رمان تاجی از سوءتفاهم
پارت 5 : جام مسموم
مارینا هنوز در قصر بود.
تو سال ها منتظر فرصتی برای تصاحب تاج ملکه بود.
اما بازگشت الیانا همه چیز را خراب کرده بود.
مارینا با همون جادوی سیاهی که کارل رو تسخیر کرده بود، سمی خطرناک ساخت.
سمی که باعث مرگ میشد اگر پادزهر نوشیده نمیشد.
او میخواست کارل را طوری تحت تاثیر قرار دهد که همه باور کنند، کارل عاشق اوست.
اما نقشه اش فقط به اینجا ختم نمیشد.
او میخواست تاج ملکه را به دست آورد.
یک روز، مارینا مردی رو مامور کرد تا به عنوان خدمتکار وارد قصر کایل شود و او را مسموم کند.
مرد جامی مسموم به کایل داد.
اما زهر داخل جام معلوم نبود.
کایل آن را نوشید.
همان لحظه کایل خون بالا آورد.
الیانا با ترس و وحشت فریاد زد:
_ «کایل!»
کارل فورا خودش را به پسرش رساند.
طبیب به کارل گفت:
«برای نجات شاهزاده به پادزهر نیاز داریم و این پادزهر فقط در شمال پیدا میشه.»
کارل فورا سوار اسب شد و به سمت شمال حرکت کرد.
دو روز گذشته بود و خبری از کارل نبود.
الیانا به شدت گریه میکرد و حتی گاهی از حال میرفت.
تا اینکه کارل با پادزهر برگشت.
الیانا به خاطر گریه ی زیاد از حال رفته بود.
کارل پادزهر رو به کایل داد اما پادزهر از دهن کایل بیرون میریخت.
کارل پادزهر را خورد و درون دهن کایل ریخت.
اما درست همان لحظه کارل خون بالا آورد.
پزشک گفت :
«سم به شما هم منتقل شده.»
کارل با چهره سردی گفت :
«تا وقتی که کایل و الیانا حالشون خوب باشه، برام مهم نیست که بمیرم.»
کارل ادامه داد :
«لطفا چیزی به الیانا نگید.»
پزشک سرش را به نشانه تأیید و احترام تکان داد و از اتاق خارج شد.
کایل کمکم بهتر میشد اما کارل هر لحظه بیشتر از قبل به مرگ نزدیک میشد.
الیانا به اتاق کارل میرفت تا از او بابت نجات پسرش تشکر کند.
وقتی به اتاق کارل رسید، دید نیمی از در بازه و پزشک داره صحبت میکنه.
ادامه دارد....
مارینا هنوز در قصر بود.
تو سال ها منتظر فرصتی برای تصاحب تاج ملکه بود.
اما بازگشت الیانا همه چیز را خراب کرده بود.
مارینا با همون جادوی سیاهی که کارل رو تسخیر کرده بود، سمی خطرناک ساخت.
سمی که باعث مرگ میشد اگر پادزهر نوشیده نمیشد.
او میخواست کارل را طوری تحت تاثیر قرار دهد که همه باور کنند، کارل عاشق اوست.
اما نقشه اش فقط به اینجا ختم نمیشد.
او میخواست تاج ملکه را به دست آورد.
یک روز، مارینا مردی رو مامور کرد تا به عنوان خدمتکار وارد قصر کایل شود و او را مسموم کند.
مرد جامی مسموم به کایل داد.
اما زهر داخل جام معلوم نبود.
کایل آن را نوشید.
همان لحظه کایل خون بالا آورد.
الیانا با ترس و وحشت فریاد زد:
_ «کایل!»
کارل فورا خودش را به پسرش رساند.
طبیب به کارل گفت:
«برای نجات شاهزاده به پادزهر نیاز داریم و این پادزهر فقط در شمال پیدا میشه.»
کارل فورا سوار اسب شد و به سمت شمال حرکت کرد.
دو روز گذشته بود و خبری از کارل نبود.
الیانا به شدت گریه میکرد و حتی گاهی از حال میرفت.
تا اینکه کارل با پادزهر برگشت.
الیانا به خاطر گریه ی زیاد از حال رفته بود.
کارل پادزهر رو به کایل داد اما پادزهر از دهن کایل بیرون میریخت.
کارل پادزهر را خورد و درون دهن کایل ریخت.
اما درست همان لحظه کارل خون بالا آورد.
پزشک گفت :
«سم به شما هم منتقل شده.»
کارل با چهره سردی گفت :
«تا وقتی که کایل و الیانا حالشون خوب باشه، برام مهم نیست که بمیرم.»
کارل ادامه داد :
«لطفا چیزی به الیانا نگید.»
پزشک سرش را به نشانه تأیید و احترام تکان داد و از اتاق خارج شد.
کایل کمکم بهتر میشد اما کارل هر لحظه بیشتر از قبل به مرگ نزدیک میشد.
الیانا به اتاق کارل میرفت تا از او بابت نجات پسرش تشکر کند.
وقتی به اتاق کارل رسید، دید نیمی از در بازه و پزشک داره صحبت میکنه.
ادامه دارد....
- ۲.۷k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط