رز سیاه جادویی☆فصل2...P=28
(نیم ساعت بعد)
ا.ت=(دستش دیگه خونریزی نداشت...بنظر میومد حالش یکم بهتره و داره از مستی درمیاد...)
ا.ت=متاسفم
جیمین=چرا؟چون فراموشم کردی...
ا.ت=نه!چه فراموش کردنی!...چون فکر میکردم خشم و تنفر چشمات تقصیر توعه...چرا بهم نگفتی قلبت و از دست دادی؟ گرچه هنوزم باور چنین اتفاقی برام سخته
جیمین=اونموقع خیلی کوچیک بودم...نتونستم از خودم دفاع کنم... توضیحش برام ساده نبود...ضمنا کی همچین داستانی رو باور میکرد؟ البته دیگه فرقیم نمیکنه...دل تو دیگه مال من نیست...چه زنده باشم...چه نباشم
ا.ت=تو از کجا اینقدر متمعنی؟!
جیمین=چیزی رو که با چشمام دیدم باور نکنم؟!
ا.ت=(یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم) من بهت دروغ نمیگم...بعد از چند روز بالاخره از قصر جئون اومدم بیرون...با کوک رفتیم بیرون چون تو این مدت صمیمی شده بودیم...گرچه مثل یه دوست...حداقل...برای من که اینطور بود...وقتی کنار رودخونه قدم میزدیم...بهم اعتراف کرد و به واسطه احساسش دستام و گرفت...و بعد هم صدای فریاد تو اومد....چی این وسط باعث شده احساسم نسبت به خودت و نادیده بگیری؟
جیمین=چطور حرفت و باور کنم
ا.ت= اگه دوست نداشتم...الان اینجا نبودم...
جیمین=...بعد از چند سال...توانایی این و دارم که همه ی احساسات و درک کنم...من به زمان نیاز دارم تا درمورد همه چیز فکر کنم...
ا.ت=پس من تا اون موقع...منتظرت میمونم...
جیمین=(لبخند) ممنونم...
ا.ت=من دیگه برمیگردم به قصر جئون...
جیمین=تا قصر همراهیت کنم؟
ا.ت=البته...
........
ا.ت=(روی تراس بزرگ جلوی اتاقم ایستادیم...)
جیمین=مراقب خودت باش
ا.ت=همچنین...
جیمین=ا.ت یه لحظه!
ا.ت=بله؟
(جیمین ا.ت رو بغل کرد)
جیمین=خیلی دوست دارم
ا.ت=منم دوست دارم...
ا.ت=(جیمین رفت و منم رفتم تو اتاقم...خسته رو تخت نشستم که با دیدن کوک کنارم از تعجب جیغ زدم...)
ا.ت=(دستش دیگه خونریزی نداشت...بنظر میومد حالش یکم بهتره و داره از مستی درمیاد...)
ا.ت=متاسفم
جیمین=چرا؟چون فراموشم کردی...
ا.ت=نه!چه فراموش کردنی!...چون فکر میکردم خشم و تنفر چشمات تقصیر توعه...چرا بهم نگفتی قلبت و از دست دادی؟ گرچه هنوزم باور چنین اتفاقی برام سخته
جیمین=اونموقع خیلی کوچیک بودم...نتونستم از خودم دفاع کنم... توضیحش برام ساده نبود...ضمنا کی همچین داستانی رو باور میکرد؟ البته دیگه فرقیم نمیکنه...دل تو دیگه مال من نیست...چه زنده باشم...چه نباشم
ا.ت=تو از کجا اینقدر متمعنی؟!
جیمین=چیزی رو که با چشمام دیدم باور نکنم؟!
ا.ت=(یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم) من بهت دروغ نمیگم...بعد از چند روز بالاخره از قصر جئون اومدم بیرون...با کوک رفتیم بیرون چون تو این مدت صمیمی شده بودیم...گرچه مثل یه دوست...حداقل...برای من که اینطور بود...وقتی کنار رودخونه قدم میزدیم...بهم اعتراف کرد و به واسطه احساسش دستام و گرفت...و بعد هم صدای فریاد تو اومد....چی این وسط باعث شده احساسم نسبت به خودت و نادیده بگیری؟
جیمین=چطور حرفت و باور کنم
ا.ت= اگه دوست نداشتم...الان اینجا نبودم...
جیمین=...بعد از چند سال...توانایی این و دارم که همه ی احساسات و درک کنم...من به زمان نیاز دارم تا درمورد همه چیز فکر کنم...
ا.ت=پس من تا اون موقع...منتظرت میمونم...
جیمین=(لبخند) ممنونم...
ا.ت=من دیگه برمیگردم به قصر جئون...
جیمین=تا قصر همراهیت کنم؟
ا.ت=البته...
........
ا.ت=(روی تراس بزرگ جلوی اتاقم ایستادیم...)
جیمین=مراقب خودت باش
ا.ت=همچنین...
جیمین=ا.ت یه لحظه!
ا.ت=بله؟
(جیمین ا.ت رو بغل کرد)
جیمین=خیلی دوست دارم
ا.ت=منم دوست دارم...
ا.ت=(جیمین رفت و منم رفتم تو اتاقم...خسته رو تخت نشستم که با دیدن کوک کنارم از تعجب جیغ زدم...)
- ۱۳.۹k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط