سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۴۹
پرتاب شدن به بیرونت که ناشی از عدم کنترل روی جادو هستش
صدایی از خودم در آوردم و گفتم :
- این رو خودم میدونم خیال میکنی چقدر تلاش کردم الان نزدیک به ماهه کارم همینه؛ پدربزرگ هم که کمکی نمیکنه میگه راهش رو باید خودم پیدا کنم.
ـ خب پدربزرگت درست گفته هر کسی به نحوی میتونه بر انرژی جادویی اش مسلط بشه
این حرف لباس باعث شد که من بیش از پیش مأیوس بشم.
ـ در هر صورت من هنوز نمیفهمم باید چیکار کنم هیچ راه حل مشخصی برای محدود کردن وجود نداره؟
ـ کره ای که تو الان درست میکنی حداکثر میزان انرژی هست که در این لحظه میتونی برای این طلسم استفاده کنی؛ اما کاری که تو میخوای انجام بدی مثل کار به قیفه که خروجی خیلی کمتری نسبت به ورودی داره اما میزان این خروجی همیشه ثابته
به نظر میرسید که لباس هم چیز بیشتری نمیدانست در حال فکر کردن به این مشکل بودم که به یکباره فکری به ذهنم رسید شاید کار احمقانه یا غیر ممکنی به نظر میرسید اما امتحانش ضرری نداشت.
من به جریان افتادن و حتی حرکت جادو را درون بدنم احساس میکردم احساسی که غیر ممکن به نظر میرسید این را چند بار به صورتهای مختلف از پدر بزرگم پرسیده بودم میخواستم ببینم که آیا او هم همین احساس را دارد یا نه به عقیده پدربزرگ چنین احساسی غیر ممکن بود و او تا به حال چنین چیزی را نه شنیده بود و نه در کتابی در این مورد خوانده بود از طرفی شاید به خاطر رشته هایی بود که درون بدنم وجود داشتند.
با آنکه هنوز هیچ کنترلی روی آنها نداشتم اما این میتوانست دلیلی موجه برای چنین احساسی باشد. از جایم بلند شدم باید امتحان میکردم تا زمانیکه امتحانش نمیکردم هرگز نمیفهمیدم که آیا این ایده درست است یا از اساس غلط است.
زمانیکه روی جریان انرژی و حرکت آن تمرکز کردم کار را مشکل تر از آنی یافتم که تصور میکردم جریان انرژی همچون اسبی سرکش بود که به خواستههای اربابش اهمیتی نمیداد من برای بار سوم بود که به بیرون پرتاب میشدم اما در هر بار اجرای طلسم تغییراتی را درون آن احساس میکردم
اما من باید می توانستم حرکت انرژی را در تک تک سلولها و اعضای بدنم احساس می کردم، زمانیکه آنها بهم می پیوستند و به سمت دست راستم حرکت میکردند را احساس میکردم و درست در یک لحظه مانع خروج بخش زیادی از آن شدم و زمانیکه چشمانم را باز کردم در برابرم حباب بسیار بزرگی قرار داشت.
از خوشحالی نمیدانستم چکار کنم من برای یک بار موفق شده بودم شاید این همان چیزی نبود که پدربزرگم می خواست، اما من موفق شده بودم حبابی که دیگر مثل قبل نورانی نبود. دوباره شروع به امتحان کردم؛ برای بار دوم و سوم، موفق به این کار نشدم؛ اما در بار چهارم من دوباره همان حباب و در بار دهم موفق به ساخت حبابی کمرنگ شدم.
از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم بالاخره فهمیده بودم که باید چکار کنم با اینکه یک ماه طول کشیده بود اما سرانجام راه حلی برای مشکلم پیدا کرده بودم
پرتاب شدن به بیرونت که ناشی از عدم کنترل روی جادو هستش
صدایی از خودم در آوردم و گفتم :
- این رو خودم میدونم خیال میکنی چقدر تلاش کردم الان نزدیک به ماهه کارم همینه؛ پدربزرگ هم که کمکی نمیکنه میگه راهش رو باید خودم پیدا کنم.
ـ خب پدربزرگت درست گفته هر کسی به نحوی میتونه بر انرژی جادویی اش مسلط بشه
این حرف لباس باعث شد که من بیش از پیش مأیوس بشم.
ـ در هر صورت من هنوز نمیفهمم باید چیکار کنم هیچ راه حل مشخصی برای محدود کردن وجود نداره؟
ـ کره ای که تو الان درست میکنی حداکثر میزان انرژی هست که در این لحظه میتونی برای این طلسم استفاده کنی؛ اما کاری که تو میخوای انجام بدی مثل کار به قیفه که خروجی خیلی کمتری نسبت به ورودی داره اما میزان این خروجی همیشه ثابته
به نظر میرسید که لباس هم چیز بیشتری نمیدانست در حال فکر کردن به این مشکل بودم که به یکباره فکری به ذهنم رسید شاید کار احمقانه یا غیر ممکنی به نظر میرسید اما امتحانش ضرری نداشت.
من به جریان افتادن و حتی حرکت جادو را درون بدنم احساس میکردم احساسی که غیر ممکن به نظر میرسید این را چند بار به صورتهای مختلف از پدر بزرگم پرسیده بودم میخواستم ببینم که آیا او هم همین احساس را دارد یا نه به عقیده پدربزرگ چنین احساسی غیر ممکن بود و او تا به حال چنین چیزی را نه شنیده بود و نه در کتابی در این مورد خوانده بود از طرفی شاید به خاطر رشته هایی بود که درون بدنم وجود داشتند.
با آنکه هنوز هیچ کنترلی روی آنها نداشتم اما این میتوانست دلیلی موجه برای چنین احساسی باشد. از جایم بلند شدم باید امتحان میکردم تا زمانیکه امتحانش نمیکردم هرگز نمیفهمیدم که آیا این ایده درست است یا از اساس غلط است.
زمانیکه روی جریان انرژی و حرکت آن تمرکز کردم کار را مشکل تر از آنی یافتم که تصور میکردم جریان انرژی همچون اسبی سرکش بود که به خواستههای اربابش اهمیتی نمیداد من برای بار سوم بود که به بیرون پرتاب میشدم اما در هر بار اجرای طلسم تغییراتی را درون آن احساس میکردم
اما من باید می توانستم حرکت انرژی را در تک تک سلولها و اعضای بدنم احساس می کردم، زمانیکه آنها بهم می پیوستند و به سمت دست راستم حرکت میکردند را احساس میکردم و درست در یک لحظه مانع خروج بخش زیادی از آن شدم و زمانیکه چشمانم را باز کردم در برابرم حباب بسیار بزرگی قرار داشت.
از خوشحالی نمیدانستم چکار کنم من برای یک بار موفق شده بودم شاید این همان چیزی نبود که پدربزرگم می خواست، اما من موفق شده بودم حبابی که دیگر مثل قبل نورانی نبود. دوباره شروع به امتحان کردم؛ برای بار دوم و سوم، موفق به این کار نشدم؛ اما در بار چهارم من دوباره همان حباب و در بار دهم موفق به ساخت حبابی کمرنگ شدم.
از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم بالاخره فهمیده بودم که باید چکار کنم با اینکه یک ماه طول کشیده بود اما سرانجام راه حلی برای مشکلم پیدا کرده بودم
- ۱.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط