون این که نگاهی کنم یا لمسه بی جایی کنم بعد از شستشوی کامل دورش حوله کشیدم و از حموم بیرون آوردمش....
اومدم لباس تنش کنم که دیدم تمام لباسا یه ۱۰ سایزی براش بزرگه ای خدایاااا این همه مرحله رو رد کردم تو این مرحله موندم یه تیشرت کوچیک تنش کردم و کوچیک ترین سایزه شلوارکی که داشتم رو تنش کردم و بهش نگاه کردم....این چرا تیشرت تا سر زانو براش اومده.....ولی خب باورم نمیشه هنوز خوابه....روتخت نشستم و برای اینکه نیوفته تو بغلم گرفتمش همونطوری هم موهاش رو خشک کردم وایی این پسر چرا اینقدر کوچولو عه آدم دوست داره با یک لقمه چرب بخورتشش، با این فکرم یه بار دیگه از خودم ناامید شدم...وایی دازای این چه فکرای سمیهههه
۲۰ دقیقه ای گذشت و دیگه رو تخت خوابونده بودمش و داشت خوابه هفت پادشاه میدید وقتی داشتم موهاش رو خشک میکردم متوجه شدم تب داره پس بیدار شه یه غذایی باید بخوره پس پتو رو روش کشیدم و خیلی آروم از اتاق خارج شدم....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
حس میکنم ریدم 😔💔 حاجی این پارت رو خیلی بد نوشتم 🗿💔 دیگه به خودی خود ببخشید پارت های بعد جبران میکنم آقا از خداتون باشههه اصلا دیشب پارت دادم الانم پارت دادم
وجدانم : خیلی کار سختی کردی 😟💔
- ۱۳.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط