🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۲۱ | آقای اخمو
رینا هنوز به پیام آخر خیره بود.
— «مرحلهی آخر»؟
جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.
— زیادی کنجکاوی.
رینا ابرو بالا انداخت.
— ببخشید آقای مرموز، قرار نیست همهچی رو تنهایی بفهمی.
— من مرموزم؟
— خیلی.
— تو هم زیادی حرف میزنی.
رینا با افتخار گفت:
— ممنون.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— تعریف نکردم.
— مهم نیست. من تعریف برداشت کردم.
جونگکوک نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
رینا با تعجب گفت:
— وایسا...
— چی؟
— تو خندیدی؟
جونگکوک فوراً صورتش را جدی کرد.
— نه.
— چرا! خودم دیدم!
— اشتباه دیدی.
رینا شروع کرد به خندیدن.
— آقای اخمو بالاخره خندید!
— رینا...
— جونگکوکِ خندون!
— رینا.
— جونگکوکِ—
— اگه ادامه بدی، خودت باید مسیر رو پیدا کنی.
رینا ساکت شد.
چند ثانیه بعد گفت:
— باشه آقای اخمو.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— تو واقعاً غیرقابل تحملی.
رینا لبخند زد.
— ولی بازم منو با خودت میاری.
جونگکوک مکث کرد.
بعد آرام گفت:
— چون وقتی نیستی، زیادی ساکته.
رینا برای چند ثانیه چیزی نگفت.
این بار خودش بود که خجالتزده شد.
— این... تعریف بود؟
جونگکوک لبخند زد.
— شاید.
رینا سریع نگاهش را برگرداند.
— پس منم یه تعریف ازت میکنم.
— بگو.
— با اینکه خیلی اخمویی...
مکث کرد.
— بد نیستی.
جونگکوک خندید.
— «بد نیستم»؟
— توقع نداشته باش یهدفعه برات شعر بگم!
— خدا رو شکر.
رینا با اخم ساختگی گفت:
— خیلی پررویی.
جونگکوک در حالی که راه میرفت گفت:
— خودت شروع کردی.
---
چند دقیقه بعد به مقصد رسیدند.
یک ساختمان قدیمی روبهرویشان بود.
رینا به تابلو نگاه کرد.
— اینجا که متروکهست.
جونگکوک گفت:
— هانول احتمالاً اینجا بوده.
رینا آرام شد.
— پس بریم.
اما قبل از اینکه وارد شوند، جونگکوک ایستاد.
— رینا.
— چی؟
— هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.
رینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— نگرانمی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— خیلی.
رینا برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— باشه.
این بار شوخی نکرد.
چون از لحن جونگکوک فهمیده بود...
او واقعاً نگرانش بود.
در ساختمان باز شد.
و از داخل، صدایی آشنا به گوش رسید:
— بالاخره اومدین.
رینا و جونگکوک همزمان ایستادند.
جونگکوک آرام گفت:
— هانول...
و صدای مرد دوباره آمد:
— خیلی چیزها هست که باید بدونید.
ادامه دارد... 🍷👀
پارت ۲۱ | آقای اخمو
رینا هنوز به پیام آخر خیره بود.
— «مرحلهی آخر»؟
جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.
— زیادی کنجکاوی.
رینا ابرو بالا انداخت.
— ببخشید آقای مرموز، قرار نیست همهچی رو تنهایی بفهمی.
— من مرموزم؟
— خیلی.
— تو هم زیادی حرف میزنی.
رینا با افتخار گفت:
— ممنون.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— تعریف نکردم.
— مهم نیست. من تعریف برداشت کردم.
جونگکوک نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
رینا با تعجب گفت:
— وایسا...
— چی؟
— تو خندیدی؟
جونگکوک فوراً صورتش را جدی کرد.
— نه.
— چرا! خودم دیدم!
— اشتباه دیدی.
رینا شروع کرد به خندیدن.
— آقای اخمو بالاخره خندید!
— رینا...
— جونگکوکِ خندون!
— رینا.
— جونگکوکِ—
— اگه ادامه بدی، خودت باید مسیر رو پیدا کنی.
رینا ساکت شد.
چند ثانیه بعد گفت:
— باشه آقای اخمو.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— تو واقعاً غیرقابل تحملی.
رینا لبخند زد.
— ولی بازم منو با خودت میاری.
جونگکوک مکث کرد.
بعد آرام گفت:
— چون وقتی نیستی، زیادی ساکته.
رینا برای چند ثانیه چیزی نگفت.
این بار خودش بود که خجالتزده شد.
— این... تعریف بود؟
جونگکوک لبخند زد.
— شاید.
رینا سریع نگاهش را برگرداند.
— پس منم یه تعریف ازت میکنم.
— بگو.
— با اینکه خیلی اخمویی...
مکث کرد.
— بد نیستی.
جونگکوک خندید.
— «بد نیستم»؟
— توقع نداشته باش یهدفعه برات شعر بگم!
— خدا رو شکر.
رینا با اخم ساختگی گفت:
— خیلی پررویی.
جونگکوک در حالی که راه میرفت گفت:
— خودت شروع کردی.
---
چند دقیقه بعد به مقصد رسیدند.
یک ساختمان قدیمی روبهرویشان بود.
رینا به تابلو نگاه کرد.
— اینجا که متروکهست.
جونگکوک گفت:
— هانول احتمالاً اینجا بوده.
رینا آرام شد.
— پس بریم.
اما قبل از اینکه وارد شوند، جونگکوک ایستاد.
— رینا.
— چی؟
— هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.
رینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— نگرانمی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— خیلی.
رینا برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— باشه.
این بار شوخی نکرد.
چون از لحن جونگکوک فهمیده بود...
او واقعاً نگرانش بود.
در ساختمان باز شد.
و از داخل، صدایی آشنا به گوش رسید:
— بالاخره اومدین.
رینا و جونگکوک همزمان ایستادند.
جونگکوک آرام گفت:
— هانول...
و صدای مرد دوباره آمد:
— خیلی چیزها هست که باید بدونید.
ادامه دارد... 🍷👀
- ۱.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط