از ظاهر عکس معلوم ترسناک است پس اگر دوست ندارید لطفا نخون
از ظاهر عکس معلوم ترسناک است پس اگر دوست ندارید لطفا نخونید
این یک خاطره است از یکی اردوست
ماجرا از اون خواب شروع شد
خواب دیدم که سگ شانه م گاز گرفت .درخواب دردش حس کردم.فردا دستم.ورم کرده بود ولی سفت مثل سنگ .همراه با درد شدید ونمیتونستم دست راستم تکون بدم وعلتی برا درد نداشت هیچ.دکتری تشخیص نداد چرا
وماجرا ها شروع شد .
یک سری دارو برای تسکین درد دادن ساعت 2 شب بیدار شدم دارو.بخورم. خوردم و خوابیدم.که یکنفر محکم سیلی زد تو صورتم
داشتم با دست چپم.که میتونستم.کار کنم.ظرف از اب چکون برمیداشتم.که تو گوشم گفت ببین آجیت( اسم کوچیکش گفت ) میره تو اتاق .یخ.کردم و عقب نگاه کردم اره آجی م داشت میرفت.تو اتاق
نماز صبح خوندم.میخواستم تسبیح زهرا(ع ) بگم .که پشت سرم نشست .شروع کرد به گفتن هی هیچ هودلاردکل گفتن اونم باخنده تمسخره امیز
یکبار دیگه اتاق من واجی م مشترک .آجی کوچیکم نصف شب من صدا کرد وگفت آجی بیا پیشم بخواب .رفتم .گفت دستم .بگیر .من فکر کردم.خواب بد دیده .اما صبح گفت.دیده که با نفر بالای سر من نشست.
یکبار دیگر نماز صبح خوندم .امامان هنوز خواب میومد دوباره خوابیدم .تازه دارز کشیدم به پهلو که اومد صورتش گذاشت روصورتم .چشمش می دیدم بزرگ وحشناک(قرمز نبود )
داشت میرفتم تواتاقم که مامانم گفت نرو گفتم چرا؟ کسی پشت سرت بود میخواست موهات بگیر
شب دارو خوردم خوابیدم .کسی دیدم روبرو بود اومد بالای سر م خم شد به طرفم دستش آورد طرف صورتم
چشم بستم وجیغ کشیدم .
این ماجراها تا6 ماه طول کشید.جن.نبود چون چون گردبند م که ان یکاد م بود تودستم میگرفتم وقران .میخوندم اما مسخره میکرد
بعد دستم خوب شد .دیگر اذیت نشدم
این یک خاطره است از یکی اردوست
ماجرا از اون خواب شروع شد
خواب دیدم که سگ شانه م گاز گرفت .درخواب دردش حس کردم.فردا دستم.ورم کرده بود ولی سفت مثل سنگ .همراه با درد شدید ونمیتونستم دست راستم تکون بدم وعلتی برا درد نداشت هیچ.دکتری تشخیص نداد چرا
وماجرا ها شروع شد .
یک سری دارو برای تسکین درد دادن ساعت 2 شب بیدار شدم دارو.بخورم. خوردم و خوابیدم.که یکنفر محکم سیلی زد تو صورتم
داشتم با دست چپم.که میتونستم.کار کنم.ظرف از اب چکون برمیداشتم.که تو گوشم گفت ببین آجیت( اسم کوچیکش گفت ) میره تو اتاق .یخ.کردم و عقب نگاه کردم اره آجی م داشت میرفت.تو اتاق
نماز صبح خوندم.میخواستم تسبیح زهرا(ع ) بگم .که پشت سرم نشست .شروع کرد به گفتن هی هیچ هودلاردکل گفتن اونم باخنده تمسخره امیز
یکبار دیگه اتاق من واجی م مشترک .آجی کوچیکم نصف شب من صدا کرد وگفت آجی بیا پیشم بخواب .رفتم .گفت دستم .بگیر .من فکر کردم.خواب بد دیده .اما صبح گفت.دیده که با نفر بالای سر من نشست.
یکبار دیگر نماز صبح خوندم .امامان هنوز خواب میومد دوباره خوابیدم .تازه دارز کشیدم به پهلو که اومد صورتش گذاشت روصورتم .چشمش می دیدم بزرگ وحشناک(قرمز نبود )
داشت میرفتم تواتاقم که مامانم گفت نرو گفتم چرا؟ کسی پشت سرت بود میخواست موهات بگیر
شب دارو خوردم خوابیدم .کسی دیدم روبرو بود اومد بالای سر م خم شد به طرفم دستش آورد طرف صورتم
چشم بستم وجیغ کشیدم .
این ماجراها تا6 ماه طول کشید.جن.نبود چون چون گردبند م که ان یکاد م بود تودستم میگرفتم وقران .میخوندم اما مسخره میکرد
بعد دستم خوب شد .دیگر اذیت نشدم
- ۴.۲k
- ۲۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط