part:51
((زخم های رقم خورده))
[چندروز بعد ](تالار کوچک )
ویو رزا..
تاج عروسم لباس نگین دارم ......همه چی زیبا شده بود....
درحالی که داخل آینه به خودم نگاه میکردم و دستکش طوری سفید م رو نوازش میکردم لب زدم...
((حالا نوبت منه که بفهمی بازی دست کیه))
لی دون سونگ وارد اتاق شد آب دهانش رو قورت داد و با شهوتی که داخل چشماش داد میزد نزدیکم شد.....
اول آروم موهامو لمس کرد و بعد هم ک*م*ر*م رو دستشو گرفتم لبخند زورکی زدم..
همون موقع اعتراضش بلند شد...
((عزیزم چرا نمیذاری لمست کنم نکنه دوس نداری))
من با همون لبخند زورکی که داشتم گفتم:
((عزیزم آخه هنوز که ازدواج نکردیم نمیشه...))
لی دون سونگ شاکی دستشو از بدنم دور کرد.
((باشه عزیزم حالا بازومو بگیر تا بریم هوم))
دستمو دور بازوش حلقه کردم.....
___________________________________
هردو روی صندلی هامون نشستیم چون فقط عقد بود بجز الکساندر و تهیونگ کسی نبود..
از همین حالا نگاه های حسادت گونه و عصبی تهیونگ هم دیده میشد خدا خدا میکردم که نقشم رو خراب نکنه....
به احترام عاقد همگی از جامون بلند شدیم عاقد هم کمی خم شد و بعد برگه هایی که دستش بود رو روی میز عقد گذاشت....
عقد خودمار رو برداشت و گفت:
((خب شروع میکنیم))
هیچکس حرف نزد دوباره ادامه داد....
((آقای لی دون سونگ آیا حاضرید پارک رزا را در فقر و ثروت در غم و ناراحتی در سلامتی و بیماری به عنوان همسر خود بپذیرید....
لی دون سونگ نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت انگار که به من اصلا علاقه نداشت فقط میخواست چیزایی که مال تهیونگن رو تصرف کنه......
((بله))
لی دون سونگ بلند و با هیجان گفت..
عاقد نگاهی عمیق به من انداخت اونم فهمیده بود که همش از سر اجباره سرشو کمی به مایع تاَسف خم کرد ....
((خانم پارک رزا آیا حاضرید در فقر و تروت در خوشحالی و ناراحتی در مریضی و سلامتی آقای کیم لی دون سونگ را به همسری خود بپذیرید.....
لی دون سونگ خیلی خوشحال بود مطمئن بود که بله رو میگم الکساندر هم نگران نگاهم میکرد تهیونگ هم چندباری خواست از سرجاش بلند شه تا جلوی من رو بگیره.....
اما من خیلی ریلکس از جام بلند شدم و پشت بلندگو داد زدم...
((نه .قبول نمیکنم))
بعد دسته گل رو کوبوندم توی صورت لی دون سونگ....
مات و مهبوت فقط داشت من رو نگاه میکرد مغزش داشت اتفاقات چند لحظه پیش رو مرور میکرد بعد با عصبانیت سمت من اومد..
((چرا بله رو نگفتی))
من فقط لبخندی بزرگ به تهیونگ زدم و گفتم ...
((تنها شوهر من تهیونگ هست و تهیونگ میمومه درصمن اگه بخوای خطایی کنی مثل دوسال پیش باعث جدایی منو تهیونگ بشی و بچم رو کشته جلوه بدی اینبار باید پشت میله هاب زندان بشینی آب خنک بخوری))
لی دون سونگ با ناباوری بهم خیره شد...
((پس فهمیدی..حتما کار اون عوضیه))
لبخندی تمسخرانه بهش زدم....
((منظورت جئونه))
ادامه دارد.....
حمایت🎀🔪
[چندروز بعد ](تالار کوچک )
ویو رزا..
تاج عروسم لباس نگین دارم ......همه چی زیبا شده بود....
درحالی که داخل آینه به خودم نگاه میکردم و دستکش طوری سفید م رو نوازش میکردم لب زدم...
((حالا نوبت منه که بفهمی بازی دست کیه))
لی دون سونگ وارد اتاق شد آب دهانش رو قورت داد و با شهوتی که داخل چشماش داد میزد نزدیکم شد.....
اول آروم موهامو لمس کرد و بعد هم ک*م*ر*م رو دستشو گرفتم لبخند زورکی زدم..
همون موقع اعتراضش بلند شد...
((عزیزم چرا نمیذاری لمست کنم نکنه دوس نداری))
من با همون لبخند زورکی که داشتم گفتم:
((عزیزم آخه هنوز که ازدواج نکردیم نمیشه...))
لی دون سونگ شاکی دستشو از بدنم دور کرد.
((باشه عزیزم حالا بازومو بگیر تا بریم هوم))
دستمو دور بازوش حلقه کردم.....
___________________________________
هردو روی صندلی هامون نشستیم چون فقط عقد بود بجز الکساندر و تهیونگ کسی نبود..
از همین حالا نگاه های حسادت گونه و عصبی تهیونگ هم دیده میشد خدا خدا میکردم که نقشم رو خراب نکنه....
به احترام عاقد همگی از جامون بلند شدیم عاقد هم کمی خم شد و بعد برگه هایی که دستش بود رو روی میز عقد گذاشت....
عقد خودمار رو برداشت و گفت:
((خب شروع میکنیم))
هیچکس حرف نزد دوباره ادامه داد....
((آقای لی دون سونگ آیا حاضرید پارک رزا را در فقر و ثروت در غم و ناراحتی در سلامتی و بیماری به عنوان همسر خود بپذیرید....
لی دون سونگ نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت انگار که به من اصلا علاقه نداشت فقط میخواست چیزایی که مال تهیونگن رو تصرف کنه......
((بله))
لی دون سونگ بلند و با هیجان گفت..
عاقد نگاهی عمیق به من انداخت اونم فهمیده بود که همش از سر اجباره سرشو کمی به مایع تاَسف خم کرد ....
((خانم پارک رزا آیا حاضرید در فقر و تروت در خوشحالی و ناراحتی در مریضی و سلامتی آقای کیم لی دون سونگ را به همسری خود بپذیرید.....
لی دون سونگ خیلی خوشحال بود مطمئن بود که بله رو میگم الکساندر هم نگران نگاهم میکرد تهیونگ هم چندباری خواست از سرجاش بلند شه تا جلوی من رو بگیره.....
اما من خیلی ریلکس از جام بلند شدم و پشت بلندگو داد زدم...
((نه .قبول نمیکنم))
بعد دسته گل رو کوبوندم توی صورت لی دون سونگ....
مات و مهبوت فقط داشت من رو نگاه میکرد مغزش داشت اتفاقات چند لحظه پیش رو مرور میکرد بعد با عصبانیت سمت من اومد..
((چرا بله رو نگفتی))
من فقط لبخندی بزرگ به تهیونگ زدم و گفتم ...
((تنها شوهر من تهیونگ هست و تهیونگ میمومه درصمن اگه بخوای خطایی کنی مثل دوسال پیش باعث جدایی منو تهیونگ بشی و بچم رو کشته جلوه بدی اینبار باید پشت میله هاب زندان بشینی آب خنک بخوری))
لی دون سونگ با ناباوری بهم خیره شد...
((پس فهمیدی..حتما کار اون عوضیه))
لبخندی تمسخرانه بهش زدم....
((منظورت جئونه))
ادامه دارد.....
حمایت🎀🔪
- ۱۳.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط