دلنوشته ای از سر دلتنگی

دلنوشته ای از سر دلتنگی
چقدر دلم برای پشت بام منزل پدری ام تنگ شده...وقتی هرشب دم غروب با چه ذوقی پله های بی نرده را بالا میرفتیم تا کف ایزوگام دم کرده پشت بام را اب پاشی کنیم کمی خنک شود...بعد هم یکی یکی زیراندازها رو پهن میکردیم.چقدر در تکاپو بودیم که همه چیز مرتب باشد..یکی از پایین داد میزد بیایید سینی شام رو ببرین...پدرم اما همیشه مسوول به راه انداختن تلویزیون بود...اخه هیچ کیفی نداشت اگه اون بالا می نشستیم دور هم ولی سریال های مختلف را نمی دیدیم..هرچند اون خنده ها و شوخی هایمان کار را به دیدن تکرار سریالها در روز بعد میکشاند....اون شبها شبهایی بود پر از خوشی..پرازخنده های سرخوشی...واای چقدر دلم تنگ اون شبهاست امشب...وقتی بوی شام تو پله ها می پیچید و گرسنه ترمون میکرد..وقتی دوزانو روبه روی سینی گردی منشستیم و چهارچشمی به هندوانه بعد از شام زل میزدیم که سر قرمز بودنش شرط بسته بودیم...و همیشه هم شاد میشدیم..
ان شبها پرستاره ترین شبها بود...ان شبها به اسمان که زل می زدیم فقط ستاره های دنباله دار بود که می دیدیم...ارزوها بود که از سرمان می گذشت..و صبح روز بعد با اولین تلنگر خورشید زیر لب غرغری میکردیم ودوباره راه امده را بر میگشتیم...سالهای سال شب های تابستان بچگی و نوجوانی و حتی جوانی مان روی ان پشت بام گذشت و اکنون ان شبها تمام شده..
دیگر پشت بام خانه پدری اختصاصی نیست...چند واحد دیگر هم سهم دارند..دیگر نمی شود روی پشت بام رفت و بلند بلند خندید تا گوش اسمان کر شود...
ولی خداروشکر میکنم که هنوز سایه پدرم و مادرم روی سرم هست..هنوز خواهری دارم لطیف تر از شبنم صبحگاهی و برادری دارم مهربانتر از افتاب ..هنوز هم میشود در کنارشان شاد بود..
چقدر دلم هوای پشت بام خانه پدری را کرده...
21 تیرماه 94
دیدگاه ها (۱۰)

یا فاطمه زهرا…آمده‌ام پیش تو، با لب‌های خشک و سینه‌ای که از ...

از دشمنان تا عاشقان

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

چون مادرت در خانه بی‌پشت و پناه استدر کودکی بایست مرد خانه ب...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۳ویو راوی تهیونگ...

✲ تولی ، نگهبان رویاها.... 😍✍️ : تولی ، دلقکی مهربان و نگهب...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

#معرفی_کتابツسلام دوستان 🌱🌷این کتاب📚 رو چند روزی میشه تمام ک...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط