پارت ۲۷ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۲۷
ا،ت ویو وقتی فیلم تموم شد ساعت رو نگاه کردم ۶ بعد از ظهر بود و من هنوز حالم خوب نشده بود
که یه پیامی رو گوشیمون اومد مامانامون بودن ترتیب نامزد کردنمون رو فرستاده بودن
اول یونگی و سانا
دوم جینا و جین
سوم ا،ت و کوک
چهارم میا و جیمین
اشک تو چشمای هممون جمع شده بود و بغضمون گرفته بود
برای اینکه حالمون عوض شه رفتم و چهارتا سوجو گرفتم و اومدم تو اتاقم
و به همراه دخترا سوجو خوردیم که شب شد
و دخترا خداحافظی کردن و رفتن خونشون پس فردا شب نامزدی یونگی و سانا بود و من فردا میخواستم با جینا و میا برم خرید و سانا که با یونگی میرفتن کلا یه پاساژ دیگه چون تو اون پاساژ لباس عروس و داماد نداشت که اونا بخان بخرن
و بعدش شامم رو آوردن و شروع کردم به خوردن شامم بعد از چند مین شامم تموم شد و رفتم خوابیدم
کوک ویو
داشتم با سانا فیلم میدیدم که تو گوشیم یه نوتیف از مامانم بود
ترتیب مراسم نامزدی رو گذاشته بود
من وا،ت سومین نفر بودیم که نامزد میکردیم و پس فردا مراسم نامزدی یونگی و سانا بود
به پسرا زنگ زدم و اونا هم براشون این نوتیف از ماماناشون اومده بود « بچه ها اینم بگه بقیه ی پسرا سینگل بودن و فقد کوک دوس دختر دارع »
بعد از اینکه فیلم رو با ساناز دیدم گفتم میرم خونه ولی گفت امشب بمونم پس منم قبول کردم و رفتم پیشش
شام خوردیم و بعدش خوابیدیم
کوکویو
صبح
از خواب با صدای ساناز جونم از خواب پاشدم که داره میگه
ساناز: عشقم بیدار شو عشقم ددی ددی بیدار شو ( با اشوه )
کوک : جان ددی پاشدم چیشده ؟
ساناژ : هیچی ددی بیا بریم صبحانه بخوریم
کوک : باشه عشقم تو برو من میام
ساناز: باشه ددی فقط زود بیا
کوک : باشه برو یه ۱۵ مین دیگه میام
ساناز : باشه ددی
و رفت و منم رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و یه لباس ساده پوشیدم و رفتم پیش ساناز و باهم صبحانه خوردیم و بعدش گفتم که میرم ولی ساناز اسرار کرد و بهش گفتم مامانم گفته که برم پیشش کارم داره
و ساناز قبول کرد
و من رفتم خونه
به مامانم سلام کردم و گفتم
کوک : سلام مادر چیزی شده ؟
م،ک : نه پسرم چیزی نشده فقط میخواستم بهت بگم از ساناز فاصله بگیر و فراموشش کن دیگه داری ازدواج میکنی
کوک : ولی مامان ...
نذاشت ادامه ی حرفمو بگم که گفت
م،ک: ولی و اما و اگر نداریم فهمیدی ( جدی ، عصبی ، سرد و کمی داد)
کوک : چشم
و رفتم تو اتاقم رفتم یه فیلم نگاه کردم و رفتم حموم و اومدم ، تکالیفمو انجام دادم لباس فردا ام رو آماده کردم و رفتم خوابیدم
ا،ت ویو وقتی فیلم تموم شد ساعت رو نگاه کردم ۶ بعد از ظهر بود و من هنوز حالم خوب نشده بود
که یه پیامی رو گوشیمون اومد مامانامون بودن ترتیب نامزد کردنمون رو فرستاده بودن
اول یونگی و سانا
دوم جینا و جین
سوم ا،ت و کوک
چهارم میا و جیمین
اشک تو چشمای هممون جمع شده بود و بغضمون گرفته بود
برای اینکه حالمون عوض شه رفتم و چهارتا سوجو گرفتم و اومدم تو اتاقم
و به همراه دخترا سوجو خوردیم که شب شد
و دخترا خداحافظی کردن و رفتن خونشون پس فردا شب نامزدی یونگی و سانا بود و من فردا میخواستم با جینا و میا برم خرید و سانا که با یونگی میرفتن کلا یه پاساژ دیگه چون تو اون پاساژ لباس عروس و داماد نداشت که اونا بخان بخرن
و بعدش شامم رو آوردن و شروع کردم به خوردن شامم بعد از چند مین شامم تموم شد و رفتم خوابیدم
کوک ویو
داشتم با سانا فیلم میدیدم که تو گوشیم یه نوتیف از مامانم بود
ترتیب مراسم نامزدی رو گذاشته بود
من وا،ت سومین نفر بودیم که نامزد میکردیم و پس فردا مراسم نامزدی یونگی و سانا بود
به پسرا زنگ زدم و اونا هم براشون این نوتیف از ماماناشون اومده بود « بچه ها اینم بگه بقیه ی پسرا سینگل بودن و فقد کوک دوس دختر دارع »
بعد از اینکه فیلم رو با ساناز دیدم گفتم میرم خونه ولی گفت امشب بمونم پس منم قبول کردم و رفتم پیشش
شام خوردیم و بعدش خوابیدیم
کوکویو
صبح
از خواب با صدای ساناز جونم از خواب پاشدم که داره میگه
ساناز: عشقم بیدار شو عشقم ددی ددی بیدار شو ( با اشوه )
کوک : جان ددی پاشدم چیشده ؟
ساناژ : هیچی ددی بیا بریم صبحانه بخوریم
کوک : باشه عشقم تو برو من میام
ساناز: باشه ددی فقط زود بیا
کوک : باشه برو یه ۱۵ مین دیگه میام
ساناز : باشه ددی
و رفت و منم رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و یه لباس ساده پوشیدم و رفتم پیش ساناز و باهم صبحانه خوردیم و بعدش گفتم که میرم ولی ساناز اسرار کرد و بهش گفتم مامانم گفته که برم پیشش کارم داره
و ساناز قبول کرد
و من رفتم خونه
به مامانم سلام کردم و گفتم
کوک : سلام مادر چیزی شده ؟
م،ک : نه پسرم چیزی نشده فقط میخواستم بهت بگم از ساناز فاصله بگیر و فراموشش کن دیگه داری ازدواج میکنی
کوک : ولی مامان ...
نذاشت ادامه ی حرفمو بگم که گفت
م،ک: ولی و اما و اگر نداریم فهمیدی ( جدی ، عصبی ، سرد و کمی داد)
کوک : چشم
و رفتم تو اتاقم رفتم یه فیلم نگاه کردم و رفتم حموم و اومدم ، تکالیفمو انجام دادم لباس فردا ام رو آماده کردم و رفتم خوابیدم
- ۲۵.۲k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط