{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان

همه روی مبل‌ها و زمین نشسته بودن. چراغ‌ها خاموش بود و فقط نور تلویزیون اتاق رو روشن می‌کرد.
اما کنار دراکن نشسته بود.
هینا کنار تاکه‌میچی.
نابی و مایکی هم کنار هم نشسته بودن، چون مایکی گفته بود از اون طرف راحت‌تر خوراکی برمی‌داره.
نابی هم جواب داده بود:
نابی: منم از این طرف راحت‌تر می‌تونم بهت لگد بزنم!
فیلم شروع شد.
چند دقیقه بعد، ناگهان صدای وحشتناکی از تلویزیون بلند شد!
اما: آآآآآآآآآه! 😭
اما با جیغ به دراکن چسبید.
دراکن: اِما! آروم باش! چیزی نیست!
اما: ولی اون پشت در بوددددد!
اما صورتش رو توی شونه‌ی دراکن پنهون کرد.
دراکن هم که صورتش قرمز شده بود، آروم دستش رو روی سر اما گذاشت.
دراکن: نترس. من اینجام.
اما توی دلش: «خدایا، همین الان باهام ازدواج کن!» 😭💍
اون طرف، هینا هم از ترس دست تاکه‌میچی رو گرفته بود.
هینا: تاکه‌میچی... من می‌ترسم. 🥺
تاکه‌میچی که خودش داشت از ترس می‌لرزید، سعی کرد آروم به نظر برسه.
تاکه‌میچی: نـ... نترس! من هستم!
هینا: واقعاً؟ 🥹
تاکه‌میچی: آره!
همون لحظه یک جامپ‌اسکر دیگه!
تاکه‌میچی: واااااای ماماننننن! 😭
هینا: 💀
نابی از خنده روی مبل خم شده بود.
نابی: داداشششش! تو قرار بود ازش محافظت کنی، نه اینکه باهاش بری اون دنیا! 😭😂
تاکه‌میچی: نابییییی! 😭
مایکی که داشت چیپس می‌خورد، یه مشت چیپس برداشت و گفت:
مایکی: واقعاً چهارتا بچه‌ی ترسو دور هم جمع شدن.
نابی بهش نگاه کرد.
نابی: ببخشید، جناب شجاع! اون دستت چرا داره می‌لرزه؟
مایکی به دستش نگاه کرد.
مایکی: از سرماست!
نابی: آره، حتماً! سرما از داخل تلویزیون اومده! 😂
مایکی یه دونه چیپس انداخت سمتش.
مایکی: خفه شو!
نابی: خودت خفه شو!
بعد هر دو برگشتن سمت تلویزیون.
ناگهان هیولای فیلم ظاهر شد.
نابی حتی پلک هم نزد.
مایکی هم همون‌طور که چیپس می‌خورد، گفت:
مایکی: طراحی هیولاش افتضاحه. انگار سیب‌زمینی رو نقاشی کردن.
نابی خندید.
نابی: بالاخره یه نفر توی این جمع مغز داره.
مایکی برای یک لحظه بهش نگاه کرد.
مایکی: منظورت خودته؟
نابی: نه، سیب‌زمینی!
مایکی: 😐
دراکن: این دوتا رو یکی بندازه بیرون، خواهش می‌کنم!

ادامه داره
دیدگاه ها (۰)

توکیو ریونجرز (پارت3)اون سه تا باهم بازی میکنن و حرف میزنن و...

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

کسخلان گروگان

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

پارت 53:غریبه ها و قول ها تاکه میچی تعجب زده و گیج بود: وایس...

بهار بدون تو

part ten ::🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁فلش بک ::مامان ا.ت...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۵: «شب دوتایی» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپار...

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط