دیر فهمیدم دیر خواستمت

دیر فهمیدم دیر خواستمت

پارت یازدهم

سه روز از پایان مأموریت گذشته بود و زندگی به ظاهر به روال عادی برگشته بود.

جونگ‌کوک دوباره تمام روزش رو در دفتر می‌گذروند، اما تمرکزش مثل گذشته نبود.

مین‌سو: رئیس، گزارش‌های جدید آماده‌ان. باید بررسیشون کنین.

جونگ‌کوک: بذارشون روی میز.

مین‌سو: این سومین باره که همین گزارش‌ها رو ازتون می‌گیرم و دوباره تحویل می‌دم.

جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد و نگاه سردی بهش انداخت.

جونگ‌کوک: منظورت چیه؟

مین‌سو: منظورم اینه که از وقتی مأموریت تموم شده، حواستون یه جای دیگه‌ست.

جونگ‌کوک: اگه کارت تمومه، می‌تونی بری بیرون.

مین‌سو: چشم، رئیس. فقط فکر کردم شاید دلتون برای بحث کردن با یه نفر تنگ شده.

جونگ‌کوک: مین‌سو!

مین‌سو سریع از دفتر خارج شد و در رو پشت سرش بست.

جونگ‌کوک به صندلی تکیه داد و چشم‌هاش رو برای لحظه‌ای بست.

عجیب بود؛ ا.ت همیشه روی اعصابش راه می‌رفت، همیشه جوابش رو می‌داد و هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد حرف آخر رو به‌راحتی بزنه.

حالا که دیگه نبود، سکوت دفتر بیشتر از هر چیزی آزارش می‌داد.

گوشی‌اش رو برداشت و گفت‌وگوی آخرشون رو باز کرد.

آخرین پیام ا.ت فقط یک جمله بود: «ممنون بابت همکاری. امیدوارم دیگه همدیگه رو نبینیم.»

جونگ‌کوک زیر لب گفت: چه آدم لجبازی...

اما با وجود این حرف، پیام رو نبست.

اون طرف شهر، ا.ت پشت پنجره‌ی دفترش ایستاده بود و به خیابون نگاه می‌کرد.

سوآ: از وقتی برگشتیم، حتی یک بار هم اسمش رو نیاوردی.

ا.ت: اسم کی رو؟

سوآ: واقعاً می‌خوای وانمود کنی نمی‌دونی درباره‌ی کی حرف می‌زنم؟

ا.ت برگشت و با اخم نگاهش کرد.

ا.ت: سوآ، من کارهای مهم‌تری دارم.

سوآ: می‌دونم دوستش داری؛ لازم نیست از من پنهونش کنی.

ا.ت برای چند لحظه ساکت موند.

ا.ت: دوست داشتن یه نفر، به این معنی نیست که باید دنبالش بدوم.

سوآ: ولی اون شاید اصلاً نفهمیده باشه چه احساسی بهش داری.

ا.ت: دقیقاً مشکل همینه. اون هیچ‌وقت نخواست بفهمه.

ا.ت یاد تمام لحظه‌هایی افتاد که کنار جونگ‌کوک ایستاده بود؛ بحث‌هاشون، نگاه‌های کوتاه و لحظه‌هایی که برخلاف میلش از همکاری با اون لذت برده بود.

از همون روزهای اول، چیزی در رفتار جونگ‌کوک توجهش رو جلب کرده بود؛ هرچند هیچ‌وقت حاضر نشده بود به زبون بیاره.

اما جونگ‌کوک هیچ‌وقت نشونه‌ای از علاقه نشون نداده بود و ا.ت هم نمی‌خواست با اعتراف یک‌طرفه، خودش رو در موقعیتی قرار بده که مجبور بشه برای احساسش توضیح بده.

سوآ: اگه یه روز بفهمه، چی؟

ا.ت: اون روزی که بفهمه، شاید برای من دیگه دیر شده باشه.

همون شب، جونگ‌کوک از کنار رستورانی رد شد که یک بار بعد از جلسه‌ای طولانی، ا.ت پیشنهاد داده بود توش شام بخورن.

اون روز، جونگ‌کوک پیشنهادش رو رد کرده و گفته بود وقتش رو برای کارهای بی‌اهمیت تلف نمی‌کنه.

حالا چند لحظه جلوی رستوران ایستاد.

برای اولین بار به این فکر کرد که شاید بعضی چیزها رو فقط به این دلیل از دست می‌دن که تصور می‌کنن همیشه فرصت دوباره‌ای وجود داره.

گوشی‌اش رو بیرون آورد و اسم ا.ت رو باز کرد.

انگشتش روی صفحه مکث کرد، اما هیچ پیامی نفرستاد.

هنوز نمی‌فهمید چرا نبودن ا.ت براش مهم شده.

فقط می‌دونست که از وقتی رفته، هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط