.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۳3۱→

پربغض گفتم:ارسلان...من هنوزم سر قولم وایسادم...توام سرِقولت هستی...مگه نه؟!...ارسلان؟...چرا هنوزم زل میزنی به ماه؟چرا باماه دردودل می کنی وقتی دیانااینجاست؟هان؟!چرا هنوزم ماه شریک دردودلا وغصه های توئه وقتی دیگه تنهانیستی؟مگه این تونبودی که می گفتی دوستی ما حتی توبدترین شرایطم،پابرجاست؟مگه دوستیماپابرجانیست؟ مگه دوستا همه چیشون وبهم نمیگن؟!پس چرا باهام حرف نمیزنی؟!ارسلان...بامن حرف بزن...بگو...بگوچی ناراحتت کرده.بگو ارسلان...

وباآخرین کلمه حرفام،قطره اشکی ازچشمام جاری شد...روی گونه ام سُر خورد...

ارسلان اما به من نگاه نمی کرد...هنوزم به ماه زل زده بود.

پس نمی خوادباهام حرف بزنه...پس من ومَحرَم رازش نمی دونه...پس...

صدای مردونه ارسلان،بهم ثابت کردکه اشتباه می کنم:

- باشه...میگم...ازهمه چی واست میگم...بذار امشب بعداز 8 سال،سفره دلم وبرای یکی بازکنم.بذار بعداز 8سال،کس دیگه ای به جز ماهِ توی آسمون شریک دردو دلام باشه...

نگاه اشکی من روی چشمای گیرای ارسلان خیره بود ونگاه غمگین اون روی ماه...

لبش وبازبونش ترکرد...ودوباره نفس عمیقی کشید...

انگار بازگو کردن خاطرات گذشته براش سخت بود...

خیره خیره نگاه مشکیش ومزه مزه می کردم...زل زده بودم به چشماش.

برای اطمینان دادن به ارسلان،بالحن آرامش بخشی گفتم:می دونم واست سخته ارسلان ولی بگو.حرف بزن...باهام دردودل کن تاخالی بشی...نذار بارِ این همه دلتنگی فقط روی شونه های خودت سنگینی کنه.بهم بگو ازچی ناراحتی...بگو...

ارسلان اما همچنان به ماه خیره شده بود...

سکوت سنگینی بینمون حاکم بود...اونقدر سنگینی که انگار خیال شکسته شدن نداشت!

بلاخره ارسلان به هرسختی بود،این سکوت سنگین و شکست:

- 8 سال پیش بود...درست 8 سال پیش بود که یکی از دوستام من وبه پارتی دعوت کرد که به مناسبت تولدش تو ویلای شمیراناتشون گرفته بود.اون موقع،زیاد اهل مهمونی واین حرفا نبودم.اولش نمی خواستم برم اما وقتی اصرار زیاد دوستم ودیدم،تصمیم گرفتم که برم.
دیدگاه ها (۵)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

### پارت پنجم: اعتراف در سایه‌هافضای انبار متروکه در سکوت مط...

╭─────────────── 🥀 ───────────────╮✦ پارت 58 | این بار جدی ب...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟜ای دل که بی گُدار به آب‌ها نمیزدیبی قایقت، میانه‌ی ...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت چهارم: زمزمه‌های خیانتسکو...

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

Iove and the MoonPart 44ویو یوناچند ثانیه فقط به در خیره شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط