^فیک جونگکوک^(پارت۵۳)
____________
…تا خواستم نفس بکشم،لبهاش روی لب پایینم قرار گرفت.
ای وای…الانه که بمیرم.
اون لحظه دنیا دور سرم چرخید.
اونقدر شوکه بودم که انگار تمام اکسیژن اتاق رو ازم گرفتن.
لبهاش روی لبم سنگینی میکرد...سرد و در عین حال سوزان.
انگار میخواست با این فشار، تمام سکوت این چند هفته رو بشکنه، انگار داشت با لبهام حرف میزد، بدون اینکه حتی کلمهای از دهنش خارج بشه.
توی اون چند ثانیه هزار تا حس متناقض توی وجودم منفجر شد.
اولش فقط وحشت بود؛ ترس از اینکه این مرد، که حالا یه رازی از تاریکی وجودش میدونستم، چطور میتونه اینقدر راحت بازیش رو تغییر بده.
اما بعد… بعد اون حس لعنتی «نیاز» بود که مثل یه زهر شیرین توی رگهام دوید.
با اینکه هیچ حرکتی نمیکرد و فقط لبهاش رو به لبهام کوبیده بود، اما من توی دلم داشتم فرو میریختم.
انگار داشت روحم رو لمس میکرد.
قلبم توی سینم میکوبید...از یه جور اضطراب مبهم و دردناک...دلم میخواست پسش بزنم،دلم میخواست از این نزدیکی فرار کنم،اما بدنم… بدنم انگار به اون لمس، به اون گرمای آشنا، محتاج بود.
حس میکردم دارم توی یه حفره عمیق میفتم.
وقتی فاصله گرفت و اونطور بهم نگاه کرد، انگار تمام حفاظهای دفاعیم رو دریده بود.
"نمیخوام بابام بفهمه قهر بودیم.باشه کوچولو؟"
کلمهی «بودیم» توی سرم اکو شد.
این چه لقب کوفتیایه؟!
درحالی که من توی نوشتههام بهش میگم احمق،
اون به من میگه کوچولو؟
یعنی این همه فاصله فقط با یه فشار ساده لبها تموم شد؟
هنوز میتونستم رد گرمای لبهاش رو روی پوستم حس کنم.
سرم گیج میرفت.
دیوونست؟ واقعا دیوونست…
و بدتر اینکه،من هم انگار باهاش دیوانه شده بودم.
مطمئنم؛ این مرد قراره من رو از پا دربیاره با همین بازیهای روانی کشندهاش.
من، توی این بوسه خودم رو گم کرده بودم.
____________
گیگیلیییی.
به آرزوتون رسیدین بعد از ۵۳ پارت😂👀.
حمایتتتتتت؟
نظر؟انتقاد؟پیشنهاد؟
۱۲۰ لایک،۴۰ ریپست(بازنشر)
"پست بعدی چک بشه"
…تا خواستم نفس بکشم،لبهاش روی لب پایینم قرار گرفت.
ای وای…الانه که بمیرم.
اون لحظه دنیا دور سرم چرخید.
اونقدر شوکه بودم که انگار تمام اکسیژن اتاق رو ازم گرفتن.
لبهاش روی لبم سنگینی میکرد...سرد و در عین حال سوزان.
انگار میخواست با این فشار، تمام سکوت این چند هفته رو بشکنه، انگار داشت با لبهام حرف میزد، بدون اینکه حتی کلمهای از دهنش خارج بشه.
توی اون چند ثانیه هزار تا حس متناقض توی وجودم منفجر شد.
اولش فقط وحشت بود؛ ترس از اینکه این مرد، که حالا یه رازی از تاریکی وجودش میدونستم، چطور میتونه اینقدر راحت بازیش رو تغییر بده.
اما بعد… بعد اون حس لعنتی «نیاز» بود که مثل یه زهر شیرین توی رگهام دوید.
با اینکه هیچ حرکتی نمیکرد و فقط لبهاش رو به لبهام کوبیده بود، اما من توی دلم داشتم فرو میریختم.
انگار داشت روحم رو لمس میکرد.
قلبم توی سینم میکوبید...از یه جور اضطراب مبهم و دردناک...دلم میخواست پسش بزنم،دلم میخواست از این نزدیکی فرار کنم،اما بدنم… بدنم انگار به اون لمس، به اون گرمای آشنا، محتاج بود.
حس میکردم دارم توی یه حفره عمیق میفتم.
وقتی فاصله گرفت و اونطور بهم نگاه کرد، انگار تمام حفاظهای دفاعیم رو دریده بود.
"نمیخوام بابام بفهمه قهر بودیم.باشه کوچولو؟"
کلمهی «بودیم» توی سرم اکو شد.
این چه لقب کوفتیایه؟!
درحالی که من توی نوشتههام بهش میگم احمق،
اون به من میگه کوچولو؟
یعنی این همه فاصله فقط با یه فشار ساده لبها تموم شد؟
هنوز میتونستم رد گرمای لبهاش رو روی پوستم حس کنم.
سرم گیج میرفت.
دیوونست؟ واقعا دیوونست…
و بدتر اینکه،من هم انگار باهاش دیوانه شده بودم.
مطمئنم؛ این مرد قراره من رو از پا دربیاره با همین بازیهای روانی کشندهاش.
من، توی این بوسه خودم رو گم کرده بودم.
____________
گیگیلیییی.
به آرزوتون رسیدین بعد از ۵۳ پارت😂👀.
حمایتتتتتت؟
نظر؟انتقاد؟پیشنهاد؟
۱۲۰ لایک،۴۰ ریپست(بازنشر)
"پست بعدی چک بشه"
- ۱۲.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط