ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۴
وقتي شيفتم تو کافه تموم شد از شدت خستگي و خواب الودگي انگار داشتم تو خواب راه میرفتم. خيلي داغون خودمو رسوندم به خونه..
لباساي بيرونمو توي ماشين لباسشويي انداختم و رفتم سر وقت لباسهاي كارم
خيلي خسته بودم اما باید میشستمشون
جيب لباس هاي کار کافه ام رو گشتم و چند تا دستمال و
کارت ترینر توي دستم اومد..
اه.. اینو چرا با خودم اوردم؟ مسخره..
کلافه کارتشو پاره کردم و توي سطل انداختم.. اعصاب این یکی رو دیگه ندارم..
رفتم سراغ لباس سیاه و سفید تمیزکاریم..
با ات و اشغال هاي جيبم دستمال پارچه اي نرمي که بخش کوچیکیش خونی شده بود هم توي دستم اومد. دستمال اون بود..
اقاي ترينر شاید بشه گفت عجیب.. یه دستمال جیبي پارچه اي سفيد و خيلي نرم و ظريف
بود که تمیز دور دوزي شده بود. کامل بازش کردم.
يکي از گوشه هاش به صورت کج و خيلي قشنگ به
طوسي و بزرگ حرف [ گلدوزي شده بود.
احتمالا باید اول اسمش j (ج)باشه..j ترین... هرچي
حس که بود اصلاً . خوبي بهش نداشتم.. حس
میکردم مثل یه منجلابه که اگه نزدیکش بشم منو میبلعه و نابودم میکنه..
کلافه دستمالش رو هم انداختم تو ماشین و روشنش کردم و رفتم تو رخت خواب.
چون داشتم از خواب بیهوش میشدم الارم گذاشتم براي ۱ساعت دیگه تا بیدار شم و لباسامو در بیارم و اویزون
کنم..
باید تا فردا خشک میشدن..
اونقدر خسته بودم که به محض اینکه سرم به بالشت
رسید بیهوش شدم.
وقتي به زحمت چشم باز کردم که گوشیم داشت خودشو میکشت و نیاز به خواب منو..
خيلي درمونده بلند شدم و لباسامو از ماشین در آوردم و روي کاناپه اویزونشون کردم و دوباره خمار توي تشكم افتادم و ۱ثانیه بعد بیهوش بودم.
صبح وقتی گوشیم زنگ خورد از شدت کم خوابي دلم
میخواست گریه کنم..
پردرد دست به چشمام کشیدم تا نبارم و به زور بلند شدم.
تو اینه به خودم نگاه کردم.
چشمام سرخ سرخ و باد کرده بود..
احساس نياز خيلي شديدي به خواب و چند روز استراحت
داشتم اما...
درمونده دستمو به دو طرف سينك گرفتم. هیچ استراحتی در کار نیست..
به خودم نهیب زدم
میاد..
پارت ۱۴
وقتي شيفتم تو کافه تموم شد از شدت خستگي و خواب الودگي انگار داشتم تو خواب راه میرفتم. خيلي داغون خودمو رسوندم به خونه..
لباساي بيرونمو توي ماشين لباسشويي انداختم و رفتم سر وقت لباسهاي كارم
خيلي خسته بودم اما باید میشستمشون
جيب لباس هاي کار کافه ام رو گشتم و چند تا دستمال و
کارت ترینر توي دستم اومد..
اه.. اینو چرا با خودم اوردم؟ مسخره..
کلافه کارتشو پاره کردم و توي سطل انداختم.. اعصاب این یکی رو دیگه ندارم..
رفتم سراغ لباس سیاه و سفید تمیزکاریم..
با ات و اشغال هاي جيبم دستمال پارچه اي نرمي که بخش کوچیکیش خونی شده بود هم توي دستم اومد. دستمال اون بود..
اقاي ترينر شاید بشه گفت عجیب.. یه دستمال جیبي پارچه اي سفيد و خيلي نرم و ظريف
بود که تمیز دور دوزي شده بود. کامل بازش کردم.
يکي از گوشه هاش به صورت کج و خيلي قشنگ به
طوسي و بزرگ حرف [ گلدوزي شده بود.
احتمالا باید اول اسمش j (ج)باشه..j ترین... هرچي
حس که بود اصلاً . خوبي بهش نداشتم.. حس
میکردم مثل یه منجلابه که اگه نزدیکش بشم منو میبلعه و نابودم میکنه..
کلافه دستمالش رو هم انداختم تو ماشین و روشنش کردم و رفتم تو رخت خواب.
چون داشتم از خواب بیهوش میشدم الارم گذاشتم براي ۱ساعت دیگه تا بیدار شم و لباسامو در بیارم و اویزون
کنم..
باید تا فردا خشک میشدن..
اونقدر خسته بودم که به محض اینکه سرم به بالشت
رسید بیهوش شدم.
وقتي به زحمت چشم باز کردم که گوشیم داشت خودشو میکشت و نیاز به خواب منو..
خيلي درمونده بلند شدم و لباسامو از ماشین در آوردم و روي کاناپه اویزونشون کردم و دوباره خمار توي تشكم افتادم و ۱ثانیه بعد بیهوش بودم.
صبح وقتی گوشیم زنگ خورد از شدت کم خوابي دلم
میخواست گریه کنم..
پردرد دست به چشمام کشیدم تا نبارم و به زور بلند شدم.
تو اینه به خودم نگاه کردم.
چشمام سرخ سرخ و باد کرده بود..
احساس نياز خيلي شديدي به خواب و چند روز استراحت
داشتم اما...
درمونده دستمو به دو طرف سينك گرفتم. هیچ استراحتی در کار نیست..
به خودم نهیب زدم
میاد..
- ۱۴.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط