{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p4

خون اشام من
هر قدمی که به سمتِ کلبه برمی‌داشتم، گویی هزاران نگاهِ نامرئی از دلِ تاریکیِ جنگل، مرا دنبال می‌کرد. سرما نه فقط در هوا، که در وجودم ریشه دوانده بود. احساس می‌کردم که تمامِ حواسم تیز شده، هر صدایی، هر حرکتی، حتی خش‌خشِ برگ‌ها، در گوشم طنین‌انداز می‌شد. نوری که از پنجره‌هایِ کلبه به بیرون می‌تابید، مانندِ فانوسی در این شبِ تاریک بود، اما در کنارِ گرما و امنیتی که القا می‌کرد، حسی از خطر را نیز با خود داشت.

وقتی در کلبه باز شد و چهره‌هایِ آن هفت مرد نمایان گشت، نفسم در سینه حبس شد. نامجون، با وقارِ خاصی که داشت، جلو آمد. نگاهش عمیق بود، گویی می‌توانست تمامِ ترس‌ها و سوالاتِ درونم را بخواند. «خوش آمدی. می‌دانستم که راهت را پیدا می‌کنی.» صدایش بم و آرام بود، اما در پسِ این آرامش، قدرتی نهفته بود که مرا به خود می‌خواند.

جین، با لبخندی گرم و چشمانِ مهربانش، نزدیک شد. «حتماً خسته‌ای و گرسنه. بیا داخل، چیزی برات داریم.» در دستش سینی‌ای بود که پیاله‌هایی با مایعِ قرمز رنگ رویِ آن قرار داشت. بویِ عجیبی در فضا پیچیده بود؛ ترکیبی از شیرینیِ نامشخص و آن بویِ فلزیِ آشنا که حالا کاملاً درک می‌کردم. قلبم تندتر می‌زد. این خون بود. اما چرا میلِ شدیدی به چشیدنِ آن داشتم؟

تهیونگ، با آن نگاهِ مسحورکننده‌اش، نیم‌قدمی به جلو برداشت. «چه غافلگیرکننده! تو اینجا چه می‌کنی؟» صدایش آرام و کمی گرفته بود، انگار که از دیدنِ من هم شگفت‌زده و هم خوشحال بود. «این جنگل جایِ امنی برایِ یه انسانِ تنها نیست.» نگاهش رویِ صورتم ثابت ماند، گویی می‌خواست تمامِ جزئیاتِ چهره‌ام را به خاطر بسپارد.

شوگا، که تا آن لحظه ساکت و بی‌حرکت کنارِ شومینه ایستاده بود، چشمانش را باز کرد. نگاهش خسته اما نافذ بود. «بگذار راحت باشد، تهیونگ. او تازه از راه رسیده.» لحنش سرد بود، اما در آن، نوعی پذیرشِ ناخواسته نیز دیده می‌شد.

جی‌هوپ، با انرژیِ همیشگی‌اش، جلو پرید. «وای! چه مهمانِ unexpected! خوشحالم که تونستی راه رو پیدا کنی!» لبخندش گشاده بود و سعی داشت جوِ سنگینِ کلبه را بشکند. «نگرانِ هیچی نباش. ما مراقبِت هستیم.»

جیمین، با حرکاتِ موزون و ظریفش، دورِ میز می‌چرخید و با دقتِ یک نقاش، پیاله‌ها را مرتب می‌کرد. «مطمئنی حالت خوبه؟ رنگت یه کم پریده.» نگاهش پر از دلسوزی بود، اما در عمقِ چشمانش، کنجکاویِ شدیدی نسبت به من موج می‌زد.

و بعد، جونگ‌کوک. او که نزدیک‌ترین فرد به من ایستاده بود، با لبخندی که هم شیطنت و هم جذبه داشت، گفت: «بالاخره... پیدا شدی.» صدایش مانندِ زمزمه‌ای در گوشم پیچید. «خیلی منتظرت بودیم.» او به آرامی جلو آمد، آنقدر نزدیک که می‌توانستم گرمایِ نفسش را حس کنم، و با صدایی که از همیشه بم‌تر بود، ادامه داد: «فکر می‌کردم تو فقط یه افسانه باشی... اما حالا اینجایی.»

احساسِ غریبی درونم شکل گرفت؛ ترکیبی از ترس، کنجکاوی، و یک کششِ ناخودآگاه به سمتِ این مردانِ مرموز. انگار که بخشی از وجودم، آن‌ها را می‌شناخت. گویی این جنگل، این کلبه، و این نگاه‌هایِ عمیق، برایم آشنا بود.

نامجون، که انگار متوجهِ آشفتگیِ درونم شده بود، به آرامی گفت: «بنشین. بگذار کمی استراحت کنی. فردا، شاید بیشتر از گذشته‌یِ خودت بدانی.» او به پیاله‌هایِ خون اشاره کرد. «این را بنوش. قدرتت را باز می‌گرداند. و شاید... یادت را نیز.»

وقتی پیاله را به دست گرفتم، سنگینیِ آن را حس کردم. مایعِ قرمز رنگ در نورِ شومینه می‌درخشید. تردید داشتم، اما نگاهِ تمامِ برادران، مرا به سمتِ نوشیدن سوق می‌داد. گویی این سرنوشتِ من بود که در این شبِ تاریک، در این کلبه‌یِ دورافتاده، با این موجوداتِ باستانی و جذاب، پیوند بخورد.

با اولین جرعه، طعمی تند و شیرین، همراه با حسی از گرما که در رگ‌هایم دوید، مرا فرا گرفت. حسی آشنا، اما در عینِ حال، کاملاً جدید. و در میانِ تمامِ این احساساتِ متناقض، تصویرِ محوی از گذشته، مانندِ خاطره‌ای دور، در ذهنم جرقه زد... تصویری از همین نگاه‌ها، همین عمارت، و شاید... همین عشق.
دیدگاه ها (۰)

نگاهش مثِ نوری بود که بی‌اجازه می‌تابید؛ نوری که انگار بلد ن...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

🦢 پارت چهارم | عروسیبالاخره روز عروسی رسید.خانه پر از گل و م...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت پنجم | بوی آشنا صبح، عمارت بیش از همیشه...

راز خون پارت هفتم

👇👇دلنوشته خودم«آب، تنها جایی است که وقتی به آن نگاه می‌کنی، ...

.#حکایت_آموزنده روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگو...

پارت ۱۸چند هفته گذشت.من و جونگکوک به هم نزدیک‌تر شدیم.اما هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط