فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❷❾




تمام راه تا اتاقم فقط به یک جمله فکر می‌کردم.

«کسی که نباید دوباره برمی‌گشت.»

صدای تهیونگ هنوز در ذهنم می‌پیچید.

هرچه بیشتر سعی می‌کردم از او فاصله بگیرم، بیشتر احساس می‌کردم در گذشته‌ای قدم گذاشته‌ام که هیچ‌چیزش عادی نیست.

پرونده‌ی B-17 را روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.

وقت آن رسیده بود که حقیقت را، حتی اگر ناقص باشد، از دل همان برگه‌های قدیمی بیرون بکشم.

هر صفحه‌ای که ورق می‌زدم، سؤال‌های بیشتری در ذهنم شکل می‌گرفت.

اما بین تمام برگه‌ها، یک صفحه از بقیه متفاوت بود.

کاملاً سفید...

جز یک جمله.

«کیم تهیونگ هرگز بیمار نبود.»

نفسم بند آمد.

اگر بیمار نبود...

پس چرا سال‌ها در بخش امنیتی این تیمارستان نگهداری شده بود؟

در همان لحظه، درِ اتاق به صدا درآمد.

یونگی داخل شد.

چشمش که به پرونده افتاد، رنگ از صورتش پرید.

«این صفحه رو از کجا پیدا کردی؟»

پرونده را بستم.

«تو جواب منو بده. تهیونگ واقعاً کیه؟»

یونگی چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«اگه حقیقت رو بفهمی، دیگه راه برگشتی نداری.»

---

چند ساعت بعد، دوباره به بخش امنیتی رفتم.

تهیونگ مثل همیشه پشت شیشه نشسته بود.

اما این بار انگار منتظر من بود.

قبل از اینکه چیزی بگویم، خودش گفت:

«بالاخره اون جمله رو دیدی.»

اخم کردم.

«پس تو می‌دونستی.»

لبخند محوی زد.

«همه‌چیز از همون جمله شروع می‌شه.»

«یعنی هیچ‌وقت بیمار نبودی؟»

برای اولین بار، نگاهش از من دور شد.

«منو آوردن اینجا تا دنیا فکر کنه دیگه وجود ندارم.»

سکوت کردم.

این حرف بیشتر از هر توضیح دیگری ترسناک بود.

---

همان شب، برق بیمارستان برای چند ثانیه قطع شد.

آژیر اضطراری به صدا درآمد.

نگهبان‌ها با عجله در راهروها می‌دویدند.

وقتی برق برگشت...

روی یکی از دیوارهای بخش امنیتی، با رنگ قرمز فقط یک جمله نوشته شده بود:

«رئیس برمی‌گردد.»

همه با وحشت به نوشته خیره مانده بودند.

یکی از نگهبان‌های قدیمی زیر لب گفت:

«نه... امکان نداره...»

به سمتش رفتم.

«منظورت چیه؟»

با دست‌های لرزان به تهیونگ اشاره کرد.

«سال‌ها پیش... همه با همین اسم ازش یاد می‌کردن.»

«رئیس.»

---

نگاهم به تهیونگ افتاد.

او هیچ واکنشی نشان نداد.

فقط آرام از روی تخت بلند شد و به نوشته‌ی روی دیوار خیره ماند.

بعد، برای اولین بار، لبخندی واقعی روی لب‌هایش نشست.

لبخندی که بیشتر از هر فریادی ترس در دل آدم می‌انداخت.

آرام گفت:

«پس بالاخره پیدام کردید...»

همان لحظه، صدای انفجاری خفیف از بیرون ساختمان شنیده شد.

شیشه‌های بخش لرزیدند.

یونگی با عجله وارد شد.

«وقت تموم شده.»

به او نگاه کردم.

«یعنی چی؟»

یونگی فقط یک جمله گفت:

«از امشب... دیگه این بیمارستان امن نیست.»



---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت⁴⁸ویو یونگیراهرو طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.ه...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

#آموزشی | درس دهم 🔅بیماری هلندی چیه؟🔸فرض کن یه کشور یهو یه ع...

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2 𝗽𝗮𝗿𝘁 ²--ویو: جونگکوکجونگکوک:{فعلا به...

LESSON

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط