سناریو /من و جوجه تیغی کارملی
پارت۷
ویو تاکارا
باکوگو :هی هی تاکارا آروم باشه اگه دوس داری امشب اینجا میمونم
سرخ شدم و گفتم معلومه که دوس دارم
باکوگو یه لبخند کوچیک کرد و سرشو انداخت پایین
دست منو گرفت و برد داخل
رسیدیم به اتاقم و منو گذاشت رو تخت تا دراز بکشم
خودشم اومد و گفت
_خب حالا بخواب
_ها؟
_بیخیال نفله هنوز واسه این کارا کوچیکیم
_چییییی نه من که از اون کارا نمیخوام
(دوتاشون خندیدن )
_باشه پس بیا....
تا باکوگو بخواد سخنرانی کنه سرمو بردم جلو و
کیس رفتم
باکوگو سرم رو برد عقب و گفت میخواستم بگم همینکارو کنیم
_پس میشه ادامه بدیم (چشمای و موهای تاکارا برق می زنه اون لحظه)
_اوهوم
ادامه دادیم به کیس رفتن تا اینکه من خوابم برد
ویو باکوگو
داشتیم کیس میرفتیم که یهو تاکارا سرش رو گذاشت رو دستم خوابش برده بود
خیلی کیوت شده بود یکم سرشو ناز کردم و گفتم شب بخیر پرنسس من
و گرفتم خوابیدم
.......................
صبح شد
بیدار شدم دیدم که تاکارا هنوز خوابیده
آروم بلند شدم و همه چیزو آماده کردم برگشتم تو اتاق هنوز خوابیده بود آروم گفتم
هی پرنسس بیدار شو
پرنسس کوچولو نمیخوای بیدار شی ؟
ویو تاکارا
چشامو باز کردم و دیدم
باکوگو داره نگاهم میکنه اون چشمای قرمزش برق میزد و یه لبخند کوچیک رو لبش بود
لبخند زدم و گفتم
صبح بخیر باکوگو
_عه پرنسس بیدار شدی . بلند شو باید بریم UA
_ الان میام یه ۵ دیقه دیگه بخوابم
_هی هی دیگه داره دیر میشه
منو مدل پرنسسی بلند کرد
_بلند شو دختر مدرسه داریییی
_باشههه اگه ولم کنی
(خندید)
_هیی ب چی میخندی
_به اینکه چون بغلت کردم عصبی شدی
_باکوگو بیخیالللللل خوابم میاد
_ببینم تو هر روز همینی ؟
_آره
کار هاشو کرد و راهی مدرسه شدن
رفتیم تو کلاس و همه گفتن
کاپل جدید کلاس اومد هورااااااا
باکوگو گفت
چیییی زر میزنین نفله ها شینهههههههههههههههههههه
آشیدو : زر نمیزنیم خودم دیدروز دیدم تو بستنی فروشی کیس رفتین
تاکا را یه نگاه ترسناک به باکوگو انداخت
باکوگو گفت
_بب..ببخشید خب اون لحظه
کل کلاس
_اوووووووووووو پس واقعا این کارو کردین !
تاکارا:آشیدو خفت میکنم
آشیدو : عاقبت پنهان کاری از دوستات همینه عزیزم 😊(لبخند ملیحححح)
یهو یی باکوگو دست منو گرفت گفت
آره من و تاکارا با همیم شما نفله ها هم حق ندارین هیچ زری بزنین
کل کلاس تسسحعیابجتمبجبابو. چقد کیوتننننن
آیزاوا وارد می شود
شما توله سگا چرا انقد داد میزنین
بشینین سر جاها تون
همه :چشم 🫡
تا اینجا دوس داشتین ؟🙃
ویو تاکارا
باکوگو :هی هی تاکارا آروم باشه اگه دوس داری امشب اینجا میمونم
سرخ شدم و گفتم معلومه که دوس دارم
باکوگو یه لبخند کوچیک کرد و سرشو انداخت پایین
دست منو گرفت و برد داخل
رسیدیم به اتاقم و منو گذاشت رو تخت تا دراز بکشم
خودشم اومد و گفت
_خب حالا بخواب
_ها؟
_بیخیال نفله هنوز واسه این کارا کوچیکیم
_چییییی نه من که از اون کارا نمیخوام
(دوتاشون خندیدن )
_باشه پس بیا....
تا باکوگو بخواد سخنرانی کنه سرمو بردم جلو و
کیس رفتم
باکوگو سرم رو برد عقب و گفت میخواستم بگم همینکارو کنیم
_پس میشه ادامه بدیم (چشمای و موهای تاکارا برق می زنه اون لحظه)
_اوهوم
ادامه دادیم به کیس رفتن تا اینکه من خوابم برد
ویو باکوگو
داشتیم کیس میرفتیم که یهو تاکارا سرش رو گذاشت رو دستم خوابش برده بود
خیلی کیوت شده بود یکم سرشو ناز کردم و گفتم شب بخیر پرنسس من
و گرفتم خوابیدم
.......................
صبح شد
بیدار شدم دیدم که تاکارا هنوز خوابیده
آروم بلند شدم و همه چیزو آماده کردم برگشتم تو اتاق هنوز خوابیده بود آروم گفتم
هی پرنسس بیدار شو
پرنسس کوچولو نمیخوای بیدار شی ؟
ویو تاکارا
چشامو باز کردم و دیدم
باکوگو داره نگاهم میکنه اون چشمای قرمزش برق میزد و یه لبخند کوچیک رو لبش بود
لبخند زدم و گفتم
صبح بخیر باکوگو
_عه پرنسس بیدار شدی . بلند شو باید بریم UA
_ الان میام یه ۵ دیقه دیگه بخوابم
_هی هی دیگه داره دیر میشه
منو مدل پرنسسی بلند کرد
_بلند شو دختر مدرسه داریییی
_باشههه اگه ولم کنی
(خندید)
_هیی ب چی میخندی
_به اینکه چون بغلت کردم عصبی شدی
_باکوگو بیخیالللللل خوابم میاد
_ببینم تو هر روز همینی ؟
_آره
کار هاشو کرد و راهی مدرسه شدن
رفتیم تو کلاس و همه گفتن
کاپل جدید کلاس اومد هورااااااا
باکوگو گفت
چیییی زر میزنین نفله ها شینهههههههههههههههههههه
آشیدو : زر نمیزنیم خودم دیدروز دیدم تو بستنی فروشی کیس رفتین
تاکا را یه نگاه ترسناک به باکوگو انداخت
باکوگو گفت
_بب..ببخشید خب اون لحظه
کل کلاس
_اوووووووووووو پس واقعا این کارو کردین !
تاکارا:آشیدو خفت میکنم
آشیدو : عاقبت پنهان کاری از دوستات همینه عزیزم 😊(لبخند ملیحححح)
یهو یی باکوگو دست منو گرفت گفت
آره من و تاکارا با همیم شما نفله ها هم حق ندارین هیچ زری بزنین
کل کلاس تسسحعیابجتمبجبابو. چقد کیوتننننن
آیزاوا وارد می شود
شما توله سگا چرا انقد داد میزنین
بشینین سر جاها تون
همه :چشم 🫡
تا اینجا دوس داشتین ؟🙃
- ۷.۵k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط