{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان عاشقانه :(

داستان عاشقانه :(

.
.
.
.
.
مترو ایستاد.سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت چون صندلی خالی زیاد بود.سر فرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زد و یه جایی انتخاب کرد و نشست.
رو به رویش دو پسر جوان نشسته بودن که...
وااای باور کردنی نبود. یعنی خودش بود؟
خاطرات صاعقه وار به مغز دختر برخورد میکرد.
طوفانی توی ذهنش ایجاد شده بود.
خودش بود.همان که ادعا میکرد "من بی تو خواهم مرد" الان روبه رویش نشسته بود و اینطوری نگاهش میکرد.
توی دلش تبسمی به قصد انکار زد و فکر کرد: میبینم که هنوز زنده ای...پس دروغ بود همه ی پسرها دروغ میگویند...
دوسال بلکه هم بیشتر گذشته بود.
لباس و چهره اش نسبت به گذشته ساده تر شده بود.
البته به انضمام چهره اش که میخورد بیشتر از گذشته شکسته شده باشد.
چند بار سعی کرد نگاهش را بدزدد اما گریزی نبودانگار پسرک قصد نداشت نگاهش را از او بگیرد. سرد و یخ به او زل زده بود و نگاه برنمیگرفت.
اینقدر سرد بود که یکباره لرز کرد.کاش دختر میتوانست دهن باز کند و هرچه در دل دارد برسرش اوار کند اما همچنان زیر ان نگاه سرد و تلخ نشسته بود و سکوت کرده بود.
مقصد رسیدنی نبود.تصمیم گرفت برای اخرین بار و بی بهانه به او زل بزند... به چهره ی گندمگونش و چشمهای بی حالت و سرد سبزش که مثل جنگلی با وسعتی یخی بود.
سمت شقیقه موهای مشکی اش چند تار نقره ای مهمان داشت و چند خط نازک روی پیشانی خودنمایی میکرد.
پسر جوانی که کنار او نشسته بود رو به دختر لبخندی زد و گفت: زیاد خودتو خسته نکن... دو ساله که نابینا شده...
مترو ایستاد متحیر پیاده شد...
دیدگاه ها (۷)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~انگشت اشاره اش رو آروم سمتش دراز کر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

مافیای منپارت ۲فاصله‌اش رو حفظ کرد. چند قدم عقب‌تر ایستاد و ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

پارت 1

سایه ای در راهرو های نقره ای

جنگل نفرین شده پارت ۲

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط