{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۳۰ 杂交种
این قاب در چشمهای جیمین به حدی زیبا بود که باعث شد لحظه ای مکث کنه لب های صورتی کیوت و خواستنی
رنگ پوست کرمی اما زیبا تر از همه چشم های سبز که در یکی نور زرد بود دیگری مثل جنگل تاریک بود
جیمین داشت طلسمش میشد لحظه ای با پایین بردن صورتش و از بین بردن آن فاصلهی کم لب هایش را لبهای دختر بگذاره، البته این اتفاق میافتاد اگه آرو سرش را نمیچرخواند!
لبهای جیمین به جای لبهایش جایی نزدیک گوشهاش فرود آمدن روی پوست نرم و نازکش
جیمین به خاطر طبیعتش و صد البته تربیت سخت گیرانه اش که تو سالهای دور از قصر به دست آورده بود، اهل جا زدن و کمآوردن نبود پس قبل از اینکه آرو به یاد بیاره
که دست هاش هنوز آزادن و با آنها میتوانه جلوی جیمین رو بگیره، با لبهایش لالهی گوش دختر رو به آرومی لمس کرد و با لرزش ریز بدن دختر فهمید چقدر روی آن قسمت حساسه و بعد، از حرص اینکه نتوانسته لبهایش رو ببوسه گاز محکمی از لالهی گوشش گرفت.
صدای آخ دردناک آرو بلند شد. به نظر میرسید روی آن قسمت خیلی حساسه و اصلا طاقت درد کشیدن رو نداره چون بلافاصله دو دست آزادش رو به یاد آورد و جیمین رو از روی خودش کنار زد.
رو دو زانو اش نشست و بی معطلی دستش را روی گوش دردناکش گذاشت و با ناباوری به جیمین نگاه کرد
با ته مایهای از ناباوری غرید : خیلی ظالمی بی جنبه عوضی ؟
جیمین با وقار از روی زمین برخواست و دست هایش را پشتش قفل کرد : شاید میخواستم... لبت رو گاز بگیرم؟
آرو لحظهای به چهرهی نه چندان جدی جیمین نگاه کرد
آرو با خشم و صورتی برافروخته از جایش بلند شد. این چهرهی جیمین رو باور نمیکرد. انگار نقاب محترم و مودبی که تا به الان رو صورتش داشت فرو ریخته و این مرد یاغی که داره مثل یه شکار چرب و نرم نگاهش میکنه بالاخره نمایان شده بود ناگهان لرزهای به پشت آرو افتاد.
قرار بود چی بشه؟ بعد از این بین آنها ؟
یه دستش هنوز رو گوشش بود. انگار دندونای جیمین از اون چیزی که به نظر می آمدن تیزتر بودن. آرو همونطور ایستاده انگشت اشاره اش به سمت جیمین برد و خواست چیزی بگه که پشیمون شد و برگشت تا از اون زمین تمرین لعنتشده بزنه بیرون که از صدای جیمین ایستاد : به هر من اجازه نمیدم هیچوقت از این قصر بری
لی آرو جسور سرش را بالا گرفت و بدون جواب دادن از آنجا رفت اما هنوز گوش اش قرمز بود و احساسی در قلبش حس میکرد و هنوز صورت جیمین در نزدیک صورتش در ذهنش هک شده بود،
........
رنتو جلوی مادرش نشسته بود بین آنها میز شام پر از غذاهای خوشمزه و لذیذ بود هیوگا لیوان پسرش را برایش از شراب انگور پر کرد : بهت افتخار میکنم پسرم که داری من کم به هدفت میرسی
رنتو لیوان را با دو دستش گرفت و جرعه ای نوشید : با کمک شما همه چی حل میشه مادر
هیوگا لبخند زد به یاد دارویی که از طبیب گرفته بود و در غذای آرو ریخته بود گفت : نگران هیچی نباش من همیشه پشتت هستم
رنتو کمی در افکارش فروع رفت بعد از مکث طولانی گفت : قضیه ارشد فرمانده ها حل شد ؟ کی به جاش میاد؟
هیوگا با لبخند مرموز جواب داد : کسی که مانع راهت بشه رو از میدان برمیدارم و یه نفر خوب رو جایگزین میکنم
با نیشخندی به پسرش نگاه کرد رنتو خیلی باهوش نبود و همه کار ها رو مادرش انجام میداد رنتو یه آدم که هرچی مادرش میگفت مثل ساده ها گوش میداد و تمام فکر و ذهنش لباس شیک پوشیدن بود..
....
آرو چهار زانو نشسته و تند تند غذا میخورد در همین حین با حرص و و صدای نسبتاً بلند با شیوری حرف میزد : ببینش این جیمینو امشب هم نیومد سر میز
با غیض سوشی را در دهانش گذاشت اما بازم به حرف هایش ادامه داد : فکر کرده کی هسته که با من شام نمیخوره..
ناگهان شیوری بلند شد و تند برای جیمین که پشت سر آنها بود تعظیم کرد : خوش اومدین عالیجناب
خیلی پارت گذاشتم دیگه نه ؟
باید حمایت کنید
۳۰ لایک ۱۵ کامنت
part ۳۰ 杂交种
این قاب در چشمهای جیمین به حدی زیبا بود که باعث شد لحظه ای مکث کنه لب های صورتی کیوت و خواستنی
رنگ پوست کرمی اما زیبا تر از همه چشم های سبز که در یکی نور زرد بود دیگری مثل جنگل تاریک بود
جیمین داشت طلسمش میشد لحظه ای با پایین بردن صورتش و از بین بردن آن فاصلهی کم لب هایش را لبهای دختر بگذاره، البته این اتفاق میافتاد اگه آرو سرش را نمیچرخواند!
لبهای جیمین به جای لبهایش جایی نزدیک گوشهاش فرود آمدن روی پوست نرم و نازکش
جیمین به خاطر طبیعتش و صد البته تربیت سخت گیرانه اش که تو سالهای دور از قصر به دست آورده بود، اهل جا زدن و کمآوردن نبود پس قبل از اینکه آرو به یاد بیاره
که دست هاش هنوز آزادن و با آنها میتوانه جلوی جیمین رو بگیره، با لبهایش لالهی گوش دختر رو به آرومی لمس کرد و با لرزش ریز بدن دختر فهمید چقدر روی آن قسمت حساسه و بعد، از حرص اینکه نتوانسته لبهایش رو ببوسه گاز محکمی از لالهی گوشش گرفت.
صدای آخ دردناک آرو بلند شد. به نظر میرسید روی آن قسمت خیلی حساسه و اصلا طاقت درد کشیدن رو نداره چون بلافاصله دو دست آزادش رو به یاد آورد و جیمین رو از روی خودش کنار زد.
رو دو زانو اش نشست و بی معطلی دستش را روی گوش دردناکش گذاشت و با ناباوری به جیمین نگاه کرد
با ته مایهای از ناباوری غرید : خیلی ظالمی بی جنبه عوضی ؟
جیمین با وقار از روی زمین برخواست و دست هایش را پشتش قفل کرد : شاید میخواستم... لبت رو گاز بگیرم؟
آرو لحظهای به چهرهی نه چندان جدی جیمین نگاه کرد
آرو با خشم و صورتی برافروخته از جایش بلند شد. این چهرهی جیمین رو باور نمیکرد. انگار نقاب محترم و مودبی که تا به الان رو صورتش داشت فرو ریخته و این مرد یاغی که داره مثل یه شکار چرب و نرم نگاهش میکنه بالاخره نمایان شده بود ناگهان لرزهای به پشت آرو افتاد.
قرار بود چی بشه؟ بعد از این بین آنها ؟
یه دستش هنوز رو گوشش بود. انگار دندونای جیمین از اون چیزی که به نظر می آمدن تیزتر بودن. آرو همونطور ایستاده انگشت اشاره اش به سمت جیمین برد و خواست چیزی بگه که پشیمون شد و برگشت تا از اون زمین تمرین لعنتشده بزنه بیرون که از صدای جیمین ایستاد : به هر من اجازه نمیدم هیچوقت از این قصر بری
لی آرو جسور سرش را بالا گرفت و بدون جواب دادن از آنجا رفت اما هنوز گوش اش قرمز بود و احساسی در قلبش حس میکرد و هنوز صورت جیمین در نزدیک صورتش در ذهنش هک شده بود،
........
رنتو جلوی مادرش نشسته بود بین آنها میز شام پر از غذاهای خوشمزه و لذیذ بود هیوگا لیوان پسرش را برایش از شراب انگور پر کرد : بهت افتخار میکنم پسرم که داری من کم به هدفت میرسی
رنتو لیوان را با دو دستش گرفت و جرعه ای نوشید : با کمک شما همه چی حل میشه مادر
هیوگا لبخند زد به یاد دارویی که از طبیب گرفته بود و در غذای آرو ریخته بود گفت : نگران هیچی نباش من همیشه پشتت هستم
رنتو کمی در افکارش فروع رفت بعد از مکث طولانی گفت : قضیه ارشد فرمانده ها حل شد ؟ کی به جاش میاد؟
هیوگا با لبخند مرموز جواب داد : کسی که مانع راهت بشه رو از میدان برمیدارم و یه نفر خوب رو جایگزین میکنم
با نیشخندی به پسرش نگاه کرد رنتو خیلی باهوش نبود و همه کار ها رو مادرش انجام میداد رنتو یه آدم که هرچی مادرش میگفت مثل ساده ها گوش میداد و تمام فکر و ذهنش لباس شیک پوشیدن بود..
....
آرو چهار زانو نشسته و تند تند غذا میخورد در همین حین با حرص و و صدای نسبتاً بلند با شیوری حرف میزد : ببینش این جیمینو امشب هم نیومد سر میز
با غیض سوشی را در دهانش گذاشت اما بازم به حرف هایش ادامه داد : فکر کرده کی هسته که با من شام نمیخوره..
ناگهان شیوری بلند شد و تند برای جیمین که پشت سر آنها بود تعظیم کرد : خوش اومدین عالیجناب
خیلی پارت گذاشتم دیگه نه ؟
باید حمایت کنید
۳۰ لایک ۱۵ کامنت
- ۳.۲k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط