پارت سی و پنجم where are you کجایی؟ به روایت زیحا:

انا و سوده با کیسه های خرید کیف و لباس و کفش های پاشنه بلند و نوک تیز به طرف ماشین امدند.رزالین در صندلی عقب نشست.دستش را در جیبش کرد و دستمال تا شده را باز کرد.این چند روز همه جا دستمال را با خود حمل میکرد که هر وقت با دلش به نتیجه ای رسید در کمترین زمان به جیمین زنگ بزند.انا در حال رانندگی بود و با اهنگ در حال پخش اواز میخواند.
" میدونی وقتی تو امریکا برقصیم چی میشه؟میدونی چقدر دیده میشیم؟شاید بتونیم کنسرت خودمون رو داشته باشیم."
صدای بلندگو را زیادتر کرد.
"انا به نظرت میشه برای همیشه اونجا زندگی کنیم؟"
سوده دستش را با ریتم اهنگ تکان میداد.
"چه فکر خوبی!...اینده ی خوبی اونجا داریم."
"شاید اگه از جیهوپ بخوایم،کمکون کنه."
رزالین با شنیدن این جمله سرش را بالا اورده و از اینه جلوی ماشین انا را نگاه کرد.
"ولی من نمیتونم برای همیشه اونجا بمونم."
سوده به عقب برگشت،انا صدای بلند گوی ماشین را کم کرد.ناگهان ماشین ایستاد و باعث شد هر سه دختر برای یک لحظه به جلو افتادند و دوباره به سرجایشان برگشتند.
انا در حال خندیدن بود.
"شوخی بامزه ای بود،رز."
سوده با ابرو های بالا امده و صدایی جدی گفت:
"ما یه گروهیم،نمیشه که تو بری و ما بمونیم."
انا کفش پاشنه بلندش که مچ پایش را به درد اورده بود،دراورد بعد دوباره به رزالین نگاه کرد.
"رزالین ما بهم قول دادیم."
رزالین سرش را پایین انداخته و اب دهانش را قورت داد.فضای داخل ماشین برای او خیلی سنگین بود...
"قول دادیم تمام فکر و ذکرمون هدفمون باشه،رقص.همین و بس.حالا که بعد از این همه سال داریم به ارزومون میرسیم تو میخوای..."
سوده هر وقت عصبی میشد نمیتوانست خود را کنترل کند.
"تو خودت کم سختی نکشیدی.از خانواده ات جدا شدی چندین سال بدون هیچ حقوقی کار کردی.تا پیشرفت کنی تا به اینجایی که الان هستیم برسیم."
انا دستش را روی مچ پایش گذاشت و فشار داد:
"ما هر سه تامون خیلی سختی کشیدیم رزی.با اینکه میدونم تو خودت اینارو بهتر از هر کسی میدونی."
رزالین وقتی خاطرات چند سال پیشش را مرور میکرد نمیتوانست جلوی انها بایستد.سه سال پیش او جایی برای ماندن نداشت و وقتی از خانه بیرون امد پیش انها مانده بود.انها مثل خواهر در هر مسئله ای کمکش کرده بودند و او را راهنمایی میکردند.
سوده گفت:
"این چند سال از کمترین زمان برای تمرین استفاده کردیم.هیچ کمپانی مارو قبول نکرد.با هیچ مردی وارد رابطه نشدیم،چون همه اینا رو وقت تلف کردن میدونستیم.به امید اینکه یه روز یکی مارو ببینه و به جایی برسیم."
در چشم های سوده اشک دیده میشد.اشکی حاکی از سختی های چندین ساله اش.
"و الان اون روز رسیده."
رزالین نمیدانست باید چه کند.انا و سوده راست میگفتند او قول داده بود.قول داده بود تا همیشه کنار انها بماند و فقط به پیشرفت در رقصیدن فکر کند.به قولش هم پایبند بود البته تا قبل از امدن جیمین.نتوانست بغض اش را کنترل کند.اشک هایش شروع به ریختن کردند.
"آه رزی."
سوده دستش را به پشت او گذاشته و میمالید.
"میدونیم عزیزم استرس زیادی داره."
انا موهای او را که جلوی چشم اش ریخته بود پشت گوشش گذاشت.
"نگران نباش.از پسش بر میایم."
سوده شانه ی رزالین را گرفت و کمی فشار داد.میخواست او را به خودش بیاورد.
"ما پیشتیم رزی.مثل همیشه..."
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم

فیک جدید

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

با تو! همیشه پارت ۵

### پارت سوم: حصار شیشه و آتشنگاه آرم لحظه‌ای روی صورت آرتمی...

🐨💜~پیام مهم نامجون در ویور~س برای آرمیا‌ی آمر~یکا~ی لاتیننام...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

پارت ۴۳

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط