پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»
پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»
صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قبل نبود.
حتی راه رفتن در راهروی زندان برایش سخت شده بود.
وقتی نگهبان در سلول را باز کرد، یورا خواست بلند شود، اما چند ثانیه همانجا ماند تا سرگیجهاش کمتر شود.
نگهبان با بیحوصلگی گفت:
«بلند شو.»
یورا دستش را به دیوار گرفت و آرام ایستاد.
این بار دیگر اعتراضی نکرد.
انرژیای برایش نمانده بود.
او را دوباره به اتاق بازجویی بردند.
مأمور پرونده روبهرویش نشست.
«آخرین فرصتته. اعتراف کن.»
یورا به زحمت سرش را بالا آورد.
«به چی؟»
«به اینکه میخواستی بانو سوهی رو بکشی.»
یورا چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«اگر قرار بود اعتراف کنم... از همون روز اول میکردم.»
مأمور عصبی شد.
«هنوز هم لج میکنی؟»
یورا چیزی نگفت.
فشار بازجویی دوباره شروع شد؛ ساعتها سؤال، تهدید و بیخوابی، تا جایی که تمرکز یورا از بین رفت و پاسخهایش بریدهبریده شد.
اما یک چیز تغییر نکرد.
هر بار از او میخواستند کاری را که نکرده قبول کند، همان جواب را میداد:
«من بیگناهم.»
---
ظهر، حال یورا آنقدر بد شد که پزشک زندان مجبور شد او را معاینه کند.
مرد بعد از معاینه گفت:
«باید استراحت کنه.»
مأمور جواب داد:
«حکم فرداست.»
پزشک اخم کرد.
«اگر همینطور ادامه پیدا کنه، ممکنه حالش جدیتر بشه.»
یورا با شنیدن حرفش فقط چشمهایش را بست.
بیماری هنوز اسم نداشت.
اما بدنش داشت هشدار میداد.
ضعف شدید، تبهای کوتاه، سرگیجه و دردهایی که هر روز بیشتر میشدند.
چیزهایی که در آن لحظه همه تصور میکردند نتیجهی چند روز فشار و شرایط بد زندانه.
هیچکس نمیدانست بعضی از این علائم قرار است بعداً با او از زندان بیرون بیایند.
---
در همان ساعت، یونگی وارد قصر شد.
جینوو پشت سرش بود.
«آشپز رو پیدا کردیم.»
یونگی ایستاد.
«کجاست؟»
«خارج شهر. یکی از سربازهای قدیمی پیداش کرده.»
یونگی بدون معطلی راه افتاد.
اما وقتی به محل رسیدند، آشپز حاضر به شهادت دادن نبود.
میترسید.
یونگی روبهرویش نشست و گفت:
«من ازت نمیخوام برای من شهادت بدی.»
مرد با تعجب نگاهش کرد.
«پس برای کی؟»
یونگی جواب داد:
«برای دختری که فردا ممکنه به خاطر کاری که نکرده، اعدام بشه.»
مرد مدت زیادی سکوت کرد.
بعد بالاخره گفت:
«من یورا رو ندیدم که چیزی وارد آشپزخانه کنه.»
یونگی نفسش را حبس کرد.
«پس چه دیدی؟»
آشپز گفت:
«شب قبل از اون اتفاق، دستور تغییر بعضی از مواد غذایی رو از طرف یکی از افراد خاندان چو دریافت کردم.»
«از چه کسی؟»
مرد نام شخصی را گفت.
نامی که جینوو قبلاً در فهرست خدمتکاران دیده بود.
یونگی فوراً فهمید.
این اولین مدرک واقعی بود.
اما هنوز کافی نبود.
---
وقتی یونگی به قصر برگشت، خورشید تقریباً غروب کرده بود.
مستقیم به سمت تالار رفت.
پادشاه آنجا بود.
یونگی زانو زد و گفت:
«اعلیحضرت، مدرک جدیدی پیدا کردم.»
پادشاه نگاهش کرد.
«فردا صبح آخرین فرصت توست.»
یونگی سر بلند کرد.
«پس امشب اجازه بدید حقیقت رو ثابت کنم.»
پادشاه چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«اگر تا طلوع آفتاب نتوانستی، حکم اجرا میشود.»
یونگی از جا بلند شد.
«متوجه شدم.»
اما قبل از خروج، پادشاه صدایش زد.
«یونگی.»
او برگشت.
«اگر این دختر بیگناه باشد، من هم نمیخواهم خون بیگناهی بر گردنم باشد.»
یونگی فقط سر خم کرد.
و برای اولین بار، احساس کرد شاید هنوز امیدی وجود دارد.
اما همان شب، در زندان، یورا دوباره تب کرد.
این بار شدیدتر از شبهای قبل.
و وقتی پزشک بالای سرش آمد، با نگرانی گفت:
«این دیگه فقط خستگی نیست.»
یورا چشمهایش را باز کرد.
«پس... چی شده؟»
پزشک جواب روشنی نداشت.
فقط گفت:
«باید از اینجا بیرون بیای.»
یورا لبخند خستهای زد.
«پس به یونگی بگید عجله کنه.»
و پزشک نمیدانست که یورا هنوز از فردای خودش خبر ندارد.
اما فردا، قرار بود سرنوشتش تغییر کند.
صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قبل نبود.
حتی راه رفتن در راهروی زندان برایش سخت شده بود.
وقتی نگهبان در سلول را باز کرد، یورا خواست بلند شود، اما چند ثانیه همانجا ماند تا سرگیجهاش کمتر شود.
نگهبان با بیحوصلگی گفت:
«بلند شو.»
یورا دستش را به دیوار گرفت و آرام ایستاد.
این بار دیگر اعتراضی نکرد.
انرژیای برایش نمانده بود.
او را دوباره به اتاق بازجویی بردند.
مأمور پرونده روبهرویش نشست.
«آخرین فرصتته. اعتراف کن.»
یورا به زحمت سرش را بالا آورد.
«به چی؟»
«به اینکه میخواستی بانو سوهی رو بکشی.»
یورا چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«اگر قرار بود اعتراف کنم... از همون روز اول میکردم.»
مأمور عصبی شد.
«هنوز هم لج میکنی؟»
یورا چیزی نگفت.
فشار بازجویی دوباره شروع شد؛ ساعتها سؤال، تهدید و بیخوابی، تا جایی که تمرکز یورا از بین رفت و پاسخهایش بریدهبریده شد.
اما یک چیز تغییر نکرد.
هر بار از او میخواستند کاری را که نکرده قبول کند، همان جواب را میداد:
«من بیگناهم.»
---
ظهر، حال یورا آنقدر بد شد که پزشک زندان مجبور شد او را معاینه کند.
مرد بعد از معاینه گفت:
«باید استراحت کنه.»
مأمور جواب داد:
«حکم فرداست.»
پزشک اخم کرد.
«اگر همینطور ادامه پیدا کنه، ممکنه حالش جدیتر بشه.»
یورا با شنیدن حرفش فقط چشمهایش را بست.
بیماری هنوز اسم نداشت.
اما بدنش داشت هشدار میداد.
ضعف شدید، تبهای کوتاه، سرگیجه و دردهایی که هر روز بیشتر میشدند.
چیزهایی که در آن لحظه همه تصور میکردند نتیجهی چند روز فشار و شرایط بد زندانه.
هیچکس نمیدانست بعضی از این علائم قرار است بعداً با او از زندان بیرون بیایند.
---
در همان ساعت، یونگی وارد قصر شد.
جینوو پشت سرش بود.
«آشپز رو پیدا کردیم.»
یونگی ایستاد.
«کجاست؟»
«خارج شهر. یکی از سربازهای قدیمی پیداش کرده.»
یونگی بدون معطلی راه افتاد.
اما وقتی به محل رسیدند، آشپز حاضر به شهادت دادن نبود.
میترسید.
یونگی روبهرویش نشست و گفت:
«من ازت نمیخوام برای من شهادت بدی.»
مرد با تعجب نگاهش کرد.
«پس برای کی؟»
یونگی جواب داد:
«برای دختری که فردا ممکنه به خاطر کاری که نکرده، اعدام بشه.»
مرد مدت زیادی سکوت کرد.
بعد بالاخره گفت:
«من یورا رو ندیدم که چیزی وارد آشپزخانه کنه.»
یونگی نفسش را حبس کرد.
«پس چه دیدی؟»
آشپز گفت:
«شب قبل از اون اتفاق، دستور تغییر بعضی از مواد غذایی رو از طرف یکی از افراد خاندان چو دریافت کردم.»
«از چه کسی؟»
مرد نام شخصی را گفت.
نامی که جینوو قبلاً در فهرست خدمتکاران دیده بود.
یونگی فوراً فهمید.
این اولین مدرک واقعی بود.
اما هنوز کافی نبود.
---
وقتی یونگی به قصر برگشت، خورشید تقریباً غروب کرده بود.
مستقیم به سمت تالار رفت.
پادشاه آنجا بود.
یونگی زانو زد و گفت:
«اعلیحضرت، مدرک جدیدی پیدا کردم.»
پادشاه نگاهش کرد.
«فردا صبح آخرین فرصت توست.»
یونگی سر بلند کرد.
«پس امشب اجازه بدید حقیقت رو ثابت کنم.»
پادشاه چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«اگر تا طلوع آفتاب نتوانستی، حکم اجرا میشود.»
یونگی از جا بلند شد.
«متوجه شدم.»
اما قبل از خروج، پادشاه صدایش زد.
«یونگی.»
او برگشت.
«اگر این دختر بیگناه باشد، من هم نمیخواهم خون بیگناهی بر گردنم باشد.»
یونگی فقط سر خم کرد.
و برای اولین بار، احساس کرد شاید هنوز امیدی وجود دارد.
اما همان شب، در زندان، یورا دوباره تب کرد.
این بار شدیدتر از شبهای قبل.
و وقتی پزشک بالای سرش آمد، با نگرانی گفت:
«این دیگه فقط خستگی نیست.»
یورا چشمهایش را باز کرد.
«پس... چی شده؟»
پزشک جواب روشنی نداشت.
فقط گفت:
«باید از اینجا بیرون بیای.»
یورا لبخند خستهای زد.
«پس به یونگی بگید عجله کنه.»
و پزشک نمیدانست که یورا هنوز از فردای خودش خبر ندارد.
اما فردا، قرار بود سرنوشتش تغییر کند.
- ۶۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط