پارت58
پارت58
مردیکه پرو چقدر ادم باید عوضی باشه
دانیال: خب پدرشه رایان
من: بی جا کرده
دانیال: اصلا تو کی سارا هستی براش تصمیم میگیری هاا بنال
من: من نامزدشم
دانیال: نه بابا تا یادم میاد شما نامزدی بهم زدی انگار یادت رفته پرتش کردین بیرون ببین هر چقدر عمو مقصر بوده تو بیشتر مقصری فهمیدی
امیر:بسه دانیال می بینی عصبی
دانیال: چی عصبی امیر اون حتی برای کاری که کرده معذرت نخواسته من و تو میرفتیم ترکیه دنبالشون این چی ها همش می گفت براش مهم نیست این اقا هنوز تو غرورشه می فهمی غرورش مهم تره این همه خاله ای عزیزش پشت خواهر من حرف زده چی گفت هیچی بعدن الان نگران خواهر منی تو هیچ حقی نداری فهمیدی
خیلی عصبی بودم درسته همه حرفاش درسته من کاری نیستم من براش کاری نکردم من حتی بعد رفتنش دنبالش نگشتم من ازش معذرت نخواستم سرم دانیال و امیر رفتن
سرم تیر می کشید صدای انا تو مغزم اکو می داد
انا:رایان رایان قشنگه رایان قرمز بهم میاد رایان اه باباچرا اخموی تو بخند دیگه انگار داریم لباس عقد می خریماا رایاننن
یاد خرید اون لباس افتادم چقدر باهاش بد بودم هرکی میدید می گفت چرا این اخه من بد دلشو شکستم
انا:رایان باتو حرفی ندارم
چقدر اون روز تلخ بود خیلی بد بود
رمان از زبان انا*&*
از اون موقعه که دانیال زنگ زده بیشتر دلتنگ رایان شدم خیلی زیاد اینقدر که هر شب خوابشو می بینم شبی نیست که با گریه نخوابم چرا اینقدر من ضعیفم اخه رایان کاش بیای دنبالم تو که شمارمو داری فقدر یه زنگ بزن من سریع میام فقدر بگو بیا خیلی سنگ دلی تو
مردیکه پرو چقدر ادم باید عوضی باشه
دانیال: خب پدرشه رایان
من: بی جا کرده
دانیال: اصلا تو کی سارا هستی براش تصمیم میگیری هاا بنال
من: من نامزدشم
دانیال: نه بابا تا یادم میاد شما نامزدی بهم زدی انگار یادت رفته پرتش کردین بیرون ببین هر چقدر عمو مقصر بوده تو بیشتر مقصری فهمیدی
امیر:بسه دانیال می بینی عصبی
دانیال: چی عصبی امیر اون حتی برای کاری که کرده معذرت نخواسته من و تو میرفتیم ترکیه دنبالشون این چی ها همش می گفت براش مهم نیست این اقا هنوز تو غرورشه می فهمی غرورش مهم تره این همه خاله ای عزیزش پشت خواهر من حرف زده چی گفت هیچی بعدن الان نگران خواهر منی تو هیچ حقی نداری فهمیدی
خیلی عصبی بودم درسته همه حرفاش درسته من کاری نیستم من براش کاری نکردم من حتی بعد رفتنش دنبالش نگشتم من ازش معذرت نخواستم سرم دانیال و امیر رفتن
سرم تیر می کشید صدای انا تو مغزم اکو می داد
انا:رایان رایان قشنگه رایان قرمز بهم میاد رایان اه باباچرا اخموی تو بخند دیگه انگار داریم لباس عقد می خریماا رایاننن
یاد خرید اون لباس افتادم چقدر باهاش بد بودم هرکی میدید می گفت چرا این اخه من بد دلشو شکستم
انا:رایان باتو حرفی ندارم
چقدر اون روز تلخ بود خیلی بد بود
رمان از زبان انا*&*
از اون موقعه که دانیال زنگ زده بیشتر دلتنگ رایان شدم خیلی زیاد اینقدر که هر شب خوابشو می بینم شبی نیست که با گریه نخوابم چرا اینقدر من ضعیفم اخه رایان کاش بیای دنبالم تو که شمارمو داری فقدر یه زنگ بزن من سریع میام فقدر بگو بیا خیلی سنگ دلی تو
- ۷.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط