فصل ۲ پارت ۵ Stealing under the pretext of love
ساعت ۶ بعد از ظهر بود و جانگکوک هنوز پیداش نشده لیا کنارم نشسته و با تعجب رفتارمو زیر نظر داره این بچه هم تو این چند روز مدرسه نرفته در اولین فرصت باید یه فکری به حالش بکنم در اتاق باز شد و بی بی با عجله اومد تو و با اظطراب گفت=زود باش مایا آماده شدی؟؟ سولی (مادر جانگکوک) خانم اومدن...
مایا=سولی؟ سولی دیگه کیه؟
بی بی=مادر جانگکوک دیگه
مایا=جانگکوک خودش چی؟ نیومده؟
بی بی=چرا عزیزم همشون پایینن زود باش بیا
سریع دنبال بی بی رفتم و لیا هم پشت سرم اومد بیرون برای اولین بار توی زندگیم اینقدر استرس داشتم هر سه به طرف آسانسور رفتیم و سوار شدیم سرمو پایین انداختم تا متوجه دستپاچگیم نشن وقتی پیاده شدیم سالن مشخص نبود اما چند قدم که جلو میرفتم کاملا تو دید افراد توی سالن بودم محکم و با قدرت قدم برداشتم و به سمت سالن حرکت کردم حدسم درست بود همه ی افراد سالن چشم به همین نقطه داشتن البته آدمای زیادی نبودن فقط یه زن و مرد مُسن و جانگکوک ...جلو رفتم و با صدای بلند سلام کردم طوری که صدام اِکو داد آخه سالن بزرگ بود کسی هم حرف نمیزد که اون آقای مسن لبخند ریزی زد و گفت=سلام بابا بیا اینجا بشین
از لفظ بابا یه جوری شدم همون موقع مهرش به دلم نشست نگام به زن افتاد که مشکوک نگام میکرد قیافه ی خوشگلی داشت پوست سفید و موهای مشکی نمیدونم چند سالش بود ولی جوون به نظر میرسید کنار پدر جانگکوک نشستم که مادرش گفت=شما دختر مورد علاقه پسر منی؟
وا این چقد لفظ قلم حرف میزنه بیخیال گفتم=والا من نمیدونم این...یعنی جانگکوک چی به شما گفته ولی خب اگه قابل بدونی و نظرت نسبت به من خوب باشه شاید قسمت شدیم
لبخندی زد و گفت=و اگه قبول نکنم؟
مایا=خب شما سرور مایی...ما هم میریم رد کارمون
سولی=خوب نیست یه دختر اینطوری حرف بزنه
مایا=خب به بزرگی خودتون ببخشید آخه ما که بابا و مامان با کمالاتی مثل شما نداشتیم
این بار لبخند بزرگتری زد و گفت=چند سالته؟
مایا=من؟ ۲۰
سولی=میدونی پسر من ۲۴ سالشه
با تعجب به جانگکوک نگاه کردم به این پسره نهایتش میخوره هم سن من باشه نه ۲۴
سولی=پس نمیدونستی؟
مایا=خب این پسره نهایتش ۲۰ بهش میخوره
سولی=به پسر من میگی پسره؟
مایا=خب ببخشید...هنوز به اسمش عادت نکردم
سولی=مگه چند وقته آشنا شدید؟
جانگکوک وسط حرفمون اومد و گفت=مامان من گفتم که یک ماهه آشنا شدیم و من بعد از تصادف اوردمش اینجا و دیگه نزاشتم بره بعد هم که به هم علاقه مند شدیم
سولی=شنیدم که پدر و مادرت فوت شدن؟
مایا=آره عمرشونو دادن به شما
سولی=خدا بیامرزتشون
مایا=خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
سولی=جانگکوک رو دوست داری؟
یهو سرمو بلند کردم و مثل منگلا فقط نگاش میکردم=هوم؟ من؟...خب... خب.........................
مایا=سولی؟ سولی دیگه کیه؟
بی بی=مادر جانگکوک دیگه
مایا=جانگکوک خودش چی؟ نیومده؟
بی بی=چرا عزیزم همشون پایینن زود باش بیا
سریع دنبال بی بی رفتم و لیا هم پشت سرم اومد بیرون برای اولین بار توی زندگیم اینقدر استرس داشتم هر سه به طرف آسانسور رفتیم و سوار شدیم سرمو پایین انداختم تا متوجه دستپاچگیم نشن وقتی پیاده شدیم سالن مشخص نبود اما چند قدم که جلو میرفتم کاملا تو دید افراد توی سالن بودم محکم و با قدرت قدم برداشتم و به سمت سالن حرکت کردم حدسم درست بود همه ی افراد سالن چشم به همین نقطه داشتن البته آدمای زیادی نبودن فقط یه زن و مرد مُسن و جانگکوک ...جلو رفتم و با صدای بلند سلام کردم طوری که صدام اِکو داد آخه سالن بزرگ بود کسی هم حرف نمیزد که اون آقای مسن لبخند ریزی زد و گفت=سلام بابا بیا اینجا بشین
از لفظ بابا یه جوری شدم همون موقع مهرش به دلم نشست نگام به زن افتاد که مشکوک نگام میکرد قیافه ی خوشگلی داشت پوست سفید و موهای مشکی نمیدونم چند سالش بود ولی جوون به نظر میرسید کنار پدر جانگکوک نشستم که مادرش گفت=شما دختر مورد علاقه پسر منی؟
وا این چقد لفظ قلم حرف میزنه بیخیال گفتم=والا من نمیدونم این...یعنی جانگکوک چی به شما گفته ولی خب اگه قابل بدونی و نظرت نسبت به من خوب باشه شاید قسمت شدیم
لبخندی زد و گفت=و اگه قبول نکنم؟
مایا=خب شما سرور مایی...ما هم میریم رد کارمون
سولی=خوب نیست یه دختر اینطوری حرف بزنه
مایا=خب به بزرگی خودتون ببخشید آخه ما که بابا و مامان با کمالاتی مثل شما نداشتیم
این بار لبخند بزرگتری زد و گفت=چند سالته؟
مایا=من؟ ۲۰
سولی=میدونی پسر من ۲۴ سالشه
با تعجب به جانگکوک نگاه کردم به این پسره نهایتش میخوره هم سن من باشه نه ۲۴
سولی=پس نمیدونستی؟
مایا=خب این پسره نهایتش ۲۰ بهش میخوره
سولی=به پسر من میگی پسره؟
مایا=خب ببخشید...هنوز به اسمش عادت نکردم
سولی=مگه چند وقته آشنا شدید؟
جانگکوک وسط حرفمون اومد و گفت=مامان من گفتم که یک ماهه آشنا شدیم و من بعد از تصادف اوردمش اینجا و دیگه نزاشتم بره بعد هم که به هم علاقه مند شدیم
سولی=شنیدم که پدر و مادرت فوت شدن؟
مایا=آره عمرشونو دادن به شما
سولی=خدا بیامرزتشون
مایا=خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
سولی=جانگکوک رو دوست داری؟
یهو سرمو بلند کردم و مثل منگلا فقط نگاش میکردم=هوم؟ من؟...خب... خب.........................
- ۲۲.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط