رمان «دختر کوچولوی من» پارت دوم
آنا بعد از اینکه وسایلش را تا حدی مرتب کرد، روی تخت نشست و نفس راحتی کشید.
خانه هنوز برایش ناآشنا بود.
دیوارهای سفید، وسایل ساده و سکوت عجیبی که همهجا جریان داشت.
چند لحظه به اتاق خیره ماند.
ـ «امیدوارم تصمیم بدی نگرفته باشم…»
صدای شکمش باعث شد دستش
را روی شکمش بگذارد.
ـ «خب، تو هم صبر داشته باش!»
از جایش بلند شد و در اتاق را باز کرد.
چراغ آشپزخانه روشن بود.
آنا با احتیاط از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
آنا چند
لحظه همانجا ایستاد.
ـ «ببخشید…»
جونگکوک نگاهش را از گوشی گرفت.
ـ «بله؟»
آنا کمی مکث کرد.
ـ «آشپزخونه آزاده دیگه؟ یعنی میتونم چیزی درست کنم؟»
جونگکوک نگاهی به آشپزخانه انداخت.
ـ «آره.»
ـ «باشه.»
آنا به سمت کابینتها رفت.
چند ثانیه بعد صدای باز و بسته شدن کابینتها بلند شد.
جونگکوک س
رش را بالا آورد.
ـ «دنبال چی میگردی؟»
ـ «نمیدونم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ «نمیدونی دنبال چی میگردی؟»
ـ «آره. دارم میگردم ببینم چی پیدا میکنم.»
جونگکوک چیزی نگفت و دوباره مشغول گوشیاش شد.
آنا بالاخره یک بسته نودل پیدا کرد.
ـ «پیداش کردم.»
زیر لب خوشحال شد و قابلمهای برداشت.
چند دقیقه بعد، آشپزخ
انه با صدای جوشیدن آب پر شده بود.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ «شکر توی کابینت سمت راسته.»
آنا متعجب برگشت.
ـ «من که شکر نمیخوام.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا گفتی؟»
جونگکوک برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد.
ـ «چون سه دقیقهست داری دنبال نمک میگردی.»
آنا به دست خودش نگاه کرد.
نمک درست جلوی صورتش بود.
چند لح
ظه سکوت کرد.
ـ «…من پیداش کرده بودم.»
جونگکوک دوباره نگاهش را به گوشی برگرداند.
ـ «معلومه.»
آنا چیزی نگفت.
نودلش را آماده کرد و پشت یکی از صندلیها نشست.
هنوز چندان با جونگکوک راحت نبود که سر صحبت را باز کند.
او هم ظاهراً علاقهای به صحبتکردن نداشت.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
آنا بعد از خوردن غذا، ظرفش را شست و به سمت اتاقش رفت.
وقتی از کنار جونگکوک رد شد، آرام گفت:
ـ «شب بخیر.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب دا
د:
ـ «شب بخیر.»
آنا وارد اتاقش شد و در را بست.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
بعد دوباره سرش را پایین انداخت.
هنوز هیچکدام چیزی از دیگری نمیدانستند.
فقط دو غریبه بودند که به دلایلی قرار بود مدتی زیر یک سقف زندگی کنند
#بی_تی_اس #ویسگون #ویو #رمان #ارمی
خانه هنوز برایش ناآشنا بود.
دیوارهای سفید، وسایل ساده و سکوت عجیبی که همهجا جریان داشت.
چند لحظه به اتاق خیره ماند.
ـ «امیدوارم تصمیم بدی نگرفته باشم…»
صدای شکمش باعث شد دستش
را روی شکمش بگذارد.
ـ «خب، تو هم صبر داشته باش!»
از جایش بلند شد و در اتاق را باز کرد.
چراغ آشپزخانه روشن بود.
آنا با احتیاط از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
آنا چند
لحظه همانجا ایستاد.
ـ «ببخشید…»
جونگکوک نگاهش را از گوشی گرفت.
ـ «بله؟»
آنا کمی مکث کرد.
ـ «آشپزخونه آزاده دیگه؟ یعنی میتونم چیزی درست کنم؟»
جونگکوک نگاهی به آشپزخانه انداخت.
ـ «آره.»
ـ «باشه.»
آنا به سمت کابینتها رفت.
چند ثانیه بعد صدای باز و بسته شدن کابینتها بلند شد.
جونگکوک س
رش را بالا آورد.
ـ «دنبال چی میگردی؟»
ـ «نمیدونم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ «نمیدونی دنبال چی میگردی؟»
ـ «آره. دارم میگردم ببینم چی پیدا میکنم.»
جونگکوک چیزی نگفت و دوباره مشغول گوشیاش شد.
آنا بالاخره یک بسته نودل پیدا کرد.
ـ «پیداش کردم.»
زیر لب خوشحال شد و قابلمهای برداشت.
چند دقیقه بعد، آشپزخ
انه با صدای جوشیدن آب پر شده بود.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ «شکر توی کابینت سمت راسته.»
آنا متعجب برگشت.
ـ «من که شکر نمیخوام.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا گفتی؟»
جونگکوک برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد.
ـ «چون سه دقیقهست داری دنبال نمک میگردی.»
آنا به دست خودش نگاه کرد.
نمک درست جلوی صورتش بود.
چند لح
ظه سکوت کرد.
ـ «…من پیداش کرده بودم.»
جونگکوک دوباره نگاهش را به گوشی برگرداند.
ـ «معلومه.»
آنا چیزی نگفت.
نودلش را آماده کرد و پشت یکی از صندلیها نشست.
هنوز چندان با جونگکوک راحت نبود که سر صحبت را باز کند.
او هم ظاهراً علاقهای به صحبتکردن نداشت.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
آنا بعد از خوردن غذا، ظرفش را شست و به سمت اتاقش رفت.
وقتی از کنار جونگکوک رد شد، آرام گفت:
ـ «شب بخیر.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب دا
د:
ـ «شب بخیر.»
آنا وارد اتاقش شد و در را بست.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
بعد دوباره سرش را پایین انداخت.
هنوز هیچکدام چیزی از دیگری نمیدانستند.
فقط دو غریبه بودند که به دلایلی قرار بود مدتی زیر یک سقف زندگی کنند
#بی_تی_اس #ویسگون #ویو #رمان #ارمی
- ۱۰.۹k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط