رمان گناهکار قسمت ششم (483 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
بسیار خب برگرد انبار پیش بچه ها بهشون بگو منتظر دستور من باشن و تا من نگفتم کسی حق نداره سر خود کاری انجام بده. فهمیدی
چی گفتم؟
به روی چشم قربان حتما به گوششون می رسونم.
کلافه روی صندلیم نشستم مرتیکه ی عوضی اول دلارام رو برده خرید، بعدشم گردش و.....
با خشونت دستمو مشت کردم.
تو اون سرت چی می گذره ارسلان؟
تقه ای به در خورد.
بیا تو
منشی قربان مهموناتون رسیدن
- کدوم مهمون ؟!
امروز با دو تا از نمایندگان شرکتای آلمانی جلسه داشتید. امانی جلسه دا
به صورتم دست کشیدم به کل فراموش کرده بودم این مذاکره و قرارداد برای شرکت و کارخونه حیاتی بود نباید از دستش می دادم.
توی اتاق جلسه هستند؟
بله قربان منتظر تونن
بسیار خب الان میام ازشون خوب پذیرایی کنید.
چشم قربان.
W w9i
به ساعتم نگاه کردم، پوزخند زدم توی چشمای وحشیش خیره شدم.
هنوز دیر نشده تا چند دقیقه ی دیگه پدر تو ملاقات می کنی.
به پدرم کاری نداشته باش عوضی
روی صورتش خم شدم و نگاهی سرد به چشمای سبز و گستاخش دوختم. حتی پلک نمی زد.
نمی ترسی همین جا بکشمت؟ با این زبون درازی که داری غیر از این کار دیگه ای نمی تونم بکنم.
آب دهنشو قورت داد.
می دونم که آخرش منو می کشی
ظاهرا که نمی دونی آرشام بی خود و بی جهت جون کسی رو نمی گیره تا کسی نخواد از پشت بهم خنجر بزنه کاری باهاش ندارم اگه عملش غیر منتظره باشه من هم کاملا غیر منتظره از روی زمین نیستش میکنم برای نجات جون خودم بایدم این کار رو بکنم. این طور
نیست؟
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
بسیار خب برگرد انبار پیش بچه ها بهشون بگو منتظر دستور من باشن و تا من نگفتم کسی حق نداره سر خود کاری انجام بده. فهمیدی
چی گفتم؟
به روی چشم قربان حتما به گوششون می رسونم.
کلافه روی صندلیم نشستم مرتیکه ی عوضی اول دلارام رو برده خرید، بعدشم گردش و.....
با خشونت دستمو مشت کردم.
تو اون سرت چی می گذره ارسلان؟
تقه ای به در خورد.
بیا تو
منشی قربان مهموناتون رسیدن
- کدوم مهمون ؟!
امروز با دو تا از نمایندگان شرکتای آلمانی جلسه داشتید. امانی جلسه دا
به صورتم دست کشیدم به کل فراموش کرده بودم این مذاکره و قرارداد برای شرکت و کارخونه حیاتی بود نباید از دستش می دادم.
توی اتاق جلسه هستند؟
بله قربان منتظر تونن
بسیار خب الان میام ازشون خوب پذیرایی کنید.
چشم قربان.
W w9i
به ساعتم نگاه کردم، پوزخند زدم توی چشمای وحشیش خیره شدم.
هنوز دیر نشده تا چند دقیقه ی دیگه پدر تو ملاقات می کنی.
به پدرم کاری نداشته باش عوضی
روی صورتش خم شدم و نگاهی سرد به چشمای سبز و گستاخش دوختم. حتی پلک نمی زد.
نمی ترسی همین جا بکشمت؟ با این زبون درازی که داری غیر از این کار دیگه ای نمی تونم بکنم.
آب دهنشو قورت داد.
می دونم که آخرش منو می کشی
ظاهرا که نمی دونی آرشام بی خود و بی جهت جون کسی رو نمی گیره تا کسی نخواد از پشت بهم خنجر بزنه کاری باهاش ندارم اگه عملش غیر منتظره باشه من هم کاملا غیر منتظره از روی زمین نیستش میکنم برای نجات جون خودم بایدم این کار رو بکنم. این طور
نیست؟
- ۱.۱k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط