چندشاتی جونگکوک(پارت۴)
^درخـــواســتـــی^
“وقـتـی عـضـو هـشـتـمـی”
_______
جونگکوک:«چون هر بار نزدیکت میشم، نمیدونم حق دارم یا نه.»
دستم لرزید.
ا/ت:«حقِ چی؟»
خیلی آهسته گفت:
جونگکوک:«حسادت.»
چیزی نگفتم.انگار جلوی گلوم حصار کشیده بودن.
جونگکوک:«وقتی گفتی تهیونگ… فقط میخواستم از اونجا برم.»
نفس عمیق کشید. نگاهش از چشمام به لبام رفت و برگشت.
فاصلهمون کم بود، خیلی کم.
زمزمه کرد:
جونگکوک:«دفعه بعد… اگه میخوای اسم کسیو بگی… مطمئن شو که واقعاً همونو میخوای.»
قلبم توی سینم میکوبید.
آروم گفتم:
ا/ت:«و اگه نخوام؟»
چشماش برق زد، یه قدم نزدیک تر شد:
جونگکوک:«اون وقت دیگه اسم هیچ کس ِدیگه ای رو نمیاری.»
سکوت.
و اون لحظه، همهچی بینمون دیگه شبیه قبل نبود.
⸻
سکوت اتاق هنوز سنگین بود، اما نفس هامون نزدیکتر از قبل همدیگه رو لمس میکردن.
دستاشو کنار کمرم به کانتر پشت سرم تکیه داد که باعث شد واسه لحظه ای بلرزم که از دید جونگکوک پنهان نموند.
صداش گوشمو پر کرد:
جونگکوک:«…میدونی که…»
چشماش مستقیم توی چشمام بود. قلبم سریع تر زد و نمیزاشت صداهای اطرافمو درست بشنوم.
ا/ت: «…چی؟»
نگاهش عقب نرفت. فقط یه کمی نزدیک تر شد.
جونگکوک:«که… من…»
لحظهای مکث کرد، بعد لبخند کمرنگی زد:
جونگکوک:«…دوستت دارم.»
گونه هام طوری داغ شده بودن که حس میکردم حرارتشون به جونگکوک هم منتقل شده.
چند ثانیه فقط نگاهمون به هم بود، نفسامون توی هوا پیچیده بود.
صدای اهنگ ماشینایی که با سرعت از خیابون میگذشتن،سکوتو میشکست اما اونقدری غرق چشماش شده بودم که دلم نمیخواست توجهمو به صداهای اطرافم بدم.
جونگکوک دستش رو آروم گذاشت پشت گردنم.
صورتشو نزدیک تر کرد و
نفس گرمش روی پوستم افتاد و همهی تردیدها محو شد.
و بعد… یه بوسهی کوتاه، آروم ولی پر از همهی احساس های جمع شده، همه چی رو تموم کرد.
وقتی ازم جدا شد،فقط یه ثانیه توی چشمام نگاه کرد.
فقط واسه اینکه مطمئن شه.
قبل اینکه بخواد کاری کنه،خودم فاصله خیلی کم بینمونو شکستم و نزاشتم حرفی بزنه.
موهام بین انگشتاش گره خورده بودن و یقه کت چرم اونم بین انگشتام خشک شده بود.
طی یه حرکت منو روی کانتر گذاشت و بین پاهام وایساد.
دستشو روی قوس کمرم گذاشت که باعث شد دوباره بلرزم.
داشت عمیق تر از قبل ادامه میداد که با جیغای جیمین از ته راهرو جفتمون میخکوب شدیم.
همونطوری که داشت میخورد زمین داد زد:
جیمین:«عهههههههههه بچه هاااا پاشیننننن.جونگکوک به ا/ت اعتراف کرددد»
سریع از هم جدا شدیم.انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
صدای جین از اتاقش اومد:
جین:«ناموسننن؟مگه ا/ت با تهیونگ نبودد؟»
تهیونگ:«من چیکارم این وسططط.»
یکی یکی همشون از اتاقاشون اومدن بیرون اما هنوزم بوی الکلشون نپریده بود.
نامجون:«من میدونستم اینا با همن»
یونگی:«حسادتای جونگکوک بالاخره جواب داد.»
هوسوک هم فقط داشت سوت میزد.
________
و در آخر؛من و جونگکوک به هم رسیدیم.
پــآیــآن.
از نــوشــتــه هــای دیــانــا.
«گفتم شاید برگردم و برگشتمم.»
حمایت؟
شرط اپلود چندشاتی بعدی:
بالای ۳۰ تا لایک ^برای هر ۴ تا پارت اپلود شده^
دیدن نظراتتون خوشحالم میکنه👀
مرسییی💘🌸
“وقـتـی عـضـو هـشـتـمـی”
_______
جونگکوک:«چون هر بار نزدیکت میشم، نمیدونم حق دارم یا نه.»
دستم لرزید.
ا/ت:«حقِ چی؟»
خیلی آهسته گفت:
جونگکوک:«حسادت.»
چیزی نگفتم.انگار جلوی گلوم حصار کشیده بودن.
جونگکوک:«وقتی گفتی تهیونگ… فقط میخواستم از اونجا برم.»
نفس عمیق کشید. نگاهش از چشمام به لبام رفت و برگشت.
فاصلهمون کم بود، خیلی کم.
زمزمه کرد:
جونگکوک:«دفعه بعد… اگه میخوای اسم کسیو بگی… مطمئن شو که واقعاً همونو میخوای.»
قلبم توی سینم میکوبید.
آروم گفتم:
ا/ت:«و اگه نخوام؟»
چشماش برق زد، یه قدم نزدیک تر شد:
جونگکوک:«اون وقت دیگه اسم هیچ کس ِدیگه ای رو نمیاری.»
سکوت.
و اون لحظه، همهچی بینمون دیگه شبیه قبل نبود.
⸻
سکوت اتاق هنوز سنگین بود، اما نفس هامون نزدیکتر از قبل همدیگه رو لمس میکردن.
دستاشو کنار کمرم به کانتر پشت سرم تکیه داد که باعث شد واسه لحظه ای بلرزم که از دید جونگکوک پنهان نموند.
صداش گوشمو پر کرد:
جونگکوک:«…میدونی که…»
چشماش مستقیم توی چشمام بود. قلبم سریع تر زد و نمیزاشت صداهای اطرافمو درست بشنوم.
ا/ت: «…چی؟»
نگاهش عقب نرفت. فقط یه کمی نزدیک تر شد.
جونگکوک:«که… من…»
لحظهای مکث کرد، بعد لبخند کمرنگی زد:
جونگکوک:«…دوستت دارم.»
گونه هام طوری داغ شده بودن که حس میکردم حرارتشون به جونگکوک هم منتقل شده.
چند ثانیه فقط نگاهمون به هم بود، نفسامون توی هوا پیچیده بود.
صدای اهنگ ماشینایی که با سرعت از خیابون میگذشتن،سکوتو میشکست اما اونقدری غرق چشماش شده بودم که دلم نمیخواست توجهمو به صداهای اطرافم بدم.
جونگکوک دستش رو آروم گذاشت پشت گردنم.
صورتشو نزدیک تر کرد و
نفس گرمش روی پوستم افتاد و همهی تردیدها محو شد.
و بعد… یه بوسهی کوتاه، آروم ولی پر از همهی احساس های جمع شده، همه چی رو تموم کرد.
وقتی ازم جدا شد،فقط یه ثانیه توی چشمام نگاه کرد.
فقط واسه اینکه مطمئن شه.
قبل اینکه بخواد کاری کنه،خودم فاصله خیلی کم بینمونو شکستم و نزاشتم حرفی بزنه.
موهام بین انگشتاش گره خورده بودن و یقه کت چرم اونم بین انگشتام خشک شده بود.
طی یه حرکت منو روی کانتر گذاشت و بین پاهام وایساد.
دستشو روی قوس کمرم گذاشت که باعث شد دوباره بلرزم.
داشت عمیق تر از قبل ادامه میداد که با جیغای جیمین از ته راهرو جفتمون میخکوب شدیم.
همونطوری که داشت میخورد زمین داد زد:
جیمین:«عهههههههههه بچه هاااا پاشیننننن.جونگکوک به ا/ت اعتراف کرددد»
سریع از هم جدا شدیم.انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
صدای جین از اتاقش اومد:
جین:«ناموسننن؟مگه ا/ت با تهیونگ نبودد؟»
تهیونگ:«من چیکارم این وسططط.»
یکی یکی همشون از اتاقاشون اومدن بیرون اما هنوزم بوی الکلشون نپریده بود.
نامجون:«من میدونستم اینا با همن»
یونگی:«حسادتای جونگکوک بالاخره جواب داد.»
هوسوک هم فقط داشت سوت میزد.
________
و در آخر؛من و جونگکوک به هم رسیدیم.
پــآیــآن.
از نــوشــتــه هــای دیــانــا.
«گفتم شاید برگردم و برگشتمم.»
حمایت؟
شرط اپلود چندشاتی بعدی:
بالای ۳۰ تا لایک ^برای هر ۴ تا پارت اپلود شده^
دیدن نظراتتون خوشحالم میکنه👀
مرسییی💘🌸
- ۶۸.۰k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط