+هیون براش توضیح میدی ؟
+هیون براش توضیح میدی ؟
نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد
_خب منو مادرت قبل از اینکه تو بدنیا بیای قرار بود یه دختر داشته باشیم ولی خب بهمون گفتن که مرده ، مامانت بعد از اون از پیشم رفت و من فهمیدم که خواهرت زندست پس آوردمش پیش خودم و بزرگش کردم مامانت این سالا نمیدونست که خواهرت زندست ولی خب الان من بهش گفتم و امشب اینجا چهار نفره دور هم جمع شدیم که مثل یه خانواده ی واقعی باهم شام بخوریم
÷هینا؟ یعنی تو خواهر منی ؟
هینا: خب آره من خواهر بزرگتم..
÷ولی من خواهر کوچولو میخواستم ،اما خب حالا اشکالی نداره میتونیم کلی باهم بازی کنیم ،مگه نه؟
کمی از اخمای هینا کم شد و داشت یواش یواش جاشو به یه لبخند و ذوق میداد
هینا: اره میتونیم
÷میتونم بهت بگم خواهر؟
هینا: هوم میتونی...
انتظار این واکنش رو از جفتشون نداشتم فکر میکردم هیونین خیلی شوکه بشه و نتونه قبول کنه اما خیلی راحت باهاش کنار اومد و از اون طرفم هینا ، فکر میکردم که مثل اولش بد رفتاری کنه اما خب رفتار الانش با هیونین نظرم رو عوض کرد ، رفتاراش مثل من بود
_خب موافقیت شاممون رو بخوریم ؟
بچه ها موافقت کردنو ماهم مشغول شدیم تا آخر شام همش به این فکر میکردم که چطور باید دل دختر کوچولومو بدست بیارم؟ با هیونین رفتار خوبی داشت ، یعنی بخاطر اینه که باهم از قبل دوست شده بودن؟
÷مامان؟ مامان؟
از فکر درومدم و به هیونین خیره شدم
÷میخوایم بریم با ابجی بازی کنیم
لبخند محوی زدم
+برید مامان مراقب خواهرت باش یوقت سرش گیج نره
باشه ای گفت و به سمت طبقه ی بالا رفتن
-خسته ای ، برو لباستو عوض کن بیا پیشم حرف بزنیم
نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد
_خب منو مادرت قبل از اینکه تو بدنیا بیای قرار بود یه دختر داشته باشیم ولی خب بهمون گفتن که مرده ، مامانت بعد از اون از پیشم رفت و من فهمیدم که خواهرت زندست پس آوردمش پیش خودم و بزرگش کردم مامانت این سالا نمیدونست که خواهرت زندست ولی خب الان من بهش گفتم و امشب اینجا چهار نفره دور هم جمع شدیم که مثل یه خانواده ی واقعی باهم شام بخوریم
÷هینا؟ یعنی تو خواهر منی ؟
هینا: خب آره من خواهر بزرگتم..
÷ولی من خواهر کوچولو میخواستم ،اما خب حالا اشکالی نداره میتونیم کلی باهم بازی کنیم ،مگه نه؟
کمی از اخمای هینا کم شد و داشت یواش یواش جاشو به یه لبخند و ذوق میداد
هینا: اره میتونیم
÷میتونم بهت بگم خواهر؟
هینا: هوم میتونی...
انتظار این واکنش رو از جفتشون نداشتم فکر میکردم هیونین خیلی شوکه بشه و نتونه قبول کنه اما خیلی راحت باهاش کنار اومد و از اون طرفم هینا ، فکر میکردم که مثل اولش بد رفتاری کنه اما خب رفتار الانش با هیونین نظرم رو عوض کرد ، رفتاراش مثل من بود
_خب موافقیت شاممون رو بخوریم ؟
بچه ها موافقت کردنو ماهم مشغول شدیم تا آخر شام همش به این فکر میکردم که چطور باید دل دختر کوچولومو بدست بیارم؟ با هیونین رفتار خوبی داشت ، یعنی بخاطر اینه که باهم از قبل دوست شده بودن؟
÷مامان؟ مامان؟
از فکر درومدم و به هیونین خیره شدم
÷میخوایم بریم با ابجی بازی کنیم
لبخند محوی زدم
+برید مامان مراقب خواهرت باش یوقت سرش گیج نره
باشه ای گفت و به سمت طبقه ی بالا رفتن
-خسته ای ، برو لباستو عوض کن بیا پیشم حرف بزنیم
- ۷.۹k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط