روزی آمد که نباید می امد.

#مقدمه
-بلند شو ببینم ...هنوز گرفته خوابیده.پاشو لباستو بپوش برو سر مراسمت.
+چی میگی بابا...چه مراسمی؟!چه لباسی؟!
یهو یه چند تا کاغذ به سمتم پرت کرد که با تعجب بهش نگاه کردم.
-طبق این کاغذا تو دیگه شوهر داری و امروزم عروسیته.
از تعجب دستام یخ کردن ونمی دونستم باید چی بگم.
+شوهر...من...بابا تومنو معامله کردی؟!
-به تو ربطی نداره که من چیکار کردم.
بعد به سمت چندتا خدمتکار برگشت و شروع به داد زدن کرد:
-چرا اونجا وایسادید؟!بیاین اون لباسم تنش کنین دیگه.
+چشم.
کم کم خدمتکاران بهم نزدیک شدند که با تقلا نمی داشتم بهم دست بزنن.
+بهم دست نزنید....به چه حقی اومدین تو اتاق من.
آنقدر تقلا کردم که آخر سر نفهمیدم چی شد که با سوزش صورتم ودرد پاره شدن لبم برگشتم.تازه متوجه شدم پدرمن...بابام تو دهنی بهم زده بود.از شدت سوزش لبم اشکام جاری شد.
-خفه میشی و مثل آدم لباستو بپوش و برو سر زندگیت.
دیگه گونی تو بدنم نموند و دست از تقلا کردن برداشتم....
دیدگاه ها (۰)

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

رمان جونگکوک

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

لارا:من برم دیگهکوک:خجالتم خوب چیزیع ته: باور کن ت ......کوک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 222♡⁠。⁠)⁩لبخند ...

رمان عشق ممنوع

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

انتقام یا عشق

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.12ا.ت:اووو ببینش چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط