پارت ۳۵
چند روز از مهمونی گذشت. کای رفته بود و عمارت ساکتتر از همیشه بود. ولی یه چیزی عوض شده بود. تهیونگ دیگه اون مرد سردِ همیشگی نبود. حداقل نه با من.
یه شب که داشتم تو آشپزخانه ظرف میشستم، اومد تو. بدون هیچ حرفی، یه فنجون چای گذاشت روی میز.
& (آروم) این رو بخور. رنگ به روت نمونده.
قلبم لرزید. برای اولین بار، خودش برام چای ریخته بود.
· م... ممنون.
به دیوار تکیه داد. به من نگاه کرد. سرد بود، ولی نه مثل قبل. یه چیزی توی چشمهاش آروم شده بود.
& میخوام فردا برم یه سفر کاری. یه هفته شاید. یه مشکلی تو نمایندگیمون تو خارج پیش اومده.
· خ... خوبه. مواظب خودتون باشید.
& (مکث کرد) تو اینجا میمونی. هیچکس حق نداره بهت کاری داشته باشه. به نگهبانها گفتم.
نگاهش کردم. برای اولین بار، یهجور نگرانی پنهون توی صداش بود. نه سردی. نه تحقیر. یه چیز عجیب.
& (جلو اومد) روآن...
· ب... بله؟
& (دستش رو آورد بالا، ولی انگار پشیمون شد و عقب کشید) هیچی. فقط... حواست به خودت باشه.
از آشپزخانه رفت. من با فنجون چای تو دستم موندم. قلبم تند میزد. تهیونگ داشت نرم میشد. حتی اگه خودش نمیخواست قبول کنه.
فردا صبح، چمدونش رو برداشت. جلوی در عمارت، یه لحظه ایستاد. برگشت. به من نگاه کرد. یه نگاه طولانی. بعد سوار ماشین شد و رفت.
من از پنجرهی اتاقم دیدم که ماشینش از در عمارت بیرون رفت. یه حس عجیبی داشتم. یه حس خالی بودن. عمارت ساکتتر از همیشه بود.
یه هفته گذشت. یه هفتهی آروم بدون ترس. بدون شلاق. بدون تحقیر. من کمکم داشتم به این آرامش عادت میکردم.
(میخام خرابکاری کنم🙂😌)
یه شب که داشتم تو آشپزخانه ظرف میشستم، اومد تو. بدون هیچ حرفی، یه فنجون چای گذاشت روی میز.
& (آروم) این رو بخور. رنگ به روت نمونده.
قلبم لرزید. برای اولین بار، خودش برام چای ریخته بود.
· م... ممنون.
به دیوار تکیه داد. به من نگاه کرد. سرد بود، ولی نه مثل قبل. یه چیزی توی چشمهاش آروم شده بود.
& میخوام فردا برم یه سفر کاری. یه هفته شاید. یه مشکلی تو نمایندگیمون تو خارج پیش اومده.
· خ... خوبه. مواظب خودتون باشید.
& (مکث کرد) تو اینجا میمونی. هیچکس حق نداره بهت کاری داشته باشه. به نگهبانها گفتم.
نگاهش کردم. برای اولین بار، یهجور نگرانی پنهون توی صداش بود. نه سردی. نه تحقیر. یه چیز عجیب.
& (جلو اومد) روآن...
· ب... بله؟
& (دستش رو آورد بالا، ولی انگار پشیمون شد و عقب کشید) هیچی. فقط... حواست به خودت باشه.
از آشپزخانه رفت. من با فنجون چای تو دستم موندم. قلبم تند میزد. تهیونگ داشت نرم میشد. حتی اگه خودش نمیخواست قبول کنه.
فردا صبح، چمدونش رو برداشت. جلوی در عمارت، یه لحظه ایستاد. برگشت. به من نگاه کرد. یه نگاه طولانی. بعد سوار ماشین شد و رفت.
من از پنجرهی اتاقم دیدم که ماشینش از در عمارت بیرون رفت. یه حس عجیبی داشتم. یه حس خالی بودن. عمارت ساکتتر از همیشه بود.
یه هفته گذشت. یه هفتهی آروم بدون ترس. بدون شلاق. بدون تحقیر. من کمکم داشتم به این آرامش عادت میکردم.
(میخام خرابکاری کنم🙂😌)
- ۱۱.۸k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط