{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_ممنوعه‌_شب

#عشق_ممنوعه‌_شب
پارت پنجم | بوی آشنا
صبح، عمارت بیش از همیشه ساکت بود.
تقریباً تمام شب را بیدار مانده بودم.
صدای آن زن و مهم‌تر از همه، حرفی که درباره‌ی گردنبندم زده بود، مدام در ذهنم تکرار می‌شد.
جلوی آینه ایستادم و گردنبند را از زیر لباسم بیرون آوردم.
سنگ تیره دوباره کاملاً عادی شده بود.
آرام لمسش کردم.
«تو دقیقاً چی هستی؟»
جوابی نبود.
بالاخره تصمیم گرفتم از اتاق بیرون بیایم.
وقتی وارد سالن شدم، یونگی کنار پنجره ایستاده بود.
مثل همیشه لباس تیره پوشیده بود و پشتش به من بود.
«صبح بخیر.»
برگشت.
برای لحظه‌ای نگاهم کرد.
اما ناگهان حالت صورتش تغییر کرد.
انگار چیزی را حس کرده باشد.
ابروهایش کمی در هم رفت.
«دستت چی شده؟»
نگاه کردم.
کنار انگشتم بریدگی کوچکی ایجاد شده بود؛
«چیز مهمی نیست.»
اما یونگی دیگر چیزی نمی‌گفت.
فقط به دستم خیره مانده بود.
بعد یک قدم عقب رفت.
«بپوشونش.»
متعجب پرسیدم:
«چرا؟»
«فقط انجامش بده.»
دستمالی برداشتم و روی زخم گذاشتم.
یونگی هنوز ساکت بود.
چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:
«عجیب بود.»
«چی؟»
نگاهش را از من گرفت.
«هیچی.»
اما می‌دانستم چیزی هست.
چون وقتی از کنارم رد شد، متوجه شدم برای اولین بار...
نفس عمیقی کشید.
انگار بوی خون من چیزی را درونش آرام کرده باشد.
چند قدم رفت.
ایستاد.
دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
زیر لب گفت:
«باز هم همون حس...»
صدایش آن‌قدر آهسته بود که تقریباً نشنیدم.
«چی گفتی؟»
سریع برگشت.
«هیچی.»
چند قدم جلو رفتم.
«یونگی، تو چیزی درباره‌ی خون من می‌دونی؟»
سکوت کرد.
این بار جوابش متفاوت بود.
«نه به اندازه‌ای که باید بدونم.»
قلبم تندتر زد.
«پس چرا هر بار زخمی می‌شم، این‌طوری رفتار می‌کنی؟»
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم ماند.
بعد گفت:
«چون خون تو عادی نیست.»
سکوت سنگینی بینمان افتاد.
«یعنی چی؟»
یونگی جواب نداد.
به جای آن، نگاهش را از من گرفت و به پنجره دوخت.
«تو از وقتی وارد این خونه شدی، اتفاقات عجیبی رو شروع کردی.»
متعجب گفتم:
«من؟»
«نه.»
مکث کرد.
«اتفاقات به خاطر تو شروع شدن.»
هنوز نمی‌فهمیدم منظورش چیست.
قبل از اینکه دوباره سؤال کنم، چشمش به گردنبندم افتاد.
چهره‌اش ناگهان جدی شد.
«این رو از کجا آوردی؟»
«از وقتی یادمه مال خودمه. مادرم بهم داده بود.»
یونگی آرام نزدیک‌تر آمد.
چشم‌هایش روی سنگ تیره ثابت مانده بود.
دستش را بالا آورد، اما درست قبل از لمس کردن گردنبند متوقف شد.
انگار حتی نزدیک شدن به آن برایش خاطره‌ای ناخوشایند را زنده کرده باشد.

#مین_یونگی
#چند_پارتی
دیدگاه ها (۱)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

درخواستی

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

....پارت دهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط