«معشوق سابق» پارت سه
~~~
کلید را در قفل در انداخت و وارد خانه شد.
خوشحال بود، خیلی خوشحال، جمله های "ممنون لی فلیکس" و "کم کم داره ازت خوشم میاد" اِکو وار توی ذهنش تکرار میشد."
خسته و بی حوصله کلیدش را پرت کرد روی میز توالتش و پالتوی قهوه ای رنگش را روی چوب لباسی اش آویزان کرد.
نیاز به استراحت داشت، دیشب فقط دو ساعت خوابیده بود، اما راضی بود، چون این بی خوابی باعث شد جلوی هیونجین سربلند باشد، همین برایش کافی بود."
لباس هایش را درآورد تا یک دوش کوتاه بگیرد، همیشه اینکار آرامش را به او هدیه میداد."
~~~
صبح روز بعد آماده شد تا به سرکار برود. مثل همیشه برای حفظ اعتماد به نفس رو به روی آیینه ایستاد و لبخندی به خود هدیه داد و به سمت ماشینش راه افتاد.
~~~
پسره ی احمق، به چه جرعتی؟ به چه حقی؟؟ گور خودتو کندی!
مرتیکه ی عوضی، موندم چرا زودتر اخراجش نکردم."
مینهو که مثل همیشه قربانی غرغر های هیونجین شده بود با بی حوصلگی گفت: هی هیونجین، چرا سر من خالی میکنی؟ الان خودش که اومد یه راست میفرستمش دفترت، خوبه؟
هیونجین با عصبانیت و چشمان همچون کاسه ی خون گفت: آره آره حتما این کار رو بکن، از اولشم استخدام یه همچین جلبکی اشتباه بود."
فلیکسِ از دنیا بی خبر، شاد و خرم از درب ورودی شرکت وارد شد و به امید یه روز خوب با مینهو که منشی شرکت بود سلام کرد.
+هـی سلام رفیق! چطوری؟
_فلیکس خوب گوش کن، الان وقت این حرفا نیست، آقای هوانگ بدجور ازت عصبیه، دلیلش رو به منم نمیگه، الان برو دفترش و ببین چه گندی بالا آوردی که میخواد سر به تنت نباشه."
+ولی آخه من که کاری نک... حرفش را قورت داد، به این فکر افتاد که نکند... نکند اون پوشه را دیده باشد!
سراسیمه و بدون توجه به مینهو دوان دوان به سمت دفتر هیونجین رفت، از صدای قدم های محکم و ترسناکی که از داخل اتاق می آمد میتوانست حدس بزند که هیونجین چقدر از او عصبانی است.
با دستانی لرزان در زد و خودش را برای هرگونه تحقیر آماده کرد.
هیونجین بدون اینکه بپرسد چه کسی پشت در است در را با تندی باز کرد و بازوی فلیکس را گرفت، او را به داخل اتاق کشید و در را بست.
در فاصله ای سانتی متری از فلیکس پرسید: چی از جونم میخوای؟ میخوای شرکت رو به گند بکشی؟ میدونی اگه کسی اون پوشه ی تو لپ تاب ات رو ببینه چی راجبمون فکر میکنه؟
فلیکس که محو زیبایی هیونجین از فاصله ی نزدیک شده بود، با صدایی لرزان که سعی میکرد کنترلش کند پاسخ داد: جناب هوانگ، من همچین قصدی ندارم، من از شما پنهانی عکس میگرفتم چون... خب...
صدایش در نمی آمد، میدانست اگر احساس واقعی اش را به هیونجین بگوید جز ایجاد احساس تنفر در هیونجین اتفاقی نمی افتد، حتی شاید اخراجش کند، از این دنیا متنفر بود، از دنیایی که باید با احساساتش مبارزه میکرد.
حرفش را قورت داد و فقط با صدایی بغض آلود یک کلمه گفت: ببخشید."
انگار هیونجین با دیدن چهره ی معصوم فلیکس رام شده بود، وقتی تازه متوجه فاصله ی کم بین خودش و فلیکس شد چند قدم به عقب رفت و با صدایی ملایم اما جدی گفت: تکرارش نکن، میتونی بری."
فلیکس تعجب کرده بود، اما دیگر برایش مهم نبود، چند لحظه ای میشد با این حقیقت که هیچوقت قرار نیست احساس واقعی اش را به هیونجین بگوید، کنار آمده بود. با یک کلمه مکالمه را تمام کرد: ممنون."
با چهره ای بی تفاوت اتاق را ترک کرد و در را بست.
~~~
چطور شده؟؟ ممنون میشم حمایت کنین رفقا🧸🦋
کلید را در قفل در انداخت و وارد خانه شد.
خوشحال بود، خیلی خوشحال، جمله های "ممنون لی فلیکس" و "کم کم داره ازت خوشم میاد" اِکو وار توی ذهنش تکرار میشد."
خسته و بی حوصله کلیدش را پرت کرد روی میز توالتش و پالتوی قهوه ای رنگش را روی چوب لباسی اش آویزان کرد.
نیاز به استراحت داشت، دیشب فقط دو ساعت خوابیده بود، اما راضی بود، چون این بی خوابی باعث شد جلوی هیونجین سربلند باشد، همین برایش کافی بود."
لباس هایش را درآورد تا یک دوش کوتاه بگیرد، همیشه اینکار آرامش را به او هدیه میداد."
~~~
صبح روز بعد آماده شد تا به سرکار برود. مثل همیشه برای حفظ اعتماد به نفس رو به روی آیینه ایستاد و لبخندی به خود هدیه داد و به سمت ماشینش راه افتاد.
~~~
پسره ی احمق، به چه جرعتی؟ به چه حقی؟؟ گور خودتو کندی!
مرتیکه ی عوضی، موندم چرا زودتر اخراجش نکردم."
مینهو که مثل همیشه قربانی غرغر های هیونجین شده بود با بی حوصلگی گفت: هی هیونجین، چرا سر من خالی میکنی؟ الان خودش که اومد یه راست میفرستمش دفترت، خوبه؟
هیونجین با عصبانیت و چشمان همچون کاسه ی خون گفت: آره آره حتما این کار رو بکن، از اولشم استخدام یه همچین جلبکی اشتباه بود."
فلیکسِ از دنیا بی خبر، شاد و خرم از درب ورودی شرکت وارد شد و به امید یه روز خوب با مینهو که منشی شرکت بود سلام کرد.
+هـی سلام رفیق! چطوری؟
_فلیکس خوب گوش کن، الان وقت این حرفا نیست، آقای هوانگ بدجور ازت عصبیه، دلیلش رو به منم نمیگه، الان برو دفترش و ببین چه گندی بالا آوردی که میخواد سر به تنت نباشه."
+ولی آخه من که کاری نک... حرفش را قورت داد، به این فکر افتاد که نکند... نکند اون پوشه را دیده باشد!
سراسیمه و بدون توجه به مینهو دوان دوان به سمت دفتر هیونجین رفت، از صدای قدم های محکم و ترسناکی که از داخل اتاق می آمد میتوانست حدس بزند که هیونجین چقدر از او عصبانی است.
با دستانی لرزان در زد و خودش را برای هرگونه تحقیر آماده کرد.
هیونجین بدون اینکه بپرسد چه کسی پشت در است در را با تندی باز کرد و بازوی فلیکس را گرفت، او را به داخل اتاق کشید و در را بست.
در فاصله ای سانتی متری از فلیکس پرسید: چی از جونم میخوای؟ میخوای شرکت رو به گند بکشی؟ میدونی اگه کسی اون پوشه ی تو لپ تاب ات رو ببینه چی راجبمون فکر میکنه؟
فلیکس که محو زیبایی هیونجین از فاصله ی نزدیک شده بود، با صدایی لرزان که سعی میکرد کنترلش کند پاسخ داد: جناب هوانگ، من همچین قصدی ندارم، من از شما پنهانی عکس میگرفتم چون... خب...
صدایش در نمی آمد، میدانست اگر احساس واقعی اش را به هیونجین بگوید جز ایجاد احساس تنفر در هیونجین اتفاقی نمی افتد، حتی شاید اخراجش کند، از این دنیا متنفر بود، از دنیایی که باید با احساساتش مبارزه میکرد.
حرفش را قورت داد و فقط با صدایی بغض آلود یک کلمه گفت: ببخشید."
انگار هیونجین با دیدن چهره ی معصوم فلیکس رام شده بود، وقتی تازه متوجه فاصله ی کم بین خودش و فلیکس شد چند قدم به عقب رفت و با صدایی ملایم اما جدی گفت: تکرارش نکن، میتونی بری."
فلیکس تعجب کرده بود، اما دیگر برایش مهم نبود، چند لحظه ای میشد با این حقیقت که هیچوقت قرار نیست احساس واقعی اش را به هیونجین بگوید، کنار آمده بود. با یک کلمه مکالمه را تمام کرد: ممنون."
با چهره ای بی تفاوت اتاق را ترک کرد و در را بست.
~~~
چطور شده؟؟ ممنون میشم حمایت کنین رفقا🧸🦋
- ۷.۵k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط