### پارت پنجم: اعتراف در سایه‌ها

### پارت پنجم: اعتراف در سایه‌ها

فضای انبار متروکه در سکوت مطلق فرو رفته بود. صدای قطرات باران که روی سقف حلبی می‌کوبید، تنها صدایی بود که سکوت بین‌شان را می‌شکست. نگاه آرتمیس لحظه‌ای به لب‌های آرم و بعد دوباره به چشم‌های سبز و آبی‌اش افتاد. با وجود تمام عصبانیتی که توی دلش داشت، ضربان قلبش بالا رفته بود؛ نه از ترس، بلکه از این نزدیکیِ ناخواسته و عجیبی که از آن می‌ترسید.

آرتمیس قدمی به عقب گذاشت تا فاصله‌شان حفظ شود. صدایش را سرد و محکم کرد:
— «بازیِ تو به من ربطی نداره. من نه مهره‌ی بازیِ توام، نه کسی که لازم باشه نجاتش بدی. راه خودمو می‌رم.»

آرم دستش را روی دیوار آجریِ پشت سر آرتمیس گذاشت و راه فرارش را بست. با همان نگاه خیره و لحن عمیقش گفت:
— «اشتباه می‌کنی آرتمیس... از دقیقه‌ای که پاتو گذاشتی توی این محله، وارد بازی شدی. فرقی هم نمی‌کنه بخوای یا نه. آدم‌های پدرم دنਬالِ تو هم هستن، چون با من دیدنت.»

آرتمیس پوزخندی زد، سرش را کج کرد و تو چشم‌های آرم زل زد:
— «فکر کردی ازشون می‌ترسم؟ من از هیچ‌کس نمی‌ترسم! سال‌هاست یاد گرفتم روی پای خودم بایستم.»

آرم برای یک لحظه خیره‌ی نگاه محکم و در عین حال پر از زخمی شد که پشت نقابِ مغرور این دختر پنهان بود. لحنش ناگهان از حالت دستوری به چیزی نرم‌تر اما جدی تبدیل شد:
— «می‌دونم... چشم‌هات دارن اینو می‌گن. ولی این دنیا رحم نداره، بچه‌جان. تنهایی دووم نمی‌آری.»

آرتمیس با حرص دست آرم را پس زد و از زیر بازویش بیرون لغزید:
— «به من نگو بچه‌جان! و دلسوزیِ الکی هم نکن.»
همان‌جا ایستاد، جیب‌های پالتوش را محکم گرفت و به تاریکیِ انبار خیره شد. اما قبل از اینکه آرم بتواند حرف دیگری بزند، صدای شکستن شیشه از بیرون انبار، سکوت را پاره کرد... تعقیب‌کننده‌ها پیدا کرده بودندشان!
دیدگاه ها (۰)

.....پارت ششم....

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

partسکوت...فقط صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.مین‌هو پوزخند زد.«اگه...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

### پارت سوم: «شلیک ازلی»دودِ باروت هنوز توی هوای سردِ انبار...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط